rainy destiny
p=4
داخل خیابون ها قدم میزد نفسش سنگین بود تمام وجودش داغ شده بود پاهاشو به زور میکشید انگار خیابون ها مقابلش موج برمیداشتن دستشو ستون دیوار کرد تا از افتادن جلوگیری کنه سعی کرد گوشیشو از جیبش بیرون بیاره اما با تار شدن دیدش همه جا تیره و تاریک شد
.......................
ببین بچه اون دختر که اینقدر محوش شدی اصلا گزینه مناسبی نیست
اخم ساختگی ای کرد و گفت: هیونگ کی گفته من عاشق اون شدم؟
عه پس عاشق نشدی؟
نخیرم!
پس منحرفی که نیم ساعته بهش خیره شدی؟
چشمای درشتشو درشت تر کرد و گفت: چییی؟ هیونگگگگگگ
تکخندی به رفتار پسر کوچیک تر زد و گفت: دیدی دوتا حالت داره یا عاشقش شدی که اون قدر محوی یا منحرفی خواست چیزی بگه که با اومدن پرستار جانگ حرفشو فراموش کرد
دکتر کیم سوکجین!
نگاهی به حالت نگران پرستار کرد و گفت: چیشده خانم جانگ؟
خواهر دکتر کیم نامجون!
سریع جدی شد و گفت: میجی چش شده؟
همین الان اوردنش تو خیابون بیهوش شده باید بیایید ببینید
پسر کوچیک تر با تعجب به مکالمه بین مرد بزرگتر و پرستار گوش میداد براش تعجب اور بود نامجون هیونگش خواهر داشته؟ پس چرا تا حالا اینو نمیدونسته؟
........................
با تمام سرعت خودشونو به اورژانس رسوندن
شرح وضعیت!
کیم میجی بیست...
خودم اسم و سنشو میدونم وضعیت جسمانیشو میخوام!
فشار خونش پایینه , ضربان قلبش بالاتر از حد نرماله , تب داره
زمان بیهوشی چه مدتی تخمین زده شده؟
حدودا نیم ساعت؟
چی؟ نیم ساعت؟
گوش کنید ببینید چی میگم دکتر کیم اصلا نباید بفهمه خواهرش اینجاس فهمیدید؟
همه سری به نشونه تایید تکون دادن
..................................
آروم چشماشو باز کرد دیدش تار و نا واضح بود چند بار پلک زد تا متوجه شد تو بیمارستانه با صدای باز شدن در سرشو به سمت در چرخوند و با دیدن چهره آشنا لبخند ضعیفی زد و گفت: هیونگ....
جین دست به سینه شد و با اخم ساختگی گفت: بگو ببینم باز چرا اینقدر خودتو خسته کردی؟
نیم نگاهی بهش انداخت و گفت: خسته نکردم
عه جدی میگی؟ باشه باور کردم
تکخندی به حالت کلافه ی مرد بزرگتر زد و توجهش به سمت پسری که پشت سرش وایستاده بود جلو شد
جین که رد نگاهشو گرفت گفت: آاا.... این جونگ کوکه اونم مثل دادش کوچیک من و نامجون میمونه هر چند اخلاقش بدجور شبیه توعه لجباز, دستو پا چلفتی ,سرکش هنوز حرفش کامل نشده بود که دختر و پسر کوچیکتر یک صدا گفتن: من اینجوری نیستم! خنده ای به هماهنگیشون کرد و گفت: همین ثابت میکنه که جفتتون شبیه همدیگه این
..................................
نگاهی سر سری به اطراف بیمارستان انداخت و گفت: اینجا زیادی مرخرفه باید یه تغییر کلی بهش بدم
لارا که دوستش بود و یکی از پرستارای بیمارستان گفت: سویون حس نمیکنی داری سخت میگیری اینجا یکی از بهترین و مدرن ترین بیمارستان هاس
نگاهش تیره شد و به لارا خیره شد و گفت: درسته بهتره اول به عوض کردن کارکنا فکر کنم!
لرزه ای به تن لارا افتاد و گفت: سویون..... منظورم این..... مانع حرفش شد و گفت: ببین لارا من امروز وقت ندارم دست به سینه بهش نزدیک شد صدای کفشای پاشنه بلندش داخل فضا میپیچید و گفت: من یه کارمند ساده مثل تو نیستم! من رئیس آینده ی اینجام خونه ی تو از اتاق من کوچیک تره پس فکر نمیکنی زیادی خودتو دست بالا گرفتی تا نظر بدی عزیزم؟
.......................
خیره به سرم دستش آه کلافه ای کشید و گفت: این تا کی قراره بمونه؟
نیم نگاهی به دختر مقابلش انداخت و گفت: جین هیونگ گفته بود لجبازی
چشماشو ریز کرد و گفت: این حرفو راجب تو هم زده بود من باید برم اینو بازش کن
سرشو کج کرد و گفت: نمیشه اینقدر تلاش بیخودی نکن
راستی.... چند سالته تو؟
چشمی چرخوند و گفت: بیست چرا؟
با تعجب بهش خیره شد و گفت: بیست؟ پس چطور کار میکنی؟
با بی تفاوتی دستشو تو هوا تکون داد و گفت: داستانش طولانیه
پسر سعی کرد کنجکاوی شو پنهان کنه و گفت: آها.... باشه
..........
داخل خیابون ها قدم میزد نفسش سنگین بود تمام وجودش داغ شده بود پاهاشو به زور میکشید انگار خیابون ها مقابلش موج برمیداشتن دستشو ستون دیوار کرد تا از افتادن جلوگیری کنه سعی کرد گوشیشو از جیبش بیرون بیاره اما با تار شدن دیدش همه جا تیره و تاریک شد
.......................
ببین بچه اون دختر که اینقدر محوش شدی اصلا گزینه مناسبی نیست
اخم ساختگی ای کرد و گفت: هیونگ کی گفته من عاشق اون شدم؟
عه پس عاشق نشدی؟
نخیرم!
پس منحرفی که نیم ساعته بهش خیره شدی؟
چشمای درشتشو درشت تر کرد و گفت: چییی؟ هیونگگگگگگ
تکخندی به رفتار پسر کوچیک تر زد و گفت: دیدی دوتا حالت داره یا عاشقش شدی که اون قدر محوی یا منحرفی خواست چیزی بگه که با اومدن پرستار جانگ حرفشو فراموش کرد
دکتر کیم سوکجین!
نگاهی به حالت نگران پرستار کرد و گفت: چیشده خانم جانگ؟
خواهر دکتر کیم نامجون!
سریع جدی شد و گفت: میجی چش شده؟
همین الان اوردنش تو خیابون بیهوش شده باید بیایید ببینید
پسر کوچیک تر با تعجب به مکالمه بین مرد بزرگتر و پرستار گوش میداد براش تعجب اور بود نامجون هیونگش خواهر داشته؟ پس چرا تا حالا اینو نمیدونسته؟
........................
با تمام سرعت خودشونو به اورژانس رسوندن
شرح وضعیت!
کیم میجی بیست...
خودم اسم و سنشو میدونم وضعیت جسمانیشو میخوام!
فشار خونش پایینه , ضربان قلبش بالاتر از حد نرماله , تب داره
زمان بیهوشی چه مدتی تخمین زده شده؟
حدودا نیم ساعت؟
چی؟ نیم ساعت؟
گوش کنید ببینید چی میگم دکتر کیم اصلا نباید بفهمه خواهرش اینجاس فهمیدید؟
همه سری به نشونه تایید تکون دادن
..................................
آروم چشماشو باز کرد دیدش تار و نا واضح بود چند بار پلک زد تا متوجه شد تو بیمارستانه با صدای باز شدن در سرشو به سمت در چرخوند و با دیدن چهره آشنا لبخند ضعیفی زد و گفت: هیونگ....
جین دست به سینه شد و با اخم ساختگی گفت: بگو ببینم باز چرا اینقدر خودتو خسته کردی؟
نیم نگاهی بهش انداخت و گفت: خسته نکردم
عه جدی میگی؟ باشه باور کردم
تکخندی به حالت کلافه ی مرد بزرگتر زد و توجهش به سمت پسری که پشت سرش وایستاده بود جلو شد
جین که رد نگاهشو گرفت گفت: آاا.... این جونگ کوکه اونم مثل دادش کوچیک من و نامجون میمونه هر چند اخلاقش بدجور شبیه توعه لجباز, دستو پا چلفتی ,سرکش هنوز حرفش کامل نشده بود که دختر و پسر کوچیکتر یک صدا گفتن: من اینجوری نیستم! خنده ای به هماهنگیشون کرد و گفت: همین ثابت میکنه که جفتتون شبیه همدیگه این
..................................
نگاهی سر سری به اطراف بیمارستان انداخت و گفت: اینجا زیادی مرخرفه باید یه تغییر کلی بهش بدم
لارا که دوستش بود و یکی از پرستارای بیمارستان گفت: سویون حس نمیکنی داری سخت میگیری اینجا یکی از بهترین و مدرن ترین بیمارستان هاس
نگاهش تیره شد و به لارا خیره شد و گفت: درسته بهتره اول به عوض کردن کارکنا فکر کنم!
لرزه ای به تن لارا افتاد و گفت: سویون..... منظورم این..... مانع حرفش شد و گفت: ببین لارا من امروز وقت ندارم دست به سینه بهش نزدیک شد صدای کفشای پاشنه بلندش داخل فضا میپیچید و گفت: من یه کارمند ساده مثل تو نیستم! من رئیس آینده ی اینجام خونه ی تو از اتاق من کوچیک تره پس فکر نمیکنی زیادی خودتو دست بالا گرفتی تا نظر بدی عزیزم؟
.......................
خیره به سرم دستش آه کلافه ای کشید و گفت: این تا کی قراره بمونه؟
نیم نگاهی به دختر مقابلش انداخت و گفت: جین هیونگ گفته بود لجبازی
چشماشو ریز کرد و گفت: این حرفو راجب تو هم زده بود من باید برم اینو بازش کن
سرشو کج کرد و گفت: نمیشه اینقدر تلاش بیخودی نکن
راستی.... چند سالته تو؟
چشمی چرخوند و گفت: بیست چرا؟
با تعجب بهش خیره شد و گفت: بیست؟ پس چطور کار میکنی؟
با بی تفاوتی دستشو تو هوا تکون داد و گفت: داستانش طولانیه
پسر سعی کرد کنجکاوی شو پنهان کنه و گفت: آها.... باشه
..........
- ۳.۹k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط