به دنبال هم
به دنبال هم
**پارت ۸ (نسخه اصلاح شده - با توجه به خواسته ریهاکو)**
- **زاویه دید نویسنده:**
سنگ بزرگ با صدای کرکنندهای بر سر آنها فرود آمد. دامیان تمام توانش را به کار گرفت تا آنیا را زیر بدن خود پناه دهد. برخورد سنگ، غار را لرزاند و همه چیز در تاریکی و خون فرو رفت. سکوت مرگباری غار را فرا گرفت.
- **زاویه دید آنیا:**
آنیا در تاریکی مطلق، فقط درد را حس میکرد. اما وسط آن درد، حس عجیبی داشت. انگار خون در رگهایش به جای گرمای معمولی، مثل آتشِ فروزان میسوخت. او احساس میکرد بدن کوچکش در حال تغییر است. او دیگر آن دختر ضعیف و ترسیده نبود. او حس میکرد... او قدرتمند است.
- **زاویه دید دامیان:**
دامیان که در میانهی بیهوشی بود، دید که تاریکی غار با نوری شروع به لرزیدن میکند. نوری که از درون خودش میآمد. او دیگر دردِ شکستگیها را حس نمیکرد؛ به جای آن، حسی از اقتدار و خشمِ بیپایان داشت. او در ذهنش میدید که در میانهی یک قلمرو بزرگ ایستاده و همه در برابر او زانو میزنند.
- **زاویه دید نویسنده (تحول شخصیتها):**
ناگهان، از میان شکافِ سنگها، نوری خیرهکننده و طلایی به همراه هالهای از بنفشِ سلطنتی به بیرون درخشید. این نور از بدن آنیا و دامیان ساطع میشد. انگار غار در برابر حضور آنها کوچک شده بود. آن دو که تا لحظهای پیش دو دانشآموز زخمی بودند، حالا در یک هالهی جادویی، با شکوهی بیحد و مرز به نظر میرسیدند.
- **زاویه دید آنیا (در حالت امپراتور/ملکه):**
آنیا چشمانش را باز کرد. اما این دیگر چشمان یک دختر مدرسهای نبود؛ نگاهش سرد، نافذ و چنان با ابهت بود که انگار تمام جهان را زیر نظر دارد. او با صدایی که از اعماق تاریخ میآمد و در کل غار میپیچید، برخاست. او دیگر به دنبال کمک نبود، او منتظر بود که همه در برابرش سر تعظیم فرود آورند. او حالا **ملکه** بود.
- **زاویه دید دامیان (در حالت امپراتور/ملکه):**
دامیان هم همزمان بلند شد. زخمهایش ناپدید شده بودند و لباسهای مدرسهاش به زرهی درخشان و باشکوه تبدیل شده بود. او با قامتی بلند و نگاهی که حتی سنگها را میلرزاند، کنار آنیا ایستاد. او دیگر آن پسر لجباز نبود؛ او **امپراتور** بود. او دستش را دراز کرد و آنیا، ملکه، دست او را گرفت.
- **زاویه دید نویسنده:**
سنسه هندرسون، هانا، هاناواس و بقیه که در ورودی غار با مشعل منتظر بودند، با دیدن این صحنه در جای خود خشکشان زد. آنها نمیتوانستند باور کنند این همان دو دانشآموزی است که چند لحظه پیش زیر آوار بودند. نورِ پیرامون آنیا و دامیان آنقدر زیاد بود که حتی فرشتهها هم ممکن بود از دیدن آن پلک به هم نزنند.
- **زاویه دید هاناواس:**
هاناواس که همیشه سعی میکرد با زور و قدرت بر آنیا غلبه کند، حالا در برابر عظمت آنها احساس حقارت میکرد. او لرزید و یک قدم به عقب رفت. او حس کرد با دو موجود معمولی روبرو نیست؛ او با دو خدای قدرتمند روبرو شده است.
- **زاویه دید آنیا:**
آنیا به دامیان نگاه کرد. در میانهی این قدرتِ جدید، تنها چیزی که برایش اهمیت داشت، وجود دامیان در کنارش بود. او با لحنی که در آن هم قدرت ملکه بود و هم محبت آنیا، گفت:
"ما دیگر هرگز ضعیف نخواهیم بود، دامیان."
- **زاویه دید دامیان:**
دامیان با نگاهی که تمام دنیا را تسخیر میکرد، پاسخ داد:
"هر کسی که به تو آسیب بزند، با خشم امپراتور روبرو خواهد شد."
- **زاویه دید نویسنده:**
آنها به سمت خروجی غار قدم برداشتند. با هر قدمی که برمیداشتند، زمین زیر پایشان لرزید و سنگها خودبهخود کنار میرفتند تا راه برای عبور آنها باز شود. آنها دیگر دانشآموز نبودند؛ آنها به حقیقتِ پنهان خود رسیده بودند.
و درست همان لحظه که به دهانهی غار رسیدند و همه با حیرت به آنها خیره شده بودند، آنیا رو به جمعیت کرد و با نگاهی که حکم فرمان داشت، گفت:
"از این لحظه، بازی تمام است..."
که یهو...
بجه ها این یه نسخه از رمان الان یکی دیگه میفرستم بگید این خوبه یا اون اوکی؟
**پارت ۸ (نسخه اصلاح شده - با توجه به خواسته ریهاکو)**
- **زاویه دید نویسنده:**
سنگ بزرگ با صدای کرکنندهای بر سر آنها فرود آمد. دامیان تمام توانش را به کار گرفت تا آنیا را زیر بدن خود پناه دهد. برخورد سنگ، غار را لرزاند و همه چیز در تاریکی و خون فرو رفت. سکوت مرگباری غار را فرا گرفت.
- **زاویه دید آنیا:**
آنیا در تاریکی مطلق، فقط درد را حس میکرد. اما وسط آن درد، حس عجیبی داشت. انگار خون در رگهایش به جای گرمای معمولی، مثل آتشِ فروزان میسوخت. او احساس میکرد بدن کوچکش در حال تغییر است. او دیگر آن دختر ضعیف و ترسیده نبود. او حس میکرد... او قدرتمند است.
- **زاویه دید دامیان:**
دامیان که در میانهی بیهوشی بود، دید که تاریکی غار با نوری شروع به لرزیدن میکند. نوری که از درون خودش میآمد. او دیگر دردِ شکستگیها را حس نمیکرد؛ به جای آن، حسی از اقتدار و خشمِ بیپایان داشت. او در ذهنش میدید که در میانهی یک قلمرو بزرگ ایستاده و همه در برابر او زانو میزنند.
- **زاویه دید نویسنده (تحول شخصیتها):**
ناگهان، از میان شکافِ سنگها، نوری خیرهکننده و طلایی به همراه هالهای از بنفشِ سلطنتی به بیرون درخشید. این نور از بدن آنیا و دامیان ساطع میشد. انگار غار در برابر حضور آنها کوچک شده بود. آن دو که تا لحظهای پیش دو دانشآموز زخمی بودند، حالا در یک هالهی جادویی، با شکوهی بیحد و مرز به نظر میرسیدند.
- **زاویه دید آنیا (در حالت امپراتور/ملکه):**
آنیا چشمانش را باز کرد. اما این دیگر چشمان یک دختر مدرسهای نبود؛ نگاهش سرد، نافذ و چنان با ابهت بود که انگار تمام جهان را زیر نظر دارد. او با صدایی که از اعماق تاریخ میآمد و در کل غار میپیچید، برخاست. او دیگر به دنبال کمک نبود، او منتظر بود که همه در برابرش سر تعظیم فرود آورند. او حالا **ملکه** بود.
- **زاویه دید دامیان (در حالت امپراتور/ملکه):**
دامیان هم همزمان بلند شد. زخمهایش ناپدید شده بودند و لباسهای مدرسهاش به زرهی درخشان و باشکوه تبدیل شده بود. او با قامتی بلند و نگاهی که حتی سنگها را میلرزاند، کنار آنیا ایستاد. او دیگر آن پسر لجباز نبود؛ او **امپراتور** بود. او دستش را دراز کرد و آنیا، ملکه، دست او را گرفت.
- **زاویه دید نویسنده:**
سنسه هندرسون، هانا، هاناواس و بقیه که در ورودی غار با مشعل منتظر بودند، با دیدن این صحنه در جای خود خشکشان زد. آنها نمیتوانستند باور کنند این همان دو دانشآموزی است که چند لحظه پیش زیر آوار بودند. نورِ پیرامون آنیا و دامیان آنقدر زیاد بود که حتی فرشتهها هم ممکن بود از دیدن آن پلک به هم نزنند.
- **زاویه دید هاناواس:**
هاناواس که همیشه سعی میکرد با زور و قدرت بر آنیا غلبه کند، حالا در برابر عظمت آنها احساس حقارت میکرد. او لرزید و یک قدم به عقب رفت. او حس کرد با دو موجود معمولی روبرو نیست؛ او با دو خدای قدرتمند روبرو شده است.
- **زاویه دید آنیا:**
آنیا به دامیان نگاه کرد. در میانهی این قدرتِ جدید، تنها چیزی که برایش اهمیت داشت، وجود دامیان در کنارش بود. او با لحنی که در آن هم قدرت ملکه بود و هم محبت آنیا، گفت:
"ما دیگر هرگز ضعیف نخواهیم بود، دامیان."
- **زاویه دید دامیان:**
دامیان با نگاهی که تمام دنیا را تسخیر میکرد، پاسخ داد:
"هر کسی که به تو آسیب بزند، با خشم امپراتور روبرو خواهد شد."
- **زاویه دید نویسنده:**
آنها به سمت خروجی غار قدم برداشتند. با هر قدمی که برمیداشتند، زمین زیر پایشان لرزید و سنگها خودبهخود کنار میرفتند تا راه برای عبور آنها باز شود. آنها دیگر دانشآموز نبودند؛ آنها به حقیقتِ پنهان خود رسیده بودند.
و درست همان لحظه که به دهانهی غار رسیدند و همه با حیرت به آنها خیره شده بودند، آنیا رو به جمعیت کرد و با نگاهی که حکم فرمان داشت، گفت:
"از این لحظه، بازی تمام است..."
که یهو...
بجه ها این یه نسخه از رمان الان یکی دیگه میفرستم بگید این خوبه یا اون اوکی؟
- ۲۱۳
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط