تکاپو پارت 90:بخواب... لطفا...
تکاپو پارت 90:بخواب... لطفا...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
نور کمرنگ صبح، آرامآرام از لابهلای پردههای عمارت وارد اتاق شد.
دیمیتریوس بیصدا در اتاق الیزابت را بست.
آخرین نگاه کوتاهش را به او انداخت.
الیزابت هنوز آرام خوابیده بود.
چند ثانیه همانجا ایستاد.
بعد نفس عمیقی کشید و به سمت اتاق خودش رفت.
...
اتاقش مثل همیشه ساکت بود.
کتش را روی صندلی انداخت.
دکمهی یقهی پیراهنش را باز کرد.
و خودش را روی تخت رها کرد.
همین که چشمهایش را بست...
تصاویر چند ساعت قبل، یکییکی از ذهنش گذشت.
دست الیزابت که ناخودآگاه گوشهی کتش را گرفته بود...
لحظهای که برای بلند کردنش، دستش را دور کمر او حلقه زده بود...
صدای نفسهای آرامش...
و چنگ کوچکی که در حالت نیمهبیهوشی به لباسش زده بود.
دیمیتریوس ناگهان چشمهایش را باز کرد.
...
تپ...
تپ...
تپ...
ضربان قلبش، برخلاف همیشه، نامنظم شده بود.
اخم کرد.
دستش را روی سینهاش گذاشت.
چند لحظه فقط به سقف خیره ماند.
بعد خیلی آرام، با نوک انگشت روی قلبش ضربهی کوچکی زد و زیر لب گفت:
ـ قلب...
مکث کرد.
گوشهی لبش خیلی نامحسوس تکان خورد.
ـ تو هم مثل من خوابت نمیاد...؟
چند ثانیه سکوت.
بعد انگار داشت با بچهی شیطونی حرف میزد که نمیخواست آرام بگیرد، زمزمه کرد:
ـ بخواب دیگه...
برای امشب بسه.
اما...
قلبش هیچ اهمیتی به دستورش نداد.
دیمیتریوس نفس عمیقی کشید و بالش را روی صورتش گذاشت.
ـ غیرممکنه...
این فقط به خاطر خستگیه.
فقط...
به خاطر بیخوابی...
حتماً همینطوره.
چند لحظه بعد، بالش را کنار زد.
نگاهش دوباره روی سقف ثابت ماند.
در ذهنش، بیاختیار، تصویر موهای کوتاه الیزابت نقش بست.
با اخم چشمهایش را محکم بست.
ـ هی...
از ذهنم برو بیرون...
میخوام بخوابم.
اما هرچه بیشتر تلاش میکرد به چیز دیگری فکر کند...
چهرهی الیزابت واضحتر میشد.
برای اولین بار در تمام بیستوشش سال زندگیاش...
دیمیتریوس دزموند از خودش شکست خورده بود.
و هنوز نمیدانست حریفی که شکستش داده...
نه یک قاتل بود.
نه یک پروندهی پیچیده.
فقط دختری بود با موهای کوتاه مشکی...
که بیخبر، گوشهی کتش را گرفته بود
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
نور کمرنگ صبح، آرامآرام از لابهلای پردههای عمارت وارد اتاق شد.
دیمیتریوس بیصدا در اتاق الیزابت را بست.
آخرین نگاه کوتاهش را به او انداخت.
الیزابت هنوز آرام خوابیده بود.
چند ثانیه همانجا ایستاد.
بعد نفس عمیقی کشید و به سمت اتاق خودش رفت.
...
اتاقش مثل همیشه ساکت بود.
کتش را روی صندلی انداخت.
دکمهی یقهی پیراهنش را باز کرد.
و خودش را روی تخت رها کرد.
همین که چشمهایش را بست...
تصاویر چند ساعت قبل، یکییکی از ذهنش گذشت.
دست الیزابت که ناخودآگاه گوشهی کتش را گرفته بود...
لحظهای که برای بلند کردنش، دستش را دور کمر او حلقه زده بود...
صدای نفسهای آرامش...
و چنگ کوچکی که در حالت نیمهبیهوشی به لباسش زده بود.
دیمیتریوس ناگهان چشمهایش را باز کرد.
...
تپ...
تپ...
تپ...
ضربان قلبش، برخلاف همیشه، نامنظم شده بود.
اخم کرد.
دستش را روی سینهاش گذاشت.
چند لحظه فقط به سقف خیره ماند.
بعد خیلی آرام، با نوک انگشت روی قلبش ضربهی کوچکی زد و زیر لب گفت:
ـ قلب...
مکث کرد.
گوشهی لبش خیلی نامحسوس تکان خورد.
ـ تو هم مثل من خوابت نمیاد...؟
چند ثانیه سکوت.
بعد انگار داشت با بچهی شیطونی حرف میزد که نمیخواست آرام بگیرد، زمزمه کرد:
ـ بخواب دیگه...
برای امشب بسه.
اما...
قلبش هیچ اهمیتی به دستورش نداد.
دیمیتریوس نفس عمیقی کشید و بالش را روی صورتش گذاشت.
ـ غیرممکنه...
این فقط به خاطر خستگیه.
فقط...
به خاطر بیخوابی...
حتماً همینطوره.
چند لحظه بعد، بالش را کنار زد.
نگاهش دوباره روی سقف ثابت ماند.
در ذهنش، بیاختیار، تصویر موهای کوتاه الیزابت نقش بست.
با اخم چشمهایش را محکم بست.
ـ هی...
از ذهنم برو بیرون...
میخوام بخوابم.
اما هرچه بیشتر تلاش میکرد به چیز دیگری فکر کند...
چهرهی الیزابت واضحتر میشد.
برای اولین بار در تمام بیستوشش سال زندگیاش...
دیمیتریوس دزموند از خودش شکست خورده بود.
و هنوز نمیدانست حریفی که شکستش داده...
نه یک قاتل بود.
نه یک پروندهی پیچیده.
فقط دختری بود با موهای کوتاه مشکی...
که بیخبر، گوشهی کتش را گرفته بود
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۱۷۹
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط