ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.66
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
لباس رو پوشیدم. مشکی و رسمی. تو آینه نگاه کردم. خودم نبودم. یه نفر دیگه بود که مجبورش کرده بودن امروز این لباس رو بپوشه و بره پایین پای یه مراسمی که از ته دل متنفره.
از اتاق اومدم بیرون. راهرو خلوت بود. در اتاق ا.ت بسته بود. از پشتش هیچ صدایی نمیومد. نه گریه، نه حرف. فقط سکوت. شاید دیگه اشکش تموم شده بود. یا شاید فقط نشسته بود و به هیچی فکر نمیکرد.
رفتم پایین. سالن رو عوض کرده بودن. چند تا صندلی، گلهای سفید، یه میز کوچیک. ساده بود، ولی رسمی. مامانها داشتن آخرین کارها رو انجام میدادن. بابام وقتی منو دید، فقط سر تکون داد. چیزی نگفت. خوب هم شد. اگه حرفی میزد، ممکن بود کنترلم رو از دست بدم.
رفتم تو آشپزخونه. یه بطری آب برداشتم و سر کشیدم. دستهام هنوز کمی میلرزید از عصبانیت. دلم میخواست این گلها رو بکشم پایین. این صندلیها رو بزنم به هم. این خنده و هماهنگی الکی رو خفه کنم. ولی فقط ایستادم و به سینک خیره شدم.
چند دقیقه بعد صدای قدم از پلهها اومد. ا.ت بود. لباس سفید تنش بود. ساده و بدون زیادهروی. موهاش رو جمع کرده بودن. صورتش سفیدتر از لباسش به نظر میرسید. چشمهاش گود افتاده و قرمز بودن. وقتی رسید پایین، چند ثانیه همهجا رو نگاه کرد، بعد نگاش افتاد به من.
چند لحظه به هم خیره شدیم. بعد من با لحن گرفته و خشک گفتم:
- اومدی.
ا.ت فقط سر تکون داد. صدایش تقریباً درنمیومد:
+ آره...
من به لباسش نگاه کردم. بعد به صورتش. بعد دوباره به چشماش.
- شبیه کسی هستی که داره میره سر قرار خودش. نه کسی که مجبورش کردن.
ا.ت لبش رو گزید. این بار نگاش رو پایین نینداخت. با صدای شکسته گفت:
+ تو هم شبیه کسی هستی که داره خفه میشه. پس فرقی نمیکنه.
چند ثانیه سکوت شد. از سالن صدای مامانها میاومد که داشتن چیزی جابهجا میکردن. من دستم رو تو جیب شلوارم فرو کردم و گفتم:
- تا آخرش همینه. فقط باید تموم بشه.
ا.ت چیزی جواب نداد. فقط از کنارم رد شد و رفت سمت سالن. قدمهاش آروم و سنگین بود. من هم پشت سرش نگاه کردم.
امروز قرار بود تموم بشه................
ادامه دارد..................
Forbidden Weakness
p.66
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
لباس رو پوشیدم. مشکی و رسمی. تو آینه نگاه کردم. خودم نبودم. یه نفر دیگه بود که مجبورش کرده بودن امروز این لباس رو بپوشه و بره پایین پای یه مراسمی که از ته دل متنفره.
از اتاق اومدم بیرون. راهرو خلوت بود. در اتاق ا.ت بسته بود. از پشتش هیچ صدایی نمیومد. نه گریه، نه حرف. فقط سکوت. شاید دیگه اشکش تموم شده بود. یا شاید فقط نشسته بود و به هیچی فکر نمیکرد.
رفتم پایین. سالن رو عوض کرده بودن. چند تا صندلی، گلهای سفید، یه میز کوچیک. ساده بود، ولی رسمی. مامانها داشتن آخرین کارها رو انجام میدادن. بابام وقتی منو دید، فقط سر تکون داد. چیزی نگفت. خوب هم شد. اگه حرفی میزد، ممکن بود کنترلم رو از دست بدم.
رفتم تو آشپزخونه. یه بطری آب برداشتم و سر کشیدم. دستهام هنوز کمی میلرزید از عصبانیت. دلم میخواست این گلها رو بکشم پایین. این صندلیها رو بزنم به هم. این خنده و هماهنگی الکی رو خفه کنم. ولی فقط ایستادم و به سینک خیره شدم.
چند دقیقه بعد صدای قدم از پلهها اومد. ا.ت بود. لباس سفید تنش بود. ساده و بدون زیادهروی. موهاش رو جمع کرده بودن. صورتش سفیدتر از لباسش به نظر میرسید. چشمهاش گود افتاده و قرمز بودن. وقتی رسید پایین، چند ثانیه همهجا رو نگاه کرد، بعد نگاش افتاد به من.
چند لحظه به هم خیره شدیم. بعد من با لحن گرفته و خشک گفتم:
- اومدی.
ا.ت فقط سر تکون داد. صدایش تقریباً درنمیومد:
+ آره...
من به لباسش نگاه کردم. بعد به صورتش. بعد دوباره به چشماش.
- شبیه کسی هستی که داره میره سر قرار خودش. نه کسی که مجبورش کردن.
ا.ت لبش رو گزید. این بار نگاش رو پایین نینداخت. با صدای شکسته گفت:
+ تو هم شبیه کسی هستی که داره خفه میشه. پس فرقی نمیکنه.
چند ثانیه سکوت شد. از سالن صدای مامانها میاومد که داشتن چیزی جابهجا میکردن. من دستم رو تو جیب شلوارم فرو کردم و گفتم:
- تا آخرش همینه. فقط باید تموم بشه.
ا.ت چیزی جواب نداد. فقط از کنارم رد شد و رفت سمت سالن. قدمهاش آروم و سنگین بود. من هم پشت سرش نگاه کردم.
امروز قرار بود تموم بشه................
ادامه دارد..................
- ۵۰۲
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط