«ܢܚࡅ߭ߊܝࡅ࡙ࡐ ܢ̣ܠࡐܠߊܭ »
«ܢܚࡅ߭ߊܝࡅ࡙ࡐ ܢ̣ܠࡐܠߊܭ »
«درخواستی»
🐝 هیولای باچیرا تو رو دوست داره
اولین بار که باچیرا دربارهی تو حرف زد، هیچکس جدی نگرفت.
وسط تمرین، در حالی که توپ رو بین پاهاش کنترل میکرد، ناگهان لبخند زد.
ایساگی که کنارش بود، پرسید:
««چیه؟»»
باچیرا به روبهرو خیره شد.
««هیولام میگه اون دختره رو دوست داره.»»
ایساگی مکث کرد.
««...چی؟»»
باچیرا خندید.
««همون که همیشه کنار زمین میشینه.»»
ایساگی نگاه کوتاهی به تو انداخت.
««باز شروع کردی؟»»
««نه! این بار جدیه.»»
باچیرا دوباره به تو نگاه کرد.
لبخندش کمی آرومتر شد.
««خیلی وقته داره اسمشو میگه.»»
---
از اون روز، هر وقت تو نزدیک باچیرا بودی، رفتارش عجیب میشد.
نه اینکه خودش تغییر کرده باشه...
اتفاقاً بیشتر از همیشه شیطنت میکرد.
فقط یک فرق داشت.
هر بار که میخندیدی، چشمهای باچیرا برای چند ثانیه روی تو میموند.
یک روز کنار زمین نشسته بودی و باچیرا بند کفشش رو میبست.
ناگهان گفت:
««هیولام میگه امروز خیلی خوشگلی.»»
تو خندیدی.
««هیولاتو ندیدم که!»»
باچیرا سرش رو بالا آورد.
««من دیدمش.»»
تو:
««کجا؟»»
با انگشت به شقیقهاش اشاره کرد.
««اینجا.»»
بعد با خنده ادامه داد:
««گاهی خیلی پرحرف میشه.»»
---
اما چند روز بعد، چیزی تغییر کرد.
باچیرا بعد از تمرین تنها مانده بود.
تو از کنار زمین رد میشدی که صدای آرومش رو شنیدی.
««چرا امروز ساکتی؟»»
ایستادی.
باچیرا به کسی نگاه نمیکرد.
فقط به زمین خیره شده بود.
««هیولا؟»»
چند ثانیه سکوت.
بعد لبخند محوی زد.
««میگه ناراحته.»»
تو آرام نزدیک شدی.
««چرا؟»»
باچیرا سرش رو بلند کرد.
««چون امروز خیلی خسته بودی و حتی یه بار هم نخندیدی.»»
چشمهاش روی صورتت ثابت موند.
««هیولام این چیزا رو دوست نداره.»»
تو:
««چه چیزایی؟»»
باچیرا لبخند زد.
««اینکه تو ناراحت باشی.»»
---
آن شب، برای اولین بار باچیرا سعی کرد با هیولاش بحث کند.
روی تختش دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد.
««تو واقعاً دوستش داری؟»»
تصویر آن هیولا در ذهنش ظاهر شد.
همان موجود عجیب و آشنایی که همیشه همراهش بود.
هیولا لبخند زد.
باچیرا اخم کرد.
««جواب بده.»»
هیولا به سمت تو اشاره کرد.
باچیرا چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام خندید.
««آره... منم.»»
---
روز بعد، تو کنار پنجره ایستاده بودی.
باچیرا آرام به سمتت آمد.
این بار خبری از شوخی نبود.
««یه چیزی میخوام بهت بگم.»»
تو برگشتی.
««چی؟»»
دستش رو پشت سرش گذاشت.
««هیولام خیلی وقته یه چیزی میخواد.»»
««چی؟»»
لبخند زد.
««اینکه تو بمونی.»»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی ساده گفت:
««منم همینو میخوام.»»
تو لبخند زدی.
باچیرا چشمهاش رو بست.
و برای اولین بار، صدای هیولاش کاملاً واضح در ذهنش پیچید:
«دیدی؟ گفتم دوستش داریم.»
باچیرا خندید.
««آره... حق با تو بود.»»
بعد دوباره بهت نگاه کرد.
««فقط یه مشکل هست.»»
تو:
««چی؟»»
باچیرا با همان لبخند همیشگی گفت:
««هیولام میگه دیگه نمیخواد تو رو با کسی شریک بشه.»»
چشمهاش برق زد.
««فکر کنم حسوده.»»
تو خندیدی.
««پس هیولات خیلی شبیه خودته.»»
باچیرا چند ثانیه ساکت ماند.
بعد لبخند بزرگی زد.
««نه.»»
کمی نزدیکتر شد.
««فکر کنم من شبیه هیولامم.»»
و از ته دل خندید.
🐝💙
از آن روز به بعد، هر وقت باچیرا وسط زمین فوتبال لبخند میزد، همه فکر میکردند دلیلش یک حرکت جدید یا یک بازی هیجانانگیز است.
اما فقط خودش میدانست...
که گوشهای از ذهنش، یک هیولای کوچک نشسته بود که هر بار تو را میدید، خوشحال میشد.
«درخواستی»
🐝 هیولای باچیرا تو رو دوست داره
اولین بار که باچیرا دربارهی تو حرف زد، هیچکس جدی نگرفت.
وسط تمرین، در حالی که توپ رو بین پاهاش کنترل میکرد، ناگهان لبخند زد.
ایساگی که کنارش بود، پرسید:
««چیه؟»»
باچیرا به روبهرو خیره شد.
««هیولام میگه اون دختره رو دوست داره.»»
ایساگی مکث کرد.
««...چی؟»»
باچیرا خندید.
««همون که همیشه کنار زمین میشینه.»»
ایساگی نگاه کوتاهی به تو انداخت.
««باز شروع کردی؟»»
««نه! این بار جدیه.»»
باچیرا دوباره به تو نگاه کرد.
لبخندش کمی آرومتر شد.
««خیلی وقته داره اسمشو میگه.»»
---
از اون روز، هر وقت تو نزدیک باچیرا بودی، رفتارش عجیب میشد.
نه اینکه خودش تغییر کرده باشه...
اتفاقاً بیشتر از همیشه شیطنت میکرد.
فقط یک فرق داشت.
هر بار که میخندیدی، چشمهای باچیرا برای چند ثانیه روی تو میموند.
یک روز کنار زمین نشسته بودی و باچیرا بند کفشش رو میبست.
ناگهان گفت:
««هیولام میگه امروز خیلی خوشگلی.»»
تو خندیدی.
««هیولاتو ندیدم که!»»
باچیرا سرش رو بالا آورد.
««من دیدمش.»»
تو:
««کجا؟»»
با انگشت به شقیقهاش اشاره کرد.
««اینجا.»»
بعد با خنده ادامه داد:
««گاهی خیلی پرحرف میشه.»»
---
اما چند روز بعد، چیزی تغییر کرد.
باچیرا بعد از تمرین تنها مانده بود.
تو از کنار زمین رد میشدی که صدای آرومش رو شنیدی.
««چرا امروز ساکتی؟»»
ایستادی.
باچیرا به کسی نگاه نمیکرد.
فقط به زمین خیره شده بود.
««هیولا؟»»
چند ثانیه سکوت.
بعد لبخند محوی زد.
««میگه ناراحته.»»
تو آرام نزدیک شدی.
««چرا؟»»
باچیرا سرش رو بلند کرد.
««چون امروز خیلی خسته بودی و حتی یه بار هم نخندیدی.»»
چشمهاش روی صورتت ثابت موند.
««هیولام این چیزا رو دوست نداره.»»
تو:
««چه چیزایی؟»»
باچیرا لبخند زد.
««اینکه تو ناراحت باشی.»»
---
آن شب، برای اولین بار باچیرا سعی کرد با هیولاش بحث کند.
روی تختش دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد.
««تو واقعاً دوستش داری؟»»
تصویر آن هیولا در ذهنش ظاهر شد.
همان موجود عجیب و آشنایی که همیشه همراهش بود.
هیولا لبخند زد.
باچیرا اخم کرد.
««جواب بده.»»
هیولا به سمت تو اشاره کرد.
باچیرا چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام خندید.
««آره... منم.»»
---
روز بعد، تو کنار پنجره ایستاده بودی.
باچیرا آرام به سمتت آمد.
این بار خبری از شوخی نبود.
««یه چیزی میخوام بهت بگم.»»
تو برگشتی.
««چی؟»»
دستش رو پشت سرش گذاشت.
««هیولام خیلی وقته یه چیزی میخواد.»»
««چی؟»»
لبخند زد.
««اینکه تو بمونی.»»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی ساده گفت:
««منم همینو میخوام.»»
تو لبخند زدی.
باچیرا چشمهاش رو بست.
و برای اولین بار، صدای هیولاش کاملاً واضح در ذهنش پیچید:
«دیدی؟ گفتم دوستش داریم.»
باچیرا خندید.
««آره... حق با تو بود.»»
بعد دوباره بهت نگاه کرد.
««فقط یه مشکل هست.»»
تو:
««چی؟»»
باچیرا با همان لبخند همیشگی گفت:
««هیولام میگه دیگه نمیخواد تو رو با کسی شریک بشه.»»
چشمهاش برق زد.
««فکر کنم حسوده.»»
تو خندیدی.
««پس هیولات خیلی شبیه خودته.»»
باچیرا چند ثانیه ساکت ماند.
بعد لبخند بزرگی زد.
««نه.»»
کمی نزدیکتر شد.
««فکر کنم من شبیه هیولامم.»»
و از ته دل خندید.
🐝💙
از آن روز به بعد، هر وقت باچیرا وسط زمین فوتبال لبخند میزد، همه فکر میکردند دلیلش یک حرکت جدید یا یک بازی هیجانانگیز است.
اما فقط خودش میدانست...
که گوشهای از ذهنش، یک هیولای کوچک نشسته بود که هر بار تو را میدید، خوشحال میشد.
- ۱.۰k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط