یک روز یک انشاء

یک روز یک انشاء
روزی روزگاری معلمی در محله ای ثروتمند به دانش آموزانش گفت راجع به فقر انشاء بنویسند!

انشاء یکی از شاگردان:

ما در تابستان به یک جایی رفتیم که خیلی فقیر بودند!

آنها مزرعه شان فقیرانه بود! غذایشان فقیرانه بود! نوکر و کلفتهایشان خیلی فقیر بودند! اسب هایشان لاغر بودند! فقط 3 تا ماشین داشتند! فقط 3 تا!!! باور کردنی نبود!
دیدگاه ها (۲)

دسته بندی سیاسی در کشور دوست و همسایه! در کشور دوست و همسای...

تراوشات ذهنی یک کرم هلو به نام آناکوندا!!! 1- من نمیدونم چر...

کیوسک تلفن! گفت: مجلس نمایندگان آمریکا تصویب کرده است که بای...

تفاوت دیدار مرندی نماینده اصولگرای مجلس در همان زمان با صدام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط