ناخدای عشق
ناخدای عشق
___________________♡ پارت ۱۳
ویو دازای
چویا رو بغل کرده بودم و داشتم معذرت خواهی میکرد چویا یک بار هم منو نبخشید
+تو فکر کردی من بعد از اون کارت من تو رو میبخشم هیچ وقت از همین الان رابطمون تموم شد *با اخم*
_نه نه لطفا لطفا لطفا لطفا چویا التماس میکنم
+هیچ وقت
دازای از حصبانیت چویا رو ول میکنه و اونور پرتش میکنه و بلند میشه و با قیافه ای سرد بهش میگه
_چرا من باید برای توی احمق التماس و گریه کنم
چویا چشماش گرد شد
_چی منظورت چیه دازا...
_دوباره بم بگی دازای زبونت رو میبرم
+اما...دازای
_*با داد* خفه شو یک بار دیگه اون اسمم رو بیار
چویا هم عصبی شد و بلند شد
+میارم میخای چیکار کنی ها
_کاری میکنم که مرغ های آسمون به حالت گریه کنن فهمیدی
+نه نفهمیدم دازای
_جواب منو نده وگرنه
+وگرنه چی چیکار میکنی ها بگو
دازای جوابی نداد و از پیشه چویا رفت
*تو ذهن چویا *
"ازت بدم میاد"
داشتم راه میرفتم و به چویا فکر میکردم
_اه چرا از ذهنم بیرون نمیاد
میزنه رو سرش
_برو برو بیرون من ازت بدم میاد
با عصبانیت
_چرا دارم خودم رو حرس میدم نوسا عزیزم
نوسا رفت پیشه دازای و گفت
/جانم عشقم
_عزیزم امشب میای باهم خوش بگذرونیم
/البته از خدامه
_خوبه حالا بیا بریم غذا بخوریم عزیزم
/باشه
دست دازای رو میگره و میرن میشینن و
شروع میکنن به غذا خوردن
ویو چویا
وقت غذا شد و من اصلا میل نداشتم میخاستم که همین جوری زود بمیرم
همین که داشتم فکر میکردم که یهو یک کبوتر آمد و یک نامه روی پاهاش بسته بود نامه رو باز کردم و خوندم همین که خوندم تو شوکه موندم و داشتم گریه میکرد
+نه............نه.......چرا.......چرا.....خدایا چرا بم بگو.........
ویو دازای
همین که غذا تموم کردم زود تر از نوسی بلند شدم و یکم خواستم دور بزنم همین که دور داشتم میزدم دیدم چویا یک نامه تو دستشه و داره گریه میکنه
_چرا داره گریه میکنه.......آه......برام مهم نیست
و به راهش ادامه داد تو فکر بود که چرا داشت گریه میکرد
_ای بابا به من چه اه من ازش بدم میاد چرا دارم بهش فکر میکنم واسه یک احمق
ویو چویا
+این نامه دوروغه
+*با گریه* نه یعنی چی یعنی مادرم مرده به دست پدر دازای مرده اعدامش کردن برای چی چیکار کرد مگه مادرم
ادامه دارد
___________________♡ پارت ۱۳
ویو دازای
چویا رو بغل کرده بودم و داشتم معذرت خواهی میکرد چویا یک بار هم منو نبخشید
+تو فکر کردی من بعد از اون کارت من تو رو میبخشم هیچ وقت از همین الان رابطمون تموم شد *با اخم*
_نه نه لطفا لطفا لطفا لطفا چویا التماس میکنم
+هیچ وقت
دازای از حصبانیت چویا رو ول میکنه و اونور پرتش میکنه و بلند میشه و با قیافه ای سرد بهش میگه
_چرا من باید برای توی احمق التماس و گریه کنم
چویا چشماش گرد شد
_چی منظورت چیه دازا...
_دوباره بم بگی دازای زبونت رو میبرم
+اما...دازای
_*با داد* خفه شو یک بار دیگه اون اسمم رو بیار
چویا هم عصبی شد و بلند شد
+میارم میخای چیکار کنی ها
_کاری میکنم که مرغ های آسمون به حالت گریه کنن فهمیدی
+نه نفهمیدم دازای
_جواب منو نده وگرنه
+وگرنه چی چیکار میکنی ها بگو
دازای جوابی نداد و از پیشه چویا رفت
*تو ذهن چویا *
"ازت بدم میاد"
داشتم راه میرفتم و به چویا فکر میکردم
_اه چرا از ذهنم بیرون نمیاد
میزنه رو سرش
_برو برو بیرون من ازت بدم میاد
با عصبانیت
_چرا دارم خودم رو حرس میدم نوسا عزیزم
نوسا رفت پیشه دازای و گفت
/جانم عشقم
_عزیزم امشب میای باهم خوش بگذرونیم
/البته از خدامه
_خوبه حالا بیا بریم غذا بخوریم عزیزم
/باشه
دست دازای رو میگره و میرن میشینن و
شروع میکنن به غذا خوردن
ویو چویا
وقت غذا شد و من اصلا میل نداشتم میخاستم که همین جوری زود بمیرم
همین که داشتم فکر میکردم که یهو یک کبوتر آمد و یک نامه روی پاهاش بسته بود نامه رو باز کردم و خوندم همین که خوندم تو شوکه موندم و داشتم گریه میکرد
+نه............نه.......چرا.......چرا.....خدایا چرا بم بگو.........
ویو دازای
همین که غذا تموم کردم زود تر از نوسی بلند شدم و یکم خواستم دور بزنم همین که دور داشتم میزدم دیدم چویا یک نامه تو دستشه و داره گریه میکنه
_چرا داره گریه میکنه.......آه......برام مهم نیست
و به راهش ادامه داد تو فکر بود که چرا داشت گریه میکرد
_ای بابا به من چه اه من ازش بدم میاد چرا دارم بهش فکر میکنم واسه یک احمق
ویو چویا
+این نامه دوروغه
+*با گریه* نه یعنی چی یعنی مادرم مرده به دست پدر دازای مرده اعدامش کردن برای چی چیکار کرد مگه مادرم
ادامه دارد
- ۱۳۷
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط