🖤My little girl~»

🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part ۳

با تعجب گفتم: جونگکوک!؟؟؟

جونگکوک لبخندی زد: جونم؟

سرمو انداختم پایین... خدای من... اون اینجاست😖🥰

جونگکوک لبخندی زد دستشو گذاشت رو شونم: خوبی؟ کسی دیگه دنبالت نکرد؟

سر تکون دادم: نه!

موهامو نوازش کرد: خوبه... اسمت چیه؟

_ا. ت
+نازییی چ اسم قشنگی داریی🥹، چند سالته؟

من من کردم...: چهارده!

چشماش از تعجب گشاد شد: چـ... چهارده!؟؟؟ دختر تو خیلی کوچولویی!!!

سرمو انداختم پایین: ببخشید!

پوزخندی زد: چرا معذرت خواهی میکنی!؟؟

من من کردم: اوه ببخشید... عاممم ن چیزه... من عادت کردم... واقعا ببخشید... اوه نه...

انگشتش رو روی لبم گذاشت که یهو ساکت شدم!

خم شد: کافیه... فقط آروم باش کوچولو:))

ب محز اینکه انگشتش رو از روی لبم برداشت، سریع تعظیمی کردم و گفتم: ببخشید من بای. برم سرکار، دیرم شد... ازتون ممنونم... خدانگهدار!

و بعد تا رستوران دوییدم و...


#جونگکوک

داشت دور میشد...
دختر بچه های همسن اون دقدقه شون اینه که ناخناشونو چ رنگی بزنن...
این بچه باید تو این سن کار کنه و ازدلال ها فرار کنه!...
چرا!؟



⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۲)

بچه ها حالم خوب نیس... چ کنم؟امشب یاد بدبختیام افتادم و وقتی...

ب لطف این بانو:)) فالوو شههه❤😘

وقتی باهم دعوا میگیرین از خونه میری ولی وقتی برمیگردی میبینی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط