شهریار میگفت چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم ناگهان د

شهریار میگفت چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم ناگهان دل داد زد: دیوانه! من میبینمش
دیدگاه ها (۱)

چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرمناگهان دل داد زد: دیوانه!...

عشق آن است که خیابان به خیابان همه را رد کنی ناگهان بر سرِ ی...

تو نمی‌خواهی عزیزت بشوم، زور که نیستیا نگاهم بکنی، چشم تو مج...

خانه آباد کرد و در ماه نو رفتچه گویم بر دل ای مهربانیگل ما خ...

صبح یعنىهمہ ے شهر پر از بوے “خداست”عابرى گفت :کہ این “مطلق ن...

من و تنهایی و دلتنگی و چشمی که تر می‌شد به رویت چشم می‌بستم؛...

🌺صبح یعنى🌱همہ ے شهر پر از بوے “خداست”🌼عابرى گفت :🌺ڪہ این “مط...

دلم یک فقره دیوانه می‌خواهدکه بیاید و با هم برویم سراغ تمامد...

★彡   Part 51 彡★ "خوب نیستم تهیونگ."چشم هاش برق زد.خودمم متوج...

ندهد هيچ گلى عطـر خوش بوی تو رانفـروشم بــه جهـان پیـچشی از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط