یاد باد آنکه ترا در دل کس راه نبود

یاد باد آنکه ترا در دل کس راه نبود

کسی از عشق من و حسن تو آگاه نبود

 

چشم حسرت نگرم آگهی از اشک نداشت

لب خونابه خورم با خبر از آه نبود

 

شورش روح من و جلوه ی زیبایی تو

عالمی داشت،ولی شهره در افاق نبود

 

یاد از آن بی خبریها که در آغوش وصال

با تو بودم من و کس را به میان راه نبود

 

یاد از آنشب که لب چشمه میان من و او

پرده ای جز سر گیسوی شبانگاه نبود

 

خاص من بود سراپای وجودش که هنوز

آگه از حسن جهانگیر خود آن ماه نبود

 

لب او بر لب من بود و به حسرت می گفت:

کاشکی عمر وصال این همه کوتاه نبود
دیدگاه ها (۱)

آرزو دارم که باز ، آن روی زیبا را ببینمآن سر و آن سینه  ، آن...

سلام ، صبح همگی بخیر ...

ای پر از عاطفه در قحط محبت با منکاش می شد بگشایی سر صحبت با ...

در منآدم برفی ای ستکه عاشق آفتاب شده ..و این خلاصه ی  همه دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط