یک روز یک انشاء
یک روز یک انشاء
روزی روزگاری معلمی در محله ای ثروتمند به دانش آموزانش گفت راجع به فقر انشاء بنویسند!
انشاء یکی از شاگردان:
ما در تابستان به یک جایی رفتیم که خیلی فقیر بودند!
آنها مزرعه شان فقیرانه بود! غذایشان فقیرانه بود! نوکر و کلفتهایشان خیلی فقیر بودند! اسب هایشان لاغر بودند! فقط 3 تا ماشین داشتند! فقط 3 تا!!! باور کردنی نبود!
روزی روزگاری معلمی در محله ای ثروتمند به دانش آموزانش گفت راجع به فقر انشاء بنویسند!
انشاء یکی از شاگردان:
ما در تابستان به یک جایی رفتیم که خیلی فقیر بودند!
آنها مزرعه شان فقیرانه بود! غذایشان فقیرانه بود! نوکر و کلفتهایشان خیلی فقیر بودند! اسب هایشان لاغر بودند! فقط 3 تا ماشین داشتند! فقط 3 تا!!! باور کردنی نبود!
- ۵۰۷
- ۱۲ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط