𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season¹
PART¹⁹
(نایون+)(جونگکوک–)
+جونگکوک؟میترسم...
–از چی؟
+از اینکه به همین زودی همه چیز خراب بشه و تموم بشه
این حرف نایون مثل یه تیر به قلب جونگکوک بود چون اونم میترسید ولی نمیخواست حتی به اون موضوع فکر کنه...دست نایون رو که گرفته بود آورد بالا و بـوسه ای به دستش زد و با لحنی که حس امنیت و آرامش میداد شروع به صحبت کرد
–نایون...قبلا هم بهت گفتم...بیا درموردش فکر نکنیم و از زمان حال لذت ببریم...اگر قرار باشه مدام درمورد آینده فکر کنیم هیچوقت نمیتونیم از چیزی که الان داریم لذت ببریم...من بهت قول میدم هر اتفاقی هم بیفته بازم قلبم متعلق به توعه و یه روزی این رو جلوی همه میگم
+امیدوارم واقعا بتونیم
–دیگه درموردش فکر نکن،هوم؟
+باشه...
نایون لبخندی برای اینکه جونگکوک ناراحت نشه روی لـب هاش نشوند و دوباره هردو به آسمون خیره شدن ولی اون حرف ها توی فضای دورشون معلق موندن و هردو حس عجیبی داشتن ولی با رد شدن چیزی در آسمون تموم احساسات و حرف ها محو شدن و جای خودشون رو به هیجان دادن
هی جونگکوک!اون ستاره دنباله داره بیا آرزو کنیم!
نایون با دیدن ستاره دنباله دار سریعا حرفش رو بیان کرد و دستش رو از دستای جونگکوک کشید و چشماش رو بست و دستاش رو توی هم قفل کرد و مشغول آرزو کردن شد...جونگکوک با دیدن این صحنه لبخندی زد و حرکت نایون رو تقلید کرد...
«ویو نایون»
همیشه شنیده بودم وقتی ستاره دنباله دار میبینی سریع آرزو کن و هر آرزویی کرده باشی برآورده میشه ولی هیچ وقت شانسش رو نداشتم...اما امروز برای اولین بار میتونستم آرزو کنم...بعد از اینکه ستاره دنباله دار رو به جونگکوک نشون دادم و دستم رو از دستش کشیدم تا دستام رو به هم قلاب کنم مشغول آرزو کردن شدم و فقط توی ذهنم بیانش کردم
+آرزو میکنم...یه روزی بتونم بدون قایم شدن و پنهان شدن کنار جونگکوک باشم و اگر یه روزی از هم جدا شدیم...جونگکوک خوشبخت بشه...
آرزوم حس عجیبی داشت...نمیدونم چرا ولی حس میکردم قرار نیست جونگکوک برای من باشه...
«پایان ویو نایون»
«ویو جونگکوک»
با این حرف نایون لبخند زدم...باورم نمیشد کسی به همچین چیزایی اعتقاد داشته باشه...همیشه فکر میکردم خرافاته ولی الان که نایون این رو میگفت دیگه برام خرافات نبود بلکه مثل حقیقت بود پس به نایون خیره شدم و بعد از چند ثانیه تماشای نایون منم به ستاره دنباله دار خیره شدم...درمورد اینکه نایون چه آرزویی میکنه کنجکاو بودم اما اول باید قبل از رد شدن کامل اون ستاره دنباله دار و از دست دادن اون فرصتی که نایون عاشقش بود من هم یه آرزو بکنم و حرکت نایون رو تقلید کردم تا آرزو کنم...آرزوم رو زمزمه کردم و موقع آرزو کردن فقط به نایون فکر میکردم
–آرزو میکنم...نایون همیشه شاد باشه و به هر آرزویی که داره برسه و اگر امکانش وجود داره...برای من باشه...بتونم باهاش بمونم با تمام سختی هاش
بعد از اینکه آرزوم رو کردم چشمام رو باز کردم و دیدم نایون دوباره به آسمون خیره شده...
«پایان ویو جونگکوک»
نایون بعد از تموم شدن آرزوش چشماش رو باز کرده بود و دوباره به فضای بیکران رو به روش نگاه کرد و منتظر موند تا جونگکوک آرزو کردنش رو تموم کرد...جونگکوک دوباره به نایون خیره شد و دیگه نمیتونست جلوی کنجکاویش رو بگیره...
–چه آرزویی کردی؟
نایون خندید و به جونگکوک نگاه کرد
+احمق نباید آرزوم رو بهت بگم!
–چرا؟
+چون اگر بهت بگم دیگه برآورده نمیشه!
جونگکوک خندید
–باشه بهم نگو!
نایون کمی مکث کرد و دوباره شروع به صحبت کرد
+خب تو چه آرزویی کردی؟
جونگکوک خندید
–خودت بهم میگی اگر آرزوت رو به کسی بگی برآورده نمیشه اما از من آرزوم رو میپرسی؟
+جواب قانع کننده ای بود!
–من همیشه جواب های قانع کننده میدم!
نایون دوباره خندید و بعد خمیازه ای کشید
+خیلی خسته شدم...بیا بریم بخوابیم
–اوهوم بیا بریم...
نایون خواست بلند بشه که جونگکوک براید استایل بغلش کرد
+هی بزارم زمین!خودم میتونم راه بیام
–نه!خسته ای پس بزار تا تخت ببرمت!
+تا تخت فقط 5 قدمه!
–بازم تو نباید زیاد خسته بشی!
نایون خندید و تسلیم شد
+باشه!
جونگکوک نایون رو روی تخت گذاشت و خواست خودش هم کنارش بخوابه که نایون متوقفش کرد و گفت...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
10 بازنشر🪷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season¹
PART¹⁹
(نایون+)(جونگکوک–)
+جونگکوک؟میترسم...
–از چی؟
+از اینکه به همین زودی همه چیز خراب بشه و تموم بشه
این حرف نایون مثل یه تیر به قلب جونگکوک بود چون اونم میترسید ولی نمیخواست حتی به اون موضوع فکر کنه...دست نایون رو که گرفته بود آورد بالا و بـوسه ای به دستش زد و با لحنی که حس امنیت و آرامش میداد شروع به صحبت کرد
–نایون...قبلا هم بهت گفتم...بیا درموردش فکر نکنیم و از زمان حال لذت ببریم...اگر قرار باشه مدام درمورد آینده فکر کنیم هیچوقت نمیتونیم از چیزی که الان داریم لذت ببریم...من بهت قول میدم هر اتفاقی هم بیفته بازم قلبم متعلق به توعه و یه روزی این رو جلوی همه میگم
+امیدوارم واقعا بتونیم
–دیگه درموردش فکر نکن،هوم؟
+باشه...
نایون لبخندی برای اینکه جونگکوک ناراحت نشه روی لـب هاش نشوند و دوباره هردو به آسمون خیره شدن ولی اون حرف ها توی فضای دورشون معلق موندن و هردو حس عجیبی داشتن ولی با رد شدن چیزی در آسمون تموم احساسات و حرف ها محو شدن و جای خودشون رو به هیجان دادن
هی جونگکوک!اون ستاره دنباله داره بیا آرزو کنیم!
نایون با دیدن ستاره دنباله دار سریعا حرفش رو بیان کرد و دستش رو از دستای جونگکوک کشید و چشماش رو بست و دستاش رو توی هم قفل کرد و مشغول آرزو کردن شد...جونگکوک با دیدن این صحنه لبخندی زد و حرکت نایون رو تقلید کرد...
«ویو نایون»
همیشه شنیده بودم وقتی ستاره دنباله دار میبینی سریع آرزو کن و هر آرزویی کرده باشی برآورده میشه ولی هیچ وقت شانسش رو نداشتم...اما امروز برای اولین بار میتونستم آرزو کنم...بعد از اینکه ستاره دنباله دار رو به جونگکوک نشون دادم و دستم رو از دستش کشیدم تا دستام رو به هم قلاب کنم مشغول آرزو کردن شدم و فقط توی ذهنم بیانش کردم
+آرزو میکنم...یه روزی بتونم بدون قایم شدن و پنهان شدن کنار جونگکوک باشم و اگر یه روزی از هم جدا شدیم...جونگکوک خوشبخت بشه...
آرزوم حس عجیبی داشت...نمیدونم چرا ولی حس میکردم قرار نیست جونگکوک برای من باشه...
«پایان ویو نایون»
«ویو جونگکوک»
با این حرف نایون لبخند زدم...باورم نمیشد کسی به همچین چیزایی اعتقاد داشته باشه...همیشه فکر میکردم خرافاته ولی الان که نایون این رو میگفت دیگه برام خرافات نبود بلکه مثل حقیقت بود پس به نایون خیره شدم و بعد از چند ثانیه تماشای نایون منم به ستاره دنباله دار خیره شدم...درمورد اینکه نایون چه آرزویی میکنه کنجکاو بودم اما اول باید قبل از رد شدن کامل اون ستاره دنباله دار و از دست دادن اون فرصتی که نایون عاشقش بود من هم یه آرزو بکنم و حرکت نایون رو تقلید کردم تا آرزو کنم...آرزوم رو زمزمه کردم و موقع آرزو کردن فقط به نایون فکر میکردم
–آرزو میکنم...نایون همیشه شاد باشه و به هر آرزویی که داره برسه و اگر امکانش وجود داره...برای من باشه...بتونم باهاش بمونم با تمام سختی هاش
بعد از اینکه آرزوم رو کردم چشمام رو باز کردم و دیدم نایون دوباره به آسمون خیره شده...
«پایان ویو جونگکوک»
نایون بعد از تموم شدن آرزوش چشماش رو باز کرده بود و دوباره به فضای بیکران رو به روش نگاه کرد و منتظر موند تا جونگکوک آرزو کردنش رو تموم کرد...جونگکوک دوباره به نایون خیره شد و دیگه نمیتونست جلوی کنجکاویش رو بگیره...
–چه آرزویی کردی؟
نایون خندید و به جونگکوک نگاه کرد
+احمق نباید آرزوم رو بهت بگم!
–چرا؟
+چون اگر بهت بگم دیگه برآورده نمیشه!
جونگکوک خندید
–باشه بهم نگو!
نایون کمی مکث کرد و دوباره شروع به صحبت کرد
+خب تو چه آرزویی کردی؟
جونگکوک خندید
–خودت بهم میگی اگر آرزوت رو به کسی بگی برآورده نمیشه اما از من آرزوم رو میپرسی؟
+جواب قانع کننده ای بود!
–من همیشه جواب های قانع کننده میدم!
نایون دوباره خندید و بعد خمیازه ای کشید
+خیلی خسته شدم...بیا بریم بخوابیم
–اوهوم بیا بریم...
نایون خواست بلند بشه که جونگکوک براید استایل بغلش کرد
+هی بزارم زمین!خودم میتونم راه بیام
–نه!خسته ای پس بزار تا تخت ببرمت!
+تا تخت فقط 5 قدمه!
–بازم تو نباید زیاد خسته بشی!
نایون خندید و تسلیم شد
+باشه!
جونگکوک نایون رو روی تخت گذاشت و خواست خودش هم کنارش بخوابه که نایون متوقفش کرد و گفت...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
10 بازنشر🪷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۱.۲k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط