ساعت صبح ویوی شیزوکا
[ساعت ۹ صبح ویوی شیزوکا]
ای خدای من .ساعت چنده .دیشب چه اتفاقی افتاد.من الان کجام.
خواستم بلند شم که درد بدی داخل دل و پاین تنم احساس کردم ....یه نگاهی به خودم انداختم و با تن برهنه ام متوجه همه چی شدم.اخه این چه بدبختیه ....بلند شدم و پتورو انداختم دورم.کوکو خونه نبود حتما رفته سرکار.بزور خودم رو رسوندم به اتاقم و رفتم حموم . اومدم بیرون و لباس پوشیدم.نگاهی به کیفی که دیشب داخل مهمونی پوشیده بودم کردم. یاد حرف های اون مرد غریبه افتادم:
[فلش بک به دیشب توی مهمونی]
+من میخوام کمکت کنم ولی در عوض باید کاری برام انجام بدی
_اون وقت چیکار.
یه گوشی کوچیک میزار داخل دستم
+سعی کن درمورد بونتن برام اطلاعات بدست بیاری و از طریق این گوشی برام بفرستی.شمارم داخلش سیوه.
[پایان فلش بک]
یاد چند پرونده روی میز کوکو افتادم.رفتم داخل اتاقش .
نگاهی به پرونده ها کردم و رفتم پیششون. از تمام صحفاتشون عکس گرفتم. و فرستادم.
روز ها به همین طریق می گذشتن و من با اومدن پرونده های جدید برای اون اطلاعت ردوبدل میکردم و همچنین مهر کوکو بیشتر به دل می نشست،اما دلم نمیخواست اونو بپذیرم. یه روز که منو به بیرون برده بود، از ش پرسیدم که عشق دیگه ای قبل از من داشته یا نه؟
×من قبل از تو عاشق خواهر دوستم بودم که ۵ سال از من بزرگتر بود....شبی که بهش اعتراف کردم . اون قبول کرد . از شدت خوشحالی خداحافظی کردم و تا میتونستم دویدم.ولی توی راه برگشت متوجه شدم خونشون اتیش گرفته.سعی کردم برم داخل که نجاتش بدم ولی ...بجای اون برادرش رو نجات دادم.بعد خاموش کردن اتیش اونو بردن بیمارستا و خب برای عملش نیاز به پول داشتیم که خیلی زیاد بود.از همون موقع شروع کردم به پول سازی....ولی نتونستم نجاتش بدم .اون مرد.
جمله اخر رو با بغض گفت . دلم براش سوخت.
من نباید عاشقش میشدم. من نباید.....اخه الان ....بجزء ران و سلین با بقیه اعضا رو به رو و اشنا شدم....رئیس کوکو ترسناک نبود.بیشتر شکسته بود. با برادر ران که اسمش ریندو بودهم بیشتر اشنا شدم...هرچی نباشه این دوتا منو اوردن واسه کوکو. یه مرد دیگه ای هم بود با موهای صورتی.باحال بود والبته به شدت خطرناک.ولی گاهی مهربون میشد...باهمشون رفیق شدم.
روز اخر بود . به مرد غریبه زنگ زدم :
_ دیگه بهت اطلاعات نمیدم.گفتم در یه صدرت بهت اطلاعات میدم.اونم اینکه کوکو رو بهش اسیبی نرسونی.
+اوه بله حتما .... ولی دیر گفتی ...اون الان زخم های بدی براش ایجاد شده...پس در اینصورد فقط نمیکشمش.
_چی..
+کوکو...پیش منه ...البته فقط کوکو نیست. بقیه اعضا هم هستن.الان توی ماشنم و اونا اون بیرون زانو زدن...هی جوجه کوچولو زود باش خودتو برسون به این ادرس که بهت میگم ...وگرنه کوکو جون پر.
_____________________________________________
مرسی که خوندیش....نظرت رو بهم بگو❤️
ای خدای من .ساعت چنده .دیشب چه اتفاقی افتاد.من الان کجام.
خواستم بلند شم که درد بدی داخل دل و پاین تنم احساس کردم ....یه نگاهی به خودم انداختم و با تن برهنه ام متوجه همه چی شدم.اخه این چه بدبختیه ....بلند شدم و پتورو انداختم دورم.کوکو خونه نبود حتما رفته سرکار.بزور خودم رو رسوندم به اتاقم و رفتم حموم . اومدم بیرون و لباس پوشیدم.نگاهی به کیفی که دیشب داخل مهمونی پوشیده بودم کردم. یاد حرف های اون مرد غریبه افتادم:
[فلش بک به دیشب توی مهمونی]
+من میخوام کمکت کنم ولی در عوض باید کاری برام انجام بدی
_اون وقت چیکار.
یه گوشی کوچیک میزار داخل دستم
+سعی کن درمورد بونتن برام اطلاعات بدست بیاری و از طریق این گوشی برام بفرستی.شمارم داخلش سیوه.
[پایان فلش بک]
یاد چند پرونده روی میز کوکو افتادم.رفتم داخل اتاقش .
نگاهی به پرونده ها کردم و رفتم پیششون. از تمام صحفاتشون عکس گرفتم. و فرستادم.
روز ها به همین طریق می گذشتن و من با اومدن پرونده های جدید برای اون اطلاعت ردوبدل میکردم و همچنین مهر کوکو بیشتر به دل می نشست،اما دلم نمیخواست اونو بپذیرم. یه روز که منو به بیرون برده بود، از ش پرسیدم که عشق دیگه ای قبل از من داشته یا نه؟
×من قبل از تو عاشق خواهر دوستم بودم که ۵ سال از من بزرگتر بود....شبی که بهش اعتراف کردم . اون قبول کرد . از شدت خوشحالی خداحافظی کردم و تا میتونستم دویدم.ولی توی راه برگشت متوجه شدم خونشون اتیش گرفته.سعی کردم برم داخل که نجاتش بدم ولی ...بجای اون برادرش رو نجات دادم.بعد خاموش کردن اتیش اونو بردن بیمارستا و خب برای عملش نیاز به پول داشتیم که خیلی زیاد بود.از همون موقع شروع کردم به پول سازی....ولی نتونستم نجاتش بدم .اون مرد.
جمله اخر رو با بغض گفت . دلم براش سوخت.
من نباید عاشقش میشدم. من نباید.....اخه الان ....بجزء ران و سلین با بقیه اعضا رو به رو و اشنا شدم....رئیس کوکو ترسناک نبود.بیشتر شکسته بود. با برادر ران که اسمش ریندو بودهم بیشتر اشنا شدم...هرچی نباشه این دوتا منو اوردن واسه کوکو. یه مرد دیگه ای هم بود با موهای صورتی.باحال بود والبته به شدت خطرناک.ولی گاهی مهربون میشد...باهمشون رفیق شدم.
روز اخر بود . به مرد غریبه زنگ زدم :
_ دیگه بهت اطلاعات نمیدم.گفتم در یه صدرت بهت اطلاعات میدم.اونم اینکه کوکو رو بهش اسیبی نرسونی.
+اوه بله حتما .... ولی دیر گفتی ...اون الان زخم های بدی براش ایجاد شده...پس در اینصورد فقط نمیکشمش.
_چی..
+کوکو...پیش منه ...البته فقط کوکو نیست. بقیه اعضا هم هستن.الان توی ماشنم و اونا اون بیرون زانو زدن...هی جوجه کوچولو زود باش خودتو برسون به این ادرس که بهت میگم ...وگرنه کوکو جون پر.
_____________________________________________
مرسی که خوندیش....نظرت رو بهم بگو❤️
- ۲.۹k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط