اسم فیک: عشق اجباری من

اسم فیک: عشق اجباری من
پارت: پانزدهم
مین جی:
از عصبانیت و حرص چشمام رو
بستم و نفس عمیق کشیدم وقتی چشم هام
رو باز دیدم جونگکوک داره میره به طرف در خروجی منم رفتم با پدر و مادرش خداحافظی کردم و بعدش دست لیا رو گرفتم و از پله ها بالا رفتیم و داخل اتاقم شدیم من همون لحظه خودم رو پرت کردم رو تخت و لیا هم کنارم نشست
لیا: چه شب طولانی ای بود خسته شدم
مین جی: مسخره ترین و مزخرف ترین شب زندگیم امشب بود
لیا: اگر امشب بدترین شب برات بود فردا چیه؟
مین جی: تو از کجا فهمیدی
لیا: گوشام تیزه هااااا
مین جی: وای فردا رو چیکار کنم
لیا: بپیچونش
مین جی: چطوری
لیا: بگو مریضم
مین جی: پدر بزرگ هم خیلییی باور میکنه
لیا: پس مجبوری بری
مین جی: اره دیگه چیکار کنم
لیا: لباس چی میخوای بپوشیییی
مین جی:
مین جی روی تخت دراز کشیده بودم که با این حرف لیا نشستم روب تخت و بالشت رو برداشتم و نشونه گرفتم سمتش
مین جی: یک کلمه دیگه حرف بزنی خدا میدونه چیکار میکنمم
لیا: یااااااااا باشههههه
مین جی: برو بخواب منم برم بخوابم که سرم داره میترکهههههه
لیا: باشه بابا عصبی
(لپ مین جی رو بوسید و رفت)
مین جی:
بعدش از اینکه لیا رفت موهام رو باز کردم و لباس راحتی پوشیدم و رفتم توی تختم گوشیم رو کذاشتم روی میز عسلی کنار تخت و بعدش هم سرمو گذاشتم روی بالشت انقدر که خسته بودم تا سرم رو گذاشتم روی بالشت چشمام سنگین شد
و سیاهی.....
(فردا صبح)
مین جی: آروم چشمام رو باز کردم که احساس کردم یه نفر به آرومی داره میزنه روی شونه ام
لیا: مین جی بیدار شو
مین جی:چیشده(با حالت خواب آلود)
لیا: داره دیرت میشه پاشو
مین جی: تو برو من پا میشم
لیا: باشه
مین جی:
لیا رفت و منم 5 مین بعد از تخت پاشدم و به سمت حموم رفتم یه دوش 35 مینی انجام دادم و اومدم بیرون روتین پوستی رفتم و یه رایش خیلی ساده انجام دادم رفتم سراه لباس یدونه دامن سفید با یدونه پیراهن آبی پوشیدم و کاملا اماده شدم که لیا در اتاقم رو زد و اومد تو
لیا: بیا جونگکوک پایینه
مین جی:(چشم قره ای رفتم) باشه هوففف
مین جی: از اتاق اومدم بیرون و به سمت پله ها رفتم و اومدم پایین و از در امارت خارج شدم که دیدم جونگکوک تکیه داده به در ماشین اروم رفتم سمت ماشین
جونگکوک: سلام
مین جی: سلام
مین جی: میخواستم در ماشین رو باز کنم که جونگکوک درو باز کرد یه نگاه کوتاه بهش کردم و سوار شدم اونم سوار شد
توی راه سکوت خیلی سنگینی بینمون بود خیلی
از اوقات جونگکوک زیر چشمی طوری که متوجه نشم بهم نگاه میکرد
انگار هرکدوممون میخواستیم حرف بزنیم یا بحث کنی یا حتی دعوا کنیم اما هیچکس جرعت نمیکرد حرف بزنه که یهو جونگکوک سکوت رو شکست و گفت
جونگکوک: مین جی
اسلاید اول: لباس مین جی برای رفتن به بیرون
شرط: 21 لایک 24 کامنت 7 بازنشر
دیدگاه ها (۲۶)

🫧طناز🐚سوال پست: کدوم محصولت وقتی تموم شد دوباره شارژش کردی؟ ...

🫧طناز 🐚سوال پست: از چه لوازم ارایشی بدت میا؟ لایک و فالو پیج...

اسم فیک: عشق اجباری من پارت: چهارم (فردا صبح) مین جی: احساس...

اسم فیک: عشق عجباری من پارت: چهاردهم مین جی: بعد از اینکه ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط