از رنجی خسته ام که ازآنِ من نیست

از رنجی خسته ام که ازآنِ من نیست
بر خاکی نشسته ام که ازآنِ من نیست

با نامی زیسته ام که ازآنِ من نیست
از دردی گریسته ام که ازآنِ من نیست

از لذّتی جان گرفته ام که ازآنِ من نیست
به مرگی جان می سپارم که ازآنِ من نیست

احمد_شاملو
دیدگاه ها (۱)

ما به آدمهایی محتاج هستیم که خود را مدیون زندگانی بدانند نه ...

.کاش از پشتِ این دریچه‌ی بسته دستِ کم صدای کسی از کوچه می‌آم...

بهارگل نیستشکوفه نیستنه سبزه ونه سفره ی هفت سین .بهارتویی که...

توحق نداری عاشقِ کسی بمانی کهسالهاست رفتهتومالِ کسی نیستی که...

ما مسلح به الله واکبریم🇮🇷✌👐💥هیچ چیزی برای یک نظامی دوست داشت...

شیشه ای دل را دست طفل خورد دادمطفل را هرکس محرم ساخت رسوا می...

میزی برای کارکاری برای تختتختی برای خوابخوابی برای جانجانی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط