𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”
𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏
صبح با صدای باران شروع شده بود.
قطرهها آرام روی شیشهی اتاق میخوردند و هوای سرد پاییزی را به داخل خانه میکشیدند. هانا هنوز خواب بود و پتو را تا زیر چانهاش بالا کشیده بود.
جیمین کنار تخت ایستاده بود و چند لحظه فقط نگاهش میکرد.
موهای هانا روی بالش پخش شده بود و اخم خیلی کوچکی بین ابروهایش دیده میشد؛ همان اخمی که همیشه وقتی خوابش سنگین بود روی صورتش مینشست.
جیمین لبخند زد.
آرام خم شد و پتو را مرتب کرد.
«صبح بخیر، خانوم کوچولوی من.»
هانا تکان کوچکی خورد.
«پنج دقیقه دیگه...»
جیمین خندید.
«پنج دقیقه دیگه؟»
صدایش را کمی پایین آورد.
«باشه، پنج دقیقه. ولی بعدش باید بیدار شی، چون صبحونهات آمادهست.»
هانا چشمهایش را باز کرد و با صدای خوابآلود گفت:
«تو چرا انقدر زود بیدار شدی؟»
جیمین شانه بالا انداخت.
«چون یکی باید از خانومم مراقبت کنه.»
هانا لبخند زد.
«من خودم میتونم از خودم مراقبت کنم.»
جیمین به سمت آشپزخانه رفت.
«میدونم. ولی بذار منم یه کاری برای زن خودم بکنم.»
چند دقیقه بعد، هانا وارد آشپزخانه شد.
روی میز صبحانه آماده بود.
جیمین بشقاب را جلوی او گذاشت.
«بخور.»
هانا نگاهش کرد.
«تو نخوردی؟»
«اول تو.»
«جیمین...»
«جونم؟»
«قربون صدقه نرو از صبح.»
جیمین خندید.
«مگه میشه قربونت نرم؟»
بعد با شیطنت اضافه کرد:
«من یه زن دارم که وقتی خوابآلودهست از همیشه دوستداشتنیتره. باید هر روز خدا رو شکر کنم.»
هانا خندید و سرش را پایین انداخت.
زندگیشان همین بود.
چیزهای ساده.
صبحانههای دونفره.
پیامهای کوتاه وسط روز.
دعواهای کوچک.
آشتیهای سریع.
و هزاران «دوستت دارم» که آنقدر عادی شده بودند که هیچکدام فکر نمیکردند روزی ممکن است شنیدن همین جمله دردناک شود.
جیمین آن روز قبل از بیرون رفتن، کت خود را پوشید.
کنار در ایستاد و به هانا نگاه کرد.
«من میرم.»
«باشه.»
«یه چیزی نمیخوای بهم بگی؟»
هانا لبخند زد.
«چی؟»
جیمین لبهایش را جمع کرد.
«مثلاً اینکه مواظب خودت باشم؟»
هانا خندید.
«مواظب خودت باش.»
جیمین لبخند زد.
«همین؟»
«همین.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«دوستت دارم.»
جیمین لبخند عمیقی زد.
«من بیشتر.»
و رفت.
هانا نمیدانست این آخرین باری است که آن روز با خیال راحت به «دوستت دارم» او لبخند میزند.
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏
صبح با صدای باران شروع شده بود.
قطرهها آرام روی شیشهی اتاق میخوردند و هوای سرد پاییزی را به داخل خانه میکشیدند. هانا هنوز خواب بود و پتو را تا زیر چانهاش بالا کشیده بود.
جیمین کنار تخت ایستاده بود و چند لحظه فقط نگاهش میکرد.
موهای هانا روی بالش پخش شده بود و اخم خیلی کوچکی بین ابروهایش دیده میشد؛ همان اخمی که همیشه وقتی خوابش سنگین بود روی صورتش مینشست.
جیمین لبخند زد.
آرام خم شد و پتو را مرتب کرد.
«صبح بخیر، خانوم کوچولوی من.»
هانا تکان کوچکی خورد.
«پنج دقیقه دیگه...»
جیمین خندید.
«پنج دقیقه دیگه؟»
صدایش را کمی پایین آورد.
«باشه، پنج دقیقه. ولی بعدش باید بیدار شی، چون صبحونهات آمادهست.»
هانا چشمهایش را باز کرد و با صدای خوابآلود گفت:
«تو چرا انقدر زود بیدار شدی؟»
جیمین شانه بالا انداخت.
«چون یکی باید از خانومم مراقبت کنه.»
هانا لبخند زد.
«من خودم میتونم از خودم مراقبت کنم.»
جیمین به سمت آشپزخانه رفت.
«میدونم. ولی بذار منم یه کاری برای زن خودم بکنم.»
چند دقیقه بعد، هانا وارد آشپزخانه شد.
روی میز صبحانه آماده بود.
جیمین بشقاب را جلوی او گذاشت.
«بخور.»
هانا نگاهش کرد.
«تو نخوردی؟»
«اول تو.»
«جیمین...»
«جونم؟»
«قربون صدقه نرو از صبح.»
جیمین خندید.
«مگه میشه قربونت نرم؟»
بعد با شیطنت اضافه کرد:
«من یه زن دارم که وقتی خوابآلودهست از همیشه دوستداشتنیتره. باید هر روز خدا رو شکر کنم.»
هانا خندید و سرش را پایین انداخت.
زندگیشان همین بود.
چیزهای ساده.
صبحانههای دونفره.
پیامهای کوتاه وسط روز.
دعواهای کوچک.
آشتیهای سریع.
و هزاران «دوستت دارم» که آنقدر عادی شده بودند که هیچکدام فکر نمیکردند روزی ممکن است شنیدن همین جمله دردناک شود.
جیمین آن روز قبل از بیرون رفتن، کت خود را پوشید.
کنار در ایستاد و به هانا نگاه کرد.
«من میرم.»
«باشه.»
«یه چیزی نمیخوای بهم بگی؟»
هانا لبخند زد.
«چی؟»
جیمین لبهایش را جمع کرد.
«مثلاً اینکه مواظب خودت باشم؟»
هانا خندید.
«مواظب خودت باش.»
جیمین لبخند زد.
«همین؟»
«همین.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«دوستت دارم.»
جیمین لبخند عمیقی زد.
«من بیشتر.»
و رفت.
هانا نمیدانست این آخرین باری است که آن روز با خیال راحت به «دوستت دارم» او لبخند میزند.
- ۳۷۴
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط