باز گو،ای به کنار دگری خفته ی من

باز گو،ای به کنار دگری خفته ی من
چه کند با غم تو این دل آشفته ی من؟

وه که امروز پراکنده تر از بوی گل است
خاطر جمع تر از غنچه ی نشکفته ی من

آفتاب نگه گرم ترامی جوید
این دل سردتر ازبرف فروخفته ی من

یاد از آن روزکه انگشت تو اشکم بسترد
خاتم دست تو شد گوهر ناسفته ی من

شاهد آتش عشق تو که گرم است هنوز
شعله هایی است که سر میکشد از گفته ی من

چه کنم؟دل به که بندم؟به کجاروی کنم؟
بازگو،ای به کنار دگری خفته ی من.

سیمین بهبهانی
دیدگاه ها (۵)

مثل یک کوچه ی بن بست خرابت شده امگاهی از من بگذر، حسرت ِ عاب...

.بعضــــــی ها گـــریه نمی کنند !اما از چشـــــم هایشان معلو...

یاد گرفتم به دل " دل " نبندم!یاد گرفتم از روی دل حکم نکنم!دل...

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم!!خاطراتت را بیاور تا بگویم ک...

بابایی من

جونگکوک همون چهره خونسرد در حالی که اندام ظریف وزیر آوا را د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط