ستاره‌ها همیشه برای آرزوها نیستند...

ستاره‌ها همیشه برای آرزوها نیستند...

بعضی ستاره‌ها فقط چراغ‌هایی‌اند که راهِ سقوط را روشن می‌کنند.

و آن تونلِ آبی...
شبیه همان لحظه‌ای‌ست که آدم، آرام‌آرام از تمام چیزهایی که دوست داشته فاصله می‌گیرد؛
نه با فریاد،
بلکه با سکوت.

دختری ایستاده است
با چشم‌هایی که انگار هنوز باور نکرده‌اند
دنیا می‌تواند این‌قدر بی‌صدا آدم‌ها را گم کند.

او به آسمان نگاه نمی‌کند...
به خودش نگاه می‌کند،
به نسخه‌ای از خودش که شاید در انتهای آن تاریکی منتظر مانده،
جایی که دیگر هیچ اسمی،
هیچ خاطره‌ای
و هیچ آغوشی وجود ندارد.

گاهی بزرگ شدن
یعنی یاد گرفتنِ زندگی کردن
در جهانی که هر روز
تکه‌ای از کودکِ درونت را
از تو پس می‌گیرد.

و عجیب است...

هرچه بیشتر به آن سیاهی نزدیک می‌شوی،
ستاره‌ها درخشان‌تر به نظر می‌رسند.

شاید چون امید،
دقیقاً همان جایی متولد می‌شود
که نور دیگر توانِ رسیدن ندارد.

و شاید تمام زندگی همین باشد؛
راه رفتن میان هزار ستاره،
در حالی که تهِ دلت می‌دانی
بزرگ‌ترین نبردت
نه با تاریکی،
که با وسوسه‌ی رها کردنِ نور است.

شاید آخرِ آن تونل،
هیچ بهشتی نباشد.

شاید فقط خودت ایستاده باشی...

همان «خودی» که سال‌ها پیش،
میان شلوغی آدم‌ها،
گمش کرده بودی.

آه کورالین...
کورالینم
صدایم را میشنوی؟!
صدایم را بشنو کورالین
بشنو...
دیدگاه ها (۰)

من شب وقتی گوشیمو میخوام بزنم به شارژ🚶🏻‍♂️👨‍🦽

سناریوهاتو جذابهمثلا انقدر فکرتون درگیرمه که برام داستان میس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط