پارت ایزوکو و کاتسوکی بعد از خلاصی از آن اتاق سرد و ت
پارت۱۱.. ایزوکو و کاتسوکی بعد از خلاصی از آن اتاق سرد و تنها مزیت شده به رنگ و چیزهای کودکانه،حد قابل توجهی میتوانست به چشم آنها بیاید،البته در صورت حذف حضور یک شخص! کاتسوکی حال که میدانست جای ایزوکو امن است دمی از آسودگی گرفت و به شکل بازدم آن را بیرون داد. مدت زیادی نبود که ایزوکو را به خانه آورده بودند. با این حال آنچنان شور و هیجان کاتسوکی به وجود ایزوکو گره خورده بود که توضیح دادن علت اش محال بود.او میدانست ایزوکو عاشق قهرمان شدن است درست مثل خودش؛بالاخره آنها با هم یک قهرمان را تحسین می نمودند و آن شخص هم کسی نبود جز آلمایت!, قهرمان شماره یکه ژاپن و جهان!یعنی نماد صلحی که جهان هرگز شخصی چون او را به چشم ندیده بود و حتی بعید هم بود ببیند! با صدای دخترک رشته ی افکارش از هم تنیده شده و به دنیای خودشان برگشت.ایزوکو(ـ کاچان؟حالا باید چیکار کنیم؟هنوز نمیتونیم بریم خونه؟) کاتسوکی که خب میدانست تا همین الان هم زمان بازگشت به خانه چند پس گردنی قرار است از طرف میتسوکی نوش جان کند.با لحن مملو از شوخی و خنده پاسخ داد.کاتسوکی(ـفعلا نه دکو! اما به جاش بیا کیفی که در خوراکیه و مامان گذاشته واسه مون رو چندتاشونو باز کنیم!تا بعدشم من برات بگم بازی امروز مون چه جوریه!قبوله؟!)ایزوکو هم با چشمانی براق و درخشانی تایید کرد. پس از خورده شدن یکی دو بسته از دوریاکی (یا تایاکی)و سیر گشتن اون شکم های گرسنه و کوچولوی توله گرگ و خرگوش کوچولو. کاتسوکی شروع کرد به توضیح دادن قوانین و نحوه بازی به خرگوش سبزی که گوشه ای با چشمان نیمه باز که از فرط هیجان به اجبار باز نشسته مانده و با خواب مبارزه میکرد.عاقبت خرگوش کوچولو پس از چند دقیقه تلاش به خواب رفت و کاتسوکی هم که مشغول کشیدن نقاشی و تصاویری بود که در ذهن خود برای بازی شان می وزد . کاتسوکی(ـ خب تا همین میگم که به وقت فراموشش کنی..دکو؟) و با برگرداند سرش ایزوکویی را که غرق در دنیای خواب هفت پادشاه گشته بود را مشاهده کرد. دلش میخواست بازی کند اما از طرفی هم میدانست که ایزوکو هم حالا که خواب رفته بود. یکی از با نمک ترین لحظات عمرش دیدن این دختر جنگلی بود که نمیدانست چی واقعا تا این حد نسبت به سایر دختر بچه های پارک هم از همان ابتدا متمایز میکرد.دستی بر سر خرگوشش کشید و پتوی نارنجی رنگ را از کوله خودش بیرون کشید. بلافاصله پس از اینکه خرگوشش را پتو پیچ نمود . سپس پپو را با دو گره به پشت اش محکم کرد و او را بر دوش خود کول گرفت. راه افتاد به سمت جایی را که از مامان و بابا جدا گشته بودند برگردند.در دلش میخندد که مگر چه کسی میتواند شبیه دکو همانند خرگوش ها باشد حتی در خوابیدن هایش؟!همین قدر بانمک بود و بس! (برگردیم پیش میتسوکی و ماسارو~)متفکرانه درحالی که سعی در نظم دهی بر افکار اش را داشت میتسوکی(ـ میگم ماسارو به نظر تو یه چیزه اون دکتر مضحک نبود؟چرا باید بدون هیچ معاینه دقیقی تا این حد تشخیص دقیق و واضحی از ایزوکو بده؟!) ماسارو که پس از خروج از بلبشو درون اتاق کاملا احساس متفاوتی با چند دقیقه پیشش را از سر میگذراند با تعجب بسیار و بی هیچ شکی به سمت دکتر ماسارو(ـ واقعا؟من فکر کردم که شاید به خاطر اینکه توی این زمینه تجربه داره... پس واسه همینه که اینجور موردی مثل ایزوکو براش تازگی نداشته باشه!پس میگی ؟..) میتسوکی که درگیر سروکله زدن با خط رویدادی بود که در درون زندگی خانواده ایزوکو کشیده شده بود. ماجراهای اون پدر بی رحم دختر کوچولو که بعد از اون سانحه بدون هیچ ردی ناپدید شده بود. انگار نه انگار خانواده ای داشته نداشته میتسوکی حتی به احتمال اینکه زمین دهن باز کرده و اونو قورت داده باشه هم گریز کوچیکی زده بود ..میتسوکی (زیادی مشکوکه ،،یه کاسه ای زیر نیم کاسشه یادته وقتی ایزوکو دیدش چند لحظه بچه انگار بهش برق وصل کرده باشن چجوری همونجا خشکش زد؟! بعدشم که کاتسوکی خان اومد و مثل یه مردی که میخواد از عشق زندگیش مراقبت کنه دکتره رو تهدید تلقی کرد و مثل یه گربه وحشی سرش و انداخت پایین دست در دست دختر خانوم مون رفت که رفت دیگه انگار نه پدری هست نه مادری ) ماسارو هم در همون حین که داشت گوش میکرد انگار که چیزی رو از قلم انداخته باشه یاد أوری کرد.(ـ وای خدای من! میتسوکی یادم افتاد این بچه ها... بچه ها الان کجا رفتن؟نکنه خیلی دور شده باشن!؟حالا از کجا..) که میتسوکی هم با سرش به سمت پشت سر ماسارو اشاره داد میتسوکی(ـ اونجارو نگاه کن!عروس و دوماد بالاخره تشریف آوردن!) با دیدن سان خواست فریادی بر سر کاتسوکی بکشد که با دیدن ایزوکویی بر کول او به خودی زود پشیمان گشت. ادامه دارد..🦋🌿🌋
- ۱.۴k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط