رمان گنگستر دردسر ساز من
رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت هـجـــׄ ۪۪ ـꨭ᪤ـــدهــم)
میا با صدایی لرزان اما قاطع گفت:«دیگه کافیه.»
انگار میخواستم جلوی غرق شدن بیشتر در این احساسات رو بگیرم. بلند شدم و به سمت کلاس رفتم. کای لبخندی محو زد، لبخندی که حاوی هزاران حرف ناگفته بود. لحظاتی بعد، صدای زنگ مدرسه همه رو به خود آورد.
در کلاس، من غرق در افکارم بودمم. کلافگی در چهرهم موج میزد. کای که متوجه حال ناخوشایندم شده بود، دستش رو بالا برد. معلم با تعجب پرسید:«کای، کاری داری؟»
کای با صدایی که کمی در کلاس پیچید، گفت: «اجازه هست امروز کنار میا بشینم؟»
سکوت عمیقی کلاس رو فرا گرفت. همه بچهها با تعجب به کای و من نگاه میکردن، حتی خود من هم شگفتزده شده بودم. معلم لحظهای مکث کرد و سپس با کمی تردید اجازه داد.
کای با خوشحالی وسایلش رو جمع کرد و به سمت میز من اومد. نزدیک شد، چشمکی بهم زد و با لبخندی شیطنتآمیز، اما در عین حال مهربون، آروم گفت: «سلام خانم کوچولو.»
خنده ای کردم و دیدم صندلی رو کشید و کنارم نشست. چند دقیقه صورتمو برگردوندم دیدم کای تو فکره، و اصلاً به درس اهميتي نمیده.
آروم چرخیدم سمتش، جوری که معلم متوجه نشه. با نوک خودکار زدم به بازوش و با صدایی که فقط خودش بشنوه گفتم: «حواست به درست باشه کای! حداقل یه چیزی سر امتحان بلد باشی که آبرومون نره، آقای دکترِ آینده!»
کای همونطور که با بیخیالی صندلیش رو عقب کشیده بود، نیشخندی زد و با چشمهای نیمهبسته نگاهم کرد. بعد، سرش رو نزدیکتر آورد؛ اونقدر نزدیک که گرمای نفسش رو روی گونهام حس کردم. با لحنی که یه شیطنت خاص توش موج میزد، زمزمه کرد: «از کجا معلوم؟ شاید پیش هم نشستیم! هوم؟»
قلبم یه لحظه ایستاد. هم از نزدیکی زیادش، هم از اون پیشنهادِ وسوسهانگیز و همزمان خطرناکش. سریع چشمهام رو گرد کردم و یه “هیس” بلند گفتم که باعث شد چند نفر از همکلاسیها برگردن سمتمون. با دستپاچگی، در حالی که سعی میکردم به تخته خیره بشم و گرمای صورتم رو پنهان کنم، زیر لب گفتم: «هیس! آقای دکتر، ساکت باش ببین معلم چی میگه…»
ولی کای دستبردار نبود. صدای خندهی آروم و بمش رو شنیدم که توی فضای کلاس پیچید؛ خندهای که بیشتر از درس، حواس من رو پرت میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تمام تمرکزم رو به معلم و نوشتههای روی تخته معطوف کنم. صدای معلم مثل موج دریا بود، گاهی آروم و گاهی بلند، ولی من انگار فقط کلماتی رو میشنیدم که از دهن کای بیرون میومد. صدای کلیک خودکارش که روی میز میزد، نفسهای آرومش، حتی بوی خفیف عطرش که با هر حرکتش پخش میشد… همه و همه حواسم رو پرت میکرد.
«خب بچهها، این قسمت خیلی مهمه. حتماً یادداشت بردارید.» صدای معلم انگار از یه دنیای دیگه میومد.
ناخودآگاه چشمم افتاد به کای. با همون لبخند همیشگی، داشت یه برگه کوچیک رو مچاله میکرد و با نوک مدادش سمت من هل میداد. با چشم و ابرو اشاره کرد که برش دارم.
دستام شروع کرد به لرزیدن. اگه معلم میدید… وای! ولی وسوسهی دونستن اینکه چی تو اون برگه نوشته، از ترس هم قویتر بود. یواشکی، وقتی معلم داشت با دقت به صفحهی یکی از بچهها نگاه میکرد، برگه رو برداشتم.
زیر میزم، توی نور کم، سعی کردم بازش کنم. با دستخط مرتب و خاص کای نوشته بود: «بعد از کلاس، کافه بغلی؟ یه چیزی هست که باید بگم.»
قلبم دوبل زد. “یه چیزی که باید بگم…” این یعنی چی؟ کنجکاوی مثل آتیش جونم رو میسوزوند. به کای نگاه کردم. داشت با خونسردی به تخته نگاه میکرد، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. فقط یه برق شیطنت توی چشماش بود که فهموندم همهچیز رو میدونست.
سرم رو به علامت تأیید تکون دادم، جوری که فقط خودش بفهمه. و حالا، هر ثانیه کلاس مثل یه سال طول میکشید.
(پـ꩜ـارت هـجـــׄ ۪۪ ـꨭ᪤ـــدهــم)
میا با صدایی لرزان اما قاطع گفت:«دیگه کافیه.»
انگار میخواستم جلوی غرق شدن بیشتر در این احساسات رو بگیرم. بلند شدم و به سمت کلاس رفتم. کای لبخندی محو زد، لبخندی که حاوی هزاران حرف ناگفته بود. لحظاتی بعد، صدای زنگ مدرسه همه رو به خود آورد.
در کلاس، من غرق در افکارم بودمم. کلافگی در چهرهم موج میزد. کای که متوجه حال ناخوشایندم شده بود، دستش رو بالا برد. معلم با تعجب پرسید:«کای، کاری داری؟»
کای با صدایی که کمی در کلاس پیچید، گفت: «اجازه هست امروز کنار میا بشینم؟»
سکوت عمیقی کلاس رو فرا گرفت. همه بچهها با تعجب به کای و من نگاه میکردن، حتی خود من هم شگفتزده شده بودم. معلم لحظهای مکث کرد و سپس با کمی تردید اجازه داد.
کای با خوشحالی وسایلش رو جمع کرد و به سمت میز من اومد. نزدیک شد، چشمکی بهم زد و با لبخندی شیطنتآمیز، اما در عین حال مهربون، آروم گفت: «سلام خانم کوچولو.»
خنده ای کردم و دیدم صندلی رو کشید و کنارم نشست. چند دقیقه صورتمو برگردوندم دیدم کای تو فکره، و اصلاً به درس اهميتي نمیده.
آروم چرخیدم سمتش، جوری که معلم متوجه نشه. با نوک خودکار زدم به بازوش و با صدایی که فقط خودش بشنوه گفتم: «حواست به درست باشه کای! حداقل یه چیزی سر امتحان بلد باشی که آبرومون نره، آقای دکترِ آینده!»
کای همونطور که با بیخیالی صندلیش رو عقب کشیده بود، نیشخندی زد و با چشمهای نیمهبسته نگاهم کرد. بعد، سرش رو نزدیکتر آورد؛ اونقدر نزدیک که گرمای نفسش رو روی گونهام حس کردم. با لحنی که یه شیطنت خاص توش موج میزد، زمزمه کرد: «از کجا معلوم؟ شاید پیش هم نشستیم! هوم؟»
قلبم یه لحظه ایستاد. هم از نزدیکی زیادش، هم از اون پیشنهادِ وسوسهانگیز و همزمان خطرناکش. سریع چشمهام رو گرد کردم و یه “هیس” بلند گفتم که باعث شد چند نفر از همکلاسیها برگردن سمتمون. با دستپاچگی، در حالی که سعی میکردم به تخته خیره بشم و گرمای صورتم رو پنهان کنم، زیر لب گفتم: «هیس! آقای دکتر، ساکت باش ببین معلم چی میگه…»
ولی کای دستبردار نبود. صدای خندهی آروم و بمش رو شنیدم که توی فضای کلاس پیچید؛ خندهای که بیشتر از درس، حواس من رو پرت میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تمام تمرکزم رو به معلم و نوشتههای روی تخته معطوف کنم. صدای معلم مثل موج دریا بود، گاهی آروم و گاهی بلند، ولی من انگار فقط کلماتی رو میشنیدم که از دهن کای بیرون میومد. صدای کلیک خودکارش که روی میز میزد، نفسهای آرومش، حتی بوی خفیف عطرش که با هر حرکتش پخش میشد… همه و همه حواسم رو پرت میکرد.
«خب بچهها، این قسمت خیلی مهمه. حتماً یادداشت بردارید.» صدای معلم انگار از یه دنیای دیگه میومد.
ناخودآگاه چشمم افتاد به کای. با همون لبخند همیشگی، داشت یه برگه کوچیک رو مچاله میکرد و با نوک مدادش سمت من هل میداد. با چشم و ابرو اشاره کرد که برش دارم.
دستام شروع کرد به لرزیدن. اگه معلم میدید… وای! ولی وسوسهی دونستن اینکه چی تو اون برگه نوشته، از ترس هم قویتر بود. یواشکی، وقتی معلم داشت با دقت به صفحهی یکی از بچهها نگاه میکرد، برگه رو برداشتم.
زیر میزم، توی نور کم، سعی کردم بازش کنم. با دستخط مرتب و خاص کای نوشته بود: «بعد از کلاس، کافه بغلی؟ یه چیزی هست که باید بگم.»
قلبم دوبل زد. “یه چیزی که باید بگم…” این یعنی چی؟ کنجکاوی مثل آتیش جونم رو میسوزوند. به کای نگاه کردم. داشت با خونسردی به تخته نگاه میکرد، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. فقط یه برق شیطنت توی چشماش بود که فهموندم همهچیز رو میدونست.
سرم رو به علامت تأیید تکون دادم، جوری که فقط خودش بفهمه. و حالا، هر ثانیه کلاس مثل یه سال طول میکشید.
- ۱۷۹
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط