پارت اول:
پارت اول:
داستان از دیدگاه جیمین: صبح زود بود ، خورشید تازه طلوع کرده و نورش از پنجره های رنگی تالار بزرگ کاخ داخل میتابید . جیمین مثل همیشه روی تخت پادشاهی نشسته بود و به نور خورشید نگاه میکرد ، قسمتی از آفتاب به صورتش تابیده بود و موهای بلوندت را طلایی تر نشان میداد ، از جایش بلند شد و سمت پنجره رفت و جلویش ایستاد و به اسکله نگاهی انداخت ، با خودش گفت: انگار وقتش رسیده که با امپراتور یونگی جلسه ای داشته باشم وگرنه این دشمنی طولانی تر میشه ، بابا هامون از اولم دشمن بودن ولی ما پسرانشان باید این بازی رو تموم کنیم ، ولی ... ولی ... وایسا جیمین ،،، عجله نکن این فقط تصمیم تو هست ، یونگی که نظرش رو نگفته باید اونم نظرش رو بگه پس براش پیغام میفرستم و اونو به یک جلسه دعوت میکنم . بعد از جلوی پنجره دور شد و به سمت وست تالار رفت و ایستاد و داد زد : لوکاس.
لوکاس وزیر و دوست خوب جیمین بود . لوکاس از راهرو پشت تالار جواب داد: بله سرورم بفرمایید:
جیمین گفت: پیغامی به امپراتور یونگی ارسال کن و اونو به یک جلسه دعوت کن و بگو تا یک هفته وقت تصمیم داری که بیای جلسه یا نه. لوکاس گفت: چشم سرورم تا ظهر ارسال میکنم. جیمین گفت: خوبه . جیمین اینو گفت و روی تخت پادشاهی نشست.
داستان از دیدگاه یونگی: یونگی که روی تخت پادشاهی مدل مغلی اش نشسته بود و داشت نامه پادشاه جیمین رو میخواند . نامه رو تا کرد و به مونکوت که کنار دستش ایستاده بود داد . مونکوت دختر دایه یونگی بود که بعد از مرگ دایه اش مونکوت مانند خواهر بزرگتر با یونگی زندگی میکرد و به اون در امور حکومتی کمک میکرد . مونکوت نامه را باز کرد و کمی از آن را خواند و دوباره تا کرد و ایستاد ، چند دقیقه تالار سکوت بود تا اینکه مونکوت سکوت رو شکست : میخوای بری جلسه ؟ یونگی جواب نداد. مونکوت گفت: با تو هستم یونگی، برنامت چیه ؟ یونگی دوباره جواب نداد. مونکوت داد زد : یونگی کر شدی یا لال جوابم رو بده . یونگی نگاهش رو از افق برداشت و به مونکوت داد و گفت: اون جوری که از نامه فهمیدم قصد جیمین خیره و برای آزار و کشت و کشتار جلو نیومده ، به نظرم ارزشش رو داره که به این جلسه برم . مونکوت داد زد: دیوونه شدی یونگی ؟ اون داره با مغز تو بازی میکنه ، قولش رو نخور پسر . یونگی نگاهش رو عصبی کرد و گفت: ببین مثل خواهرم هستی به جای خود ولی این به این قرار نیست که توی کارهای منم دخالت کنی در رطبه خوبی در کاخ هستی و همه تورا مثل بانو اینجا میدانند دیگه این به این قرار نیست که پر رو بشی مونکوت ، درسته ازم ۵ سال بزرگی ولی دیگه زیاده روی نکن . مونکوت اخم کرد و گفت: خیلی خب یونگی ، خود دانی اگه تبرت به سنگ خورد به من ربطی ندارد ، بدون که این کارت آب در هاون کوبیدن هست یونگی ، خود دانی . اینو گفت و از تالار خارج شد. بعد از رفتن مونکوت ، یونگی گفت: خبرچی به پادشاه جیمین پیام بفرستید که برا جلسه آماده بشه .
سلام عزیزان چطورین ؟
این پارت اول بود ، اگه ایده چیزی دارین بگید مرسی که دنبالش میکنید 💗
داستان از دیدگاه جیمین: صبح زود بود ، خورشید تازه طلوع کرده و نورش از پنجره های رنگی تالار بزرگ کاخ داخل میتابید . جیمین مثل همیشه روی تخت پادشاهی نشسته بود و به نور خورشید نگاه میکرد ، قسمتی از آفتاب به صورتش تابیده بود و موهای بلوندت را طلایی تر نشان میداد ، از جایش بلند شد و سمت پنجره رفت و جلویش ایستاد و به اسکله نگاهی انداخت ، با خودش گفت: انگار وقتش رسیده که با امپراتور یونگی جلسه ای داشته باشم وگرنه این دشمنی طولانی تر میشه ، بابا هامون از اولم دشمن بودن ولی ما پسرانشان باید این بازی رو تموم کنیم ، ولی ... ولی ... وایسا جیمین ،،، عجله نکن این فقط تصمیم تو هست ، یونگی که نظرش رو نگفته باید اونم نظرش رو بگه پس براش پیغام میفرستم و اونو به یک جلسه دعوت میکنم . بعد از جلوی پنجره دور شد و به سمت وست تالار رفت و ایستاد و داد زد : لوکاس.
لوکاس وزیر و دوست خوب جیمین بود . لوکاس از راهرو پشت تالار جواب داد: بله سرورم بفرمایید:
جیمین گفت: پیغامی به امپراتور یونگی ارسال کن و اونو به یک جلسه دعوت کن و بگو تا یک هفته وقت تصمیم داری که بیای جلسه یا نه. لوکاس گفت: چشم سرورم تا ظهر ارسال میکنم. جیمین گفت: خوبه . جیمین اینو گفت و روی تخت پادشاهی نشست.
داستان از دیدگاه یونگی: یونگی که روی تخت پادشاهی مدل مغلی اش نشسته بود و داشت نامه پادشاه جیمین رو میخواند . نامه رو تا کرد و به مونکوت که کنار دستش ایستاده بود داد . مونکوت دختر دایه یونگی بود که بعد از مرگ دایه اش مونکوت مانند خواهر بزرگتر با یونگی زندگی میکرد و به اون در امور حکومتی کمک میکرد . مونکوت نامه را باز کرد و کمی از آن را خواند و دوباره تا کرد و ایستاد ، چند دقیقه تالار سکوت بود تا اینکه مونکوت سکوت رو شکست : میخوای بری جلسه ؟ یونگی جواب نداد. مونکوت گفت: با تو هستم یونگی، برنامت چیه ؟ یونگی دوباره جواب نداد. مونکوت داد زد : یونگی کر شدی یا لال جوابم رو بده . یونگی نگاهش رو از افق برداشت و به مونکوت داد و گفت: اون جوری که از نامه فهمیدم قصد جیمین خیره و برای آزار و کشت و کشتار جلو نیومده ، به نظرم ارزشش رو داره که به این جلسه برم . مونکوت داد زد: دیوونه شدی یونگی ؟ اون داره با مغز تو بازی میکنه ، قولش رو نخور پسر . یونگی نگاهش رو عصبی کرد و گفت: ببین مثل خواهرم هستی به جای خود ولی این به این قرار نیست که توی کارهای منم دخالت کنی در رطبه خوبی در کاخ هستی و همه تورا مثل بانو اینجا میدانند دیگه این به این قرار نیست که پر رو بشی مونکوت ، درسته ازم ۵ سال بزرگی ولی دیگه زیاده روی نکن . مونکوت اخم کرد و گفت: خیلی خب یونگی ، خود دانی اگه تبرت به سنگ خورد به من ربطی ندارد ، بدون که این کارت آب در هاون کوبیدن هست یونگی ، خود دانی . اینو گفت و از تالار خارج شد. بعد از رفتن مونکوت ، یونگی گفت: خبرچی به پادشاه جیمین پیام بفرستید که برا جلسه آماده بشه .
سلام عزیزان چطورین ؟
این پارت اول بود ، اگه ایده چیزی دارین بگید مرسی که دنبالش میکنید 💗
- ۴.۱k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط