میاکنمن میرم مغازهمیخوام امشب دسر
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁸²
میا:کن.من میرم مغازه.میخوام امشب دسر
درست کنم.چیزی لازم نداری؟
کن:چیزی نمیخوام ولی احساس نمیکنی
خیلی توی خوردن شیرینیجات زیاده روی میکنی؟
میا:کن بیخیال..اوماا تو چیزی نمیخوای؟
هانجو:نه نمیخوام..فقط مواظب باش
میا:خب...شیر کجاست..عا اینجاست.شیر کم چرب نداره..
نامجون:شیر کم چرب طبقه قفسه ی بالاست
میا:اوه اقا..ممنون..
میا کنجکاوانه نگاهی به مرد جذاب و با قد و بالا انداخت..متحیر شده بود.تلاش کرد تا شیر
کم چرب برداره اما حتی دستش بهش نرسید..
نامجون:بزارین کمکتون کنم..
نامجون به راحتی شیر مورد نظر رو بهش داد و با لبخند نگاهش کرد
نامجون:کار دیگه ای ازم بر میاد خانم؟
میا:اوه ممنونم اقا..لطف کردین..
میا تعظیمی کرد و از اونجا دور شد تا خامه ی
قنادی و تخم مرغ برداره..چه ادم های
مهربونی توی ژاپن وجود داره ولی اون مرد
هیچ شباهتی به ژاپنی ها نداشت.بعد از خرید هی
زیادی توی صف پرداخت ایستاده بود..
امروز کمی شلوغ بود چون مردم درحال اماه شدن برای یک سری مراسمات بودن.وقتی نوبت به
میا رسید..دستش رو داخل جیبش برد تا کارتش رو در بیاره..اما،اون رو توی خونه جا گذشته بود.
از پس دادن خرید خجالت میکشید چون صف رو منتظر گذاشته بود.احساس میکرد یک احمقه..
اما ناگهان کس دیگه ای برای حساب کردن
پیش قدم شد..
....:من حساب میکنم..
میا:نه اقا لازم..
ولی حساب کرد..مرد پشت سرش بدون اجازه برگشتن به میا اون رو بیرون مغازه برد.چه اشنا
بود اون مرد..صدا ضربان قلب بو اندازه...همه چی..
جونگکوک:مشتاق دیدار عروسک کوچولو..
خودش بود..وقتی با ترس به سمتش برگشت
شاهد دیدن مردی بود که پخته تر وجذاب تر شده..اون مرد تر شده بود..بین حس دلتنگی
و ترس مونده بود..فرار بی فایده بود میدونست اون
تنهایی نمیاد..ولی نمیتونست خودش رو تسلیم کنه..
میا:کن.من میرم مغازه.میخوام امشب دسر
درست کنم.چیزی لازم نداری؟
کن:چیزی نمیخوام ولی احساس نمیکنی
خیلی توی خوردن شیرینیجات زیاده روی میکنی؟
میا:کن بیخیال..اوماا تو چیزی نمیخوای؟
هانجو:نه نمیخوام..فقط مواظب باش
میا:خب...شیر کجاست..عا اینجاست.شیر کم چرب نداره..
نامجون:شیر کم چرب طبقه قفسه ی بالاست
میا:اوه اقا..ممنون..
میا کنجکاوانه نگاهی به مرد جذاب و با قد و بالا انداخت..متحیر شده بود.تلاش کرد تا شیر
کم چرب برداره اما حتی دستش بهش نرسید..
نامجون:بزارین کمکتون کنم..
نامجون به راحتی شیر مورد نظر رو بهش داد و با لبخند نگاهش کرد
نامجون:کار دیگه ای ازم بر میاد خانم؟
میا:اوه ممنونم اقا..لطف کردین..
میا تعظیمی کرد و از اونجا دور شد تا خامه ی
قنادی و تخم مرغ برداره..چه ادم های
مهربونی توی ژاپن وجود داره ولی اون مرد
هیچ شباهتی به ژاپنی ها نداشت.بعد از خرید هی
زیادی توی صف پرداخت ایستاده بود..
امروز کمی شلوغ بود چون مردم درحال اماه شدن برای یک سری مراسمات بودن.وقتی نوبت به
میا رسید..دستش رو داخل جیبش برد تا کارتش رو در بیاره..اما،اون رو توی خونه جا گذشته بود.
از پس دادن خرید خجالت میکشید چون صف رو منتظر گذاشته بود.احساس میکرد یک احمقه..
اما ناگهان کس دیگه ای برای حساب کردن
پیش قدم شد..
....:من حساب میکنم..
میا:نه اقا لازم..
ولی حساب کرد..مرد پشت سرش بدون اجازه برگشتن به میا اون رو بیرون مغازه برد.چه اشنا
بود اون مرد..صدا ضربان قلب بو اندازه...همه چی..
جونگکوک:مشتاق دیدار عروسک کوچولو..
خودش بود..وقتی با ترس به سمتش برگشت
شاهد دیدن مردی بود که پخته تر وجذاب تر شده..اون مرد تر شده بود..بین حس دلتنگی
و ترس مونده بود..فرار بی فایده بود میدونست اون
تنهایی نمیاد..ولی نمیتونست خودش رو تسلیم کنه..
- ۶.۲k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط