«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۸۹
اصلا انگار سنکوب کرده بودم واقعا وی بود. وی من.
نفسم تو سینه حبس شده بود.
سوار ماشین نقره اي كنارش شد که یه دفعه انگار برق بهم وصل
کردن هول کردم وی بود. اینجا
ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد
نه..نه..داره میره
یه دفعه شروع کردم به دویدن
من از دستش نمیدم. دوباره نه...
با آخرین سرعت و توانم دنبال ماشینش دویدم
اشکم باز جاري شد و دیدم رو سد کرد..
پردرد صداش زدم وی تنم یخ کرده بود
جیغ زدم: وییییی اما نشنید.
با سرعت زیاد پیچید و ازم دور شد.
با درد داد زدم نههههه...نه... وی...
اما دور شد. دور و دورتر
لرزون با زانو روی زمین افتادم خودش بود..
زدم زیر گریه. دستامو به زمین گرفتم و نشستم
وی بود.وی من.. دقیقا روبروم.
دقیقا نزدیکم و قبل اینکه بجنبم از لای دستام سر خورده بود.. عين يه ماهي بي قرار پردرد ناله کردم
من اشتباه نمیکنم..قلبم اشتباه نمیکنه..
به زحمت بلند شدم و به مسیر رفته ماشینش چشم دوختم.
دستم رو به قلبم فشردم.دستم رو به قلبم فشردم.
اینجاست.. توي اين دنیا توی این دوره احتمالا توي اين شهر..
نزديك من..
پردرد دستم رو روی دهنم گذاشتم..
نشان واکسن روي بازوش جلوي چشمام بود..
وی اینجا بود..
نمیدونم خوشحال بودم یا ناراحت
بیشتر هول و وحشت زده بودم هیجان زده بودم.
نه خوشحال بودم..خيلي خوشحال.
چیکار کنم؟ چطور پیداش کنم؟
لرزون دست به سرم و موهام کشیدم.
واقعا چیکار کنم؟ ذهنم باز از دیدنش از کار افتاده بود
تنم از فکر لمس دوباره اش داغ کرده بود.
توي تك تك سلولهای بدنم بود
بي اختيار لبخند زدم.
اما .. اما ذهنم نمیدونست چه تصمیمی بگیره
نمیدونست چطور راهنماییم کنه.
بي هدف و گنگ تو خیابونها قدم میزدم که شاید باز خودش و یا ماشینش رو ببینم
اونقدر اشفته و گیج و وحشت زده بودم که حتي پلاك ماشينش رو ندیدم
بعد ساعتها گشتن بی نتیجه خسته و دلمرده برگشتم خونه براي کانر سر تکون دادم و اونم همین کار رو کرد.
داغون رفتم تو اسانسور
ولی پشیمون شدم. نمیتونستم...
نمیتونستم برم خونه اروم و قرار نداشتم
داغون و تند دستمو جلوي در گرفتم بسته نشه و با بغض زدم بیرون. اشفته تو کوچه ها و خیابونا گشت میزدم.
خدايا. نيويورك بزرگتر از اونه که با گشت بتونم بیداش کنم..نیویورک بزرگتر از اونه که با گشتن بتونم پیداش کنم
جادو.. پاهام جون نداشت چشمامو بست
هوا داشت تاریک میشد.
part ۸۹
اصلا انگار سنکوب کرده بودم واقعا وی بود. وی من.
نفسم تو سینه حبس شده بود.
سوار ماشین نقره اي كنارش شد که یه دفعه انگار برق بهم وصل
کردن هول کردم وی بود. اینجا
ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد
نه..نه..داره میره
یه دفعه شروع کردم به دویدن
من از دستش نمیدم. دوباره نه...
با آخرین سرعت و توانم دنبال ماشینش دویدم
اشکم باز جاري شد و دیدم رو سد کرد..
پردرد صداش زدم وی تنم یخ کرده بود
جیغ زدم: وییییی اما نشنید.
با سرعت زیاد پیچید و ازم دور شد.
با درد داد زدم نههههه...نه... وی...
اما دور شد. دور و دورتر
لرزون با زانو روی زمین افتادم خودش بود..
زدم زیر گریه. دستامو به زمین گرفتم و نشستم
وی بود.وی من.. دقیقا روبروم.
دقیقا نزدیکم و قبل اینکه بجنبم از لای دستام سر خورده بود.. عين يه ماهي بي قرار پردرد ناله کردم
من اشتباه نمیکنم..قلبم اشتباه نمیکنه..
به زحمت بلند شدم و به مسیر رفته ماشینش چشم دوختم.
دستم رو به قلبم فشردم.دستم رو به قلبم فشردم.
اینجاست.. توي اين دنیا توی این دوره احتمالا توي اين شهر..
نزديك من..
پردرد دستم رو روی دهنم گذاشتم..
نشان واکسن روي بازوش جلوي چشمام بود..
وی اینجا بود..
نمیدونم خوشحال بودم یا ناراحت
بیشتر هول و وحشت زده بودم هیجان زده بودم.
نه خوشحال بودم..خيلي خوشحال.
چیکار کنم؟ چطور پیداش کنم؟
لرزون دست به سرم و موهام کشیدم.
واقعا چیکار کنم؟ ذهنم باز از دیدنش از کار افتاده بود
تنم از فکر لمس دوباره اش داغ کرده بود.
توي تك تك سلولهای بدنم بود
بي اختيار لبخند زدم.
اما .. اما ذهنم نمیدونست چه تصمیمی بگیره
نمیدونست چطور راهنماییم کنه.
بي هدف و گنگ تو خیابونها قدم میزدم که شاید باز خودش و یا ماشینش رو ببینم
اونقدر اشفته و گیج و وحشت زده بودم که حتي پلاك ماشينش رو ندیدم
بعد ساعتها گشتن بی نتیجه خسته و دلمرده برگشتم خونه براي کانر سر تکون دادم و اونم همین کار رو کرد.
داغون رفتم تو اسانسور
ولی پشیمون شدم. نمیتونستم...
نمیتونستم برم خونه اروم و قرار نداشتم
داغون و تند دستمو جلوي در گرفتم بسته نشه و با بغض زدم بیرون. اشفته تو کوچه ها و خیابونا گشت میزدم.
خدايا. نيويورك بزرگتر از اونه که با گشت بتونم بیداش کنم..نیویورک بزرگتر از اونه که با گشتن بتونم پیداش کنم
جادو.. پاهام جون نداشت چشمامو بست
هوا داشت تاریک میشد.
- ۵۰۲
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط