کم حرف می زد!

کم حرف می زد!
سه تا پسرش شهید شده بودن...
ازش پرسیدم : چند سالته مادر جان؟
گفت : هزار سال!!
خندیدم...
.
گفت:
شوخی نمی کنم؛اندازه هزار سال بهم سخت گذشته...
صداش می لرزید...
دیدگاه ها (۲)

♨️ روایت شهید گمنامی که او مادرش را پیدا کرد! ✨ روایت مادر ش...

مادر فرشته و زیبای من همیشه در قلب منی

تاکسی اصفهان تاکسی وحدتتریبونی برای روشنگری و مطالبه‌گری مرد...

موقع ساندچک، جیمین متوجه یه فن کوچولو شد که تی‌شرتی با این ن...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

پارت ۲۳از جونگکوک فاصله گرفتم.نه چون ازش متنفر بودم.چون نمی‌...

نحوه‌ی حرف زدن:آروم، کوتاه و دقیق. هیچ‌وقت بی‌دلیل حرف نمی‌ز...

مادری که آرزوی پسر پنج‌ساله‌اش را باور نکردآنچه امروز بیش از...

قسمت ۱۱

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط