یاد باد آنکه ترا در دل کس راه نبود
یاد باد آنکه ترا در دل کس راه نبود
کسی از عشق من و حسن تو آگاه نبود
چشم حسرت نگرم آگهی از اشک نداشت
لب خونابه خورم با خبر از آه نبود
شورش روح من و جلوه ی زیبایی تو
عالمی داشت،ولی شهره در افاق نبود
یاد از آن بی خبریها که در آغوش وصال
با تو بودم من و کس را به میان راه نبود
یاد از آنشب که لب چشمه میان من و او
پرده ای جز سر گیسوی شبانگاه نبود
خاص من بود سراپای وجودش که هنوز
آگه از حسن جهانگیر خود آن ماه نبود
لب او بر لب من بود و به حسرت می گفت:
کاشکی عمر وصال این همه کوتاه نبود
کسی از عشق من و حسن تو آگاه نبود
چشم حسرت نگرم آگهی از اشک نداشت
لب خونابه خورم با خبر از آه نبود
شورش روح من و جلوه ی زیبایی تو
عالمی داشت،ولی شهره در افاق نبود
یاد از آن بی خبریها که در آغوش وصال
با تو بودم من و کس را به میان راه نبود
یاد از آنشب که لب چشمه میان من و او
پرده ای جز سر گیسوی شبانگاه نبود
خاص من بود سراپای وجودش که هنوز
آگه از حسن جهانگیر خود آن ماه نبود
لب او بر لب من بود و به حسرت می گفت:
کاشکی عمر وصال این همه کوتاه نبود
- ۶۵۹
- ۲۱ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط