همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 4.

"ویو پارک دوین"

در آسانسور باز شد..

من..

ملیس..

و سوآ..

هرسه باهم بیرون رفتیم..

از همون لحظه میشد فهمید همه جمع شدن..

کارمندا دسته دسته جلوی سالن کنفرانس ایستاده بودن..

بعضیا حرف میزدن..

بعضیا حدس میزدن رئیس جدید کیه..

بعضیا هم فقط منتظر بودن..

ملیس کنار گوشم زمزمه کرد:

_«به نظرت چه شکلیه؟»

+«از کجا بدونم؟»

_«شاید پیر باشه.»

سوآ خندید..

_«شاید جوون باشه.»

+«شاید هم اصلا آدم نباشه.»

_«دوین.»

+«چیه؟»

_«خفه شو.»

خندم گرفت..

همون لحظه یونا با عجله سمتمون اومد..

_«بالاخره رسیدین.»

+«سلام به تو هم.»

_«دوین رئیس جدید اومده.»

+«خب؟»

_«ترسناکه.»

ابرویی بالا انداختم..

+«ترسناک؟»

_«قد بلند.»

_«اخمو.»

_«ساکت.»

_«کم حرف.»

ملیس صورتش جمع شد..

_«اوه نه.»

سوآ هوفی کشید..

_«از اون مدیراست؟»

یونا سر تکون داد..

_«فکر کنم.»

+«فوقش اخراجمون میکنه.»

_«دوین!»

+«شوخی کردم.»

در سالن باز شد..

و همه آروم آروم وارد شدن..

منم همراه بقیه داخل رفتم..

روی صندلی کنار ملیس نشستم..

سوآ هم کنارمون نشست..

همهمه کل سالن رو گرفته بود..

تا اینکه...

در اصلی باز شد..

و چند نفر وارد شدن..

اول چند مدیر بخش..

بعد هیون وو..

بعد داهی..

و بعد...

نفس توی سینم گیر کرد..

چشمام گرد شد..

مغزم هنگ کرد..

نه...

نه...

نه...

امکان نداشت..

اون...

اون همون مرده بود..

همون دزد صبح..

همون مرد اعصاب خردکن..

همون کسی که وسط خونه من سبز شده بود..

همون کسی که ادعا میکرد خونه مال اونه..

+«نه...»

ملیس برگشت سمتم..

_«چی شد؟»

+«نه...»

_«دوین؟»

+«نه...»

_«داری منو میترسونی.»

اما من فقط به جلو خیره شده بودم..

مرد بدون توجه به بقیه وارد سالن شد..

کت و شلوار مشکی تنش بود..

موهاش مرتب شده بودن..

و قیافش...

خیلی رسمی تر از صبح شده بود..

لعنتی..

چرا اینجا بود؟

و چرا داشت میرفت سمت جایگاه مدیرعامل؟

چند ثانیه بعد..

پشت تریبون ایستاد..

و نگاهش روی جمعیت چرخید..

برای یه لحظه..

فقط یه لحظه..

چشمامون توی هم گره خورد..

و انگار اونم منو شناخت..

ابروش خیلی نامحسوس بالا رفت..

اما سریع نگاهشو ازم گرفت..

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده..

من اما داشتم سکته میکردم..

ملیس آروم گفت:

_«وای...»

سوآ هم زمزمه کرد:

_«خیلی جذابه.»

+«خفه شین.»

_«چی؟»

+«هیچی.»

دستم روی صورتم نشست..

خدایا..

لطفا بگو رئیس جدید اون نیست..

لطفا..

لطفا..

لطفا..

مرد میکروفون رو برداشت..

و صدای بمش توی سالن پیچید..

_«صبح بخیر.»

همه ساکت شدن..

_«من جئون جونگ کوک هستم.»

مردک دزد..

اسمش جونگ کوک بود..

_«از امروز مدیرعامل جدید شرکت هستم.»

صدای تشویق سالن بلند شد..

اما من تشویق نمیکردم..

فقط شوکه شده بودم..

ملیس آروم گفت:

_«اوه خدای من.»

سوآ:

_«خیلی خفنه.»

یونا:

_«گفتم ترسناکه.»

من:

+«من مردم.»

ملیس برگشت سمتم..

_«چی؟»

+«هیچی.»

جونگ کوک دوباره شروع به حرف زدن کرد..

_«قبل از شروع همکاری چند قانون دارم.»

صدای پچ پچ بین کارمندا پیچید..

_«قانون اول.»

_«تاخیر قابل قبول نیست.»

با شنیدن این جمله..

ناخودآگاه سرمو پایین انداختم..

انگار مستقیم منو هدف گرفته بود..

_«قانون دوم.»

_«بی مسئولیتی قابل قبول نیست.»

_«قانون سوم.»

_«کارهای شخصی نباید وارد محیط کار بشن.»

همه سر تکون دادن..

جونگ کوک مکث کوتاهی کرد..

بعد گفت:

_«و مهم ترین قانون.»

همه ساکت شدن..

حتی ملیس هم حرف نزد..

جونگ کوک نگاه کوتاهی به جمعیت انداخت..

و ادامه داد:

_«رابطه عاطفی بین کارکنان ممنوعه.»

سکوت..

بعد...

کل سالن منفجر شد..

_«چی؟»

_«جدی؟»

_«شوخی میکنه؟»

_«ممنوعه؟»

ملیس با چشمای گرد شده گفت:

_«من درست شنیدم؟»

سوآ:

_«فکر کنم.»

یونا:

_«وای خدا.»

جونگ کوک بدون اهمیت به اعتراض ها ادامه داد:

_«هرگونه رابطه عاشقانه داخل شرکت ممنوعه.»

_«اگر کسی وارد رابطه بشه باید به منابع انسانی اطلاع بده.»

_«در غیر این صورت همکاریشون بررسی میشه.»

یکی از کارمندا بلند گفت:

_«چرا؟»

جونگ کوک خونسرد جواب داد:

_«چون محیط کار برای کار کردنه.»

_«نه عاشق شدن.»

صدای خنده چند نفر بلند شد..

اما خودش اصلا نخندید..

_«من این شرکت رو برای پیشرفت میخوام.»

_«نه حاشیه.»

بعد پرونده ای رو بست..

و ادامه داد:

_«هرکسی با قوانین مشکل داره میتونه همین امروز استعفا بده.»

هیچکس حرفی نزد..

چون حقوق این شرکت زیادی خوب بود..

جونگ کوک نگاهش رو روی جمعیت چرخوند..

و دوباره...

برای چند ثانیه روی من متوقف شد..

لبخندی نزد..

اخم هم نکرد..

فقط نگام کرد..

بعد خیلی آروم گفت:

_«امیدوارم همکاری خوبی باهم داشته باشیم.»

اما نمیدونم چرا..
دیدگاه ها (۸)

همخونه اجباری... پارت 5."ویو پارک دوین"همه کم کم از سالن خار...

همخونه اجباری... پارت 6. "ویو پارک دوین"وقتی از دفتر جونگ کو...

همخونه اجباری.. پارت 3."ویو پارک دوین"هوفی کشیدم..وارد اتاق ...

همخونه اجباری.. پارت 2."ویو پارک دوین"نفسم بند اومده بود..دس...

رمان دریای عشق پارت ۴ ویو یونا لونا : من به جای یونا میرم با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط