عشق جاودان

عشق جاودان
پارت۴۷
ویو چویا
ساعت ۱۲شب بود و در اتاقم باز شد و با چهره شوگو برادر دازای رو به رو شدم
شوگو: باید راجب یچیزی صحبت کنیم
چویا :‌گوش میدم



تقربیا از رفتن شوگو گذشته بود که
دازای وارد شد
چویا: دازای(بغض)

دازای: خودتو درگیر نکن من همیشع پشتم
دستشو گذاشت رو قلبم
چویا: میشه تو بغلت بخوابم ؟
دازای:‌چرا که نه


ویو دازی
خب باید برم دیگه به صورت فرق در خواب چویا خیره شدم و لب زدم
«هیچ وقت تنهات نمیزارم»
از اتاق بیرون اومدم و به سمت خونه حرکت کردم
به دفتر شوگو رسیدم
داخل رفتم
دازای: خب اومدم چویا رو ببرم
شوگو:‌می تونی جنازشو ببری
دازای:چ.ی چی گ‌‌..فت‌..ی
شوگو گوشی رو‌جلوم گرفت و صورت غرق در خون چویا رو بهم نشون داد
دیدگاه ها (۶)

عشق جاودان پارت ۴۸دازای:م ‌م.ن باور نمیکنم چویای من نمرده زن...

از این به بعد یاد میگیرم به کسی اعتماد نکنم💔

عشق جاودان پارت ۴۶ویو دازای از اتاق بیرون اومدم و بدون هیچ ح...

عشق جاودان پارت ۴۵ویو دازای وارد اتاقش شدم که با دیدنم گفت ش...

هنتای :: سوکوکو

part 2" سوکوکو"

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط