آوای شب
آوای شب
پارت ۷
ویو نویسنده
انیا بعد از این که از کاماروس خداحافظی کرد رفت سمت رستوران اون موقع بود که مادر ناتنیش ، پدر ناتنیش انقدر زدنش که از دماغ و لب و حتی تا صورتش( پایین گونه ها مثل فک ) کبود شده بود
مادر ناتنی انیا: مگه نگفتم ۱ ساعت پس چرا دیر کردی حق توست که سیلی بخوری
انیا: ب..ب..خ...ش....(افتاد زمین ولی بی هوش نشد )
پدر ناتنی انیا: صورتت رو ماسک بزن تا کبودی گونه هایت معلوم نشود
انیا: چ..چ...(نمی تونه حرف بزنه )
ادامه داد (پدرش) : راستی اون دسته نوشته هایی که باید به دولت ژاپن بدی رو نوشتی ؟
انیا: بب... خ...ش...ید...پدر....و..ل..ی...هنوز...کا...م...ل...ن...ش..د...ه
پدر ناتنی انیا : یعنی چی که کامل نشده همین امروز باید تا ۲۰ صفحه رو پر کنی فهمیدی وگرنه....
انیا: چ..شم..
ویو نویسنده
شب بود
انیا بزور ۲۰ تا صفحه پر نوشت دستاش تاول زده بود از خسته گی روی تختی نه پتو داشت و نه بالشتی و سرد بود
موقعيت: فردا صبح
ویو نویسنده
انیا با بحالی بیدار شد و مشغول صبحانه درست کردند برای خاندان ریچرد کرد بعد صبحانه ماسکی زد تا گونه های کبودش و چشمانی قرمز را نهان کند و مشغول به گارسون ها در رستوران شد
سر اشپز ۱ : بانو حالتون خوبید ؟ چرا ماسک زدید؟
سر اشپز ۲ : بانو چرا دیشب نخوابیدید؟
سر اشپز ۳: بانو برید استراحت کنید !
سر اشپز ۴ : راست می،گوید بانو شما با این وضعیت از پا می افتید ید
انیا: نه من خ....خوبم ...نگران من... نب...شید
همه سر اشپز ها: چشم بانو
گارسون : غذای طبقه ی ۴۰ اماده ست ؟
انیا: بله اماده ست خودم میبیرم
گارسون : اما بانو شما - اه بانووو
سر اشپز ۱ : رفت که
ویو انیا
نیم ساعت گذشته
جونی برام نمونده الان طبقه ۱۲ ، ۲۳ ،۳۴، ۳۹ ، بلخره رسیدم طبقه ۳۹ بودم که یک اقایی که خیلی اشنا بود ازش پرسیدم : اقا این...جا...طبقه... که
نمیدونم چه اتفاقی بدش افتاد
ویو نویسنده
انیا بی هوش شد و در آغوش کاماروس(دامیان) که امده بود انیا را ببیند گیر افتاده بود کاماروس ( دامیان )
شوکه شده بود ماسک را از صورت انیا در اورد و دید صورتی پر از کبودی که به زخم آغشته شده بود فهمید کار پدر و مادرش است
.......
💖💕🎀
پارت ۷
ویو نویسنده
انیا بعد از این که از کاماروس خداحافظی کرد رفت سمت رستوران اون موقع بود که مادر ناتنیش ، پدر ناتنیش انقدر زدنش که از دماغ و لب و حتی تا صورتش( پایین گونه ها مثل فک ) کبود شده بود
مادر ناتنی انیا: مگه نگفتم ۱ ساعت پس چرا دیر کردی حق توست که سیلی بخوری
انیا: ب..ب..خ...ش....(افتاد زمین ولی بی هوش نشد )
پدر ناتنی انیا: صورتت رو ماسک بزن تا کبودی گونه هایت معلوم نشود
انیا: چ..چ...(نمی تونه حرف بزنه )
ادامه داد (پدرش) : راستی اون دسته نوشته هایی که باید به دولت ژاپن بدی رو نوشتی ؟
انیا: بب... خ...ش...ید...پدر....و..ل..ی...هنوز...کا...م...ل...ن...ش..د...ه
پدر ناتنی انیا : یعنی چی که کامل نشده همین امروز باید تا ۲۰ صفحه رو پر کنی فهمیدی وگرنه....
انیا: چ..شم..
ویو نویسنده
شب بود
انیا بزور ۲۰ تا صفحه پر نوشت دستاش تاول زده بود از خسته گی روی تختی نه پتو داشت و نه بالشتی و سرد بود
موقعيت: فردا صبح
ویو نویسنده
انیا با بحالی بیدار شد و مشغول صبحانه درست کردند برای خاندان ریچرد کرد بعد صبحانه ماسکی زد تا گونه های کبودش و چشمانی قرمز را نهان کند و مشغول به گارسون ها در رستوران شد
سر اشپز ۱ : بانو حالتون خوبید ؟ چرا ماسک زدید؟
سر اشپز ۲ : بانو چرا دیشب نخوابیدید؟
سر اشپز ۳: بانو برید استراحت کنید !
سر اشپز ۴ : راست می،گوید بانو شما با این وضعیت از پا می افتید ید
انیا: نه من خ....خوبم ...نگران من... نب...شید
همه سر اشپز ها: چشم بانو
گارسون : غذای طبقه ی ۴۰ اماده ست ؟
انیا: بله اماده ست خودم میبیرم
گارسون : اما بانو شما - اه بانووو
سر اشپز ۱ : رفت که
ویو انیا
نیم ساعت گذشته
جونی برام نمونده الان طبقه ۱۲ ، ۲۳ ،۳۴، ۳۹ ، بلخره رسیدم طبقه ۳۹ بودم که یک اقایی که خیلی اشنا بود ازش پرسیدم : اقا این...جا...طبقه... که
نمیدونم چه اتفاقی بدش افتاد
ویو نویسنده
انیا بی هوش شد و در آغوش کاماروس(دامیان) که امده بود انیا را ببیند گیر افتاده بود کاماروس ( دامیان )
شوکه شده بود ماسک را از صورت انیا در اورد و دید صورتی پر از کبودی که به زخم آغشته شده بود فهمید کار پدر و مادرش است
.......
💖💕🎀
- ۴۱۲
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط