تشنه لب در آب رفتم این سخن با خویش گفتم

تشنه لب در آب رفتم این سخن با خویش گفتم
من چگونه آب نوشم رهبرم عطشان ببینم
مشک را پر کردم از آب و به خود گفتم که باید
راه نزدیکی برای خیمه رفتن بر گزینم
راه نخلستان گرفتم لیک از شمشیر دشمن
قطع شد دست علم گیر از یسار و از یمینم
فکر کردم دست دادم آب دارم غم ندارم
سرفرازم ساقی اطفال عطشان حزینم
ناگهان دیدم که در ره ریخت آب و سوخت قلبم
تیر زد بر مشک آن خصمی که بود اندر کمینم
دیگر از دیدار اطفال حسین شرمنده بودم
تیر زد دشمن به چشمم تا که طفلان را نبینم
گفتم اکنون خوب است برگردم به خیمه
ناگهان بر سر فرود آمد عمود آهنینم
دیدگاه ها (۳)

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:15[ویو جونگکوک]داشتم به دشمن ...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹.part:¹...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت:13ویو کوکهمین ک...

#عرفهتشنه لب در آب رفتم، این سخن با خویش گفتم من چگونه آب ن...

#عرفه_روز_نیایش_روز_معرفتنکته چهارم این است که 👈 التماس⚡️ وا...

نگاه #علقمه خندید و در سجود افتاد همین که سایۀ سروش به روی ر...

میگه وقتی آمدیم نگاه کردیم رو زمین افتاده بودن این لبها خشک ...

«الان انْکَسَر ظَهری»، عباسم الآن کمرم شکست و چاره ام از هم ...

اباالفضل العباس

ای اهل حرم میر علمدار نیامد...سقای حسین سید و سالار نیامد......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط