رمان راز ناشناخته
رمان راز ناشناخته
part:1۳
ویو هیونا
هنوز توی شوک بودم آخه هیون چرا باید همچین کاری کنه یعنی منظورش چی بوده کلی افکار مسخره تو ذهنم میومد و رسما داشتم دیوونه میشدم که جنی وارد اتاق شد
جنی:(یا خدا هیونا چرا مثل کسایی که برق گرفته شون تکون نمیخورییییییی)
هیونا:(جنی یه چیزی بهت بگم به هیچکس نمیگی؟)
جنی:(هیونا تو کی یه چیزی به من گفتی و من به همه گفتم؟)
هیونا:(هیچوقت!)
جنی:(خب پس چی میگیییی!)
هیونا:(راستش بعد از اینکه اومدیم هتل به هیون گفتم بیاد اتاق ما تا شما ها میاین خلاصه قبول کرد و من رفتم جلوی آینه ولی نمیتونستم گیره رو از تو موهام باز کنم به هیونجین گفتم که برام بازش کنه)
جنی:(خب!)
هیونا:(بعد از اینکه گیره رو در آورد من سریع برگشتم تا یه سوال ازش بپرسم ولی فاصله امون خیلی کم بود که اون یهو...)
جنی:(یهو چی؟)
هیونا:(من و بوسیددددد!)
جنی:(چیییییییییییییییییی؟)
هیونا:(ساکت همه فهمیدن)
جنی:(یعنی چی بوسیدتتتتتتت)
هیونا:(خودمم نمیدونمممم دارم عقلم و از دست میدم آخه چرا باید همچین کاری کنهههههه)
جنی:(شاید مست بودههههه)
هیونا:(مطمئنی؟میدونی چی من و بیشتر گیج میکنه؟وقتی من و بوسید یه تپش قلب عجیبی گرفتمممم)
جنی:(هیونااااا به خودت بیاااا اون برادرتههههه)
هیونا:(میدونمممممم الان من چطوری فردا تو صورتش نگاه کنم مطمئنم از خجالت رنگ گوجههه میشمممم)*ادای گریه*
جنی:(ولی من مطمئنم که مست بوده وگرنه چرا باید همچین کاری کنهههه)
هیونا:(نمیدونم بیا بهش فکر نکنیممممم)
جنی:(باشه)
بلند شدم برم برای خواب آماده شم ولی همش اون صحنه میومد جلوی چشمم:(واییییییی چرا این صحنه از جلو چشمم نمیرههههههه)
بعد از اینکه لباس های خوابم و پوشیدم رفتم روی تخت دراز بکشم ولی مگه من خوابم میبرد
اونقدر درگیر افکارم شده بودم که دوباره اون حس مزخرف به سراغم اومد اون خاطره ها اصن نمیخوام بهشون فکر کنم ولی نمیتونم و احساس اینکه یکی هم داره تعقیبمون میکنه بیشتر باعث ترسم میشه
فلش بک به دیروز
هیونا:(جنی؟)
جنی:(بلههه؟)
هیونا:(یه چیزی میگم به هیچکس نگو حتی فلیکس و هیونجین باشه؟)
جنی:(باشه بگو)
هیونا:(از وقتی پامون و گزاشتیم بوسان همش احساس میکنم که یه نفر تعقیبمون میکنه نمیدونم شاید دارم توهم میزنم)
جنی:(واقعا؟پس چرا من متوجه نشدم؟میخوای به فلیکس و هیونجین بگیم؟)
هیونا:(نه فعلا نگو نمیخوام الکی نگرانشون کنم میگم شاید دارم توهم میزنم)
جنی:(پس باشه ولی هر جایی میخواستی بریم تنهایی نرو بگو من همرات میام)
هیونا:(باشه مرسی که پیشمی)*لبخند ملیح*
پایان فلش بک
فردا صبح
ویو هیونا
از خواب پاشدم ولی دیشب اصلا نتونستم خوب بخوابم پاشدم تا آماده بشم بعد از اینکه آماده شدیم همگی رفتیم تا جاهای دیدنی بوسان و ببینیم تو این مدت سعی میکردم که با هیونجین چشم تو چشم نشم چون واقعا خجالت میکشیدم با اینکه تقصیر من نبود
یه جا وایسادیم تا یکم استراحت کنیم
چانگبین:(وایییییی هوا چقدر گرم شد یهو هوا شناسی که اعلام کرده بود امروز بارون میباره پس چرا هوا اینقدر گرمههههه)
آی ان:(بوسان همیشه همینطوریه یهو دیدی وسط گرما بارون میباره)
هیونجین:(الان یه نوشیدنی خنک میچسبه من میرم سوپر مارکت تا بگیرم هیونا همرام میای؟)
تو حال خودم بودم که یهو هیون ازم خواست همراش برم آخه چرا مننننن
سوپر مارکت زیاد دور نبود
هیونجین:(هیونا؟)
هیونا:(بله)
هیونجین:(عامممم راجب دیشب)
آخه چرا دوباره بحث شو پیش کشیدددد مطمئنم الان مثل لبو سرخ شده بودم
هیونجین:(راستش من دیشب مست بودم اصن حالم دست خودم نبود واقعا معذرت میخوام راجب دیشب نمیخوام بخاطرش ازم فاصله بگیری یا احساس معذب بودن کنی بیا کلا اتفاق دیشب و فراموش کنیم باشه؟)
هیونا:(باشه)*لبخند*
بعد از اینکه نوشیدنی ها رو گرفتیم به سمت اعضا حرکت کردیم و الان تقریبا بیشتر بوسان و گشته بودیم
دیگه تقریبا شب شده بود و هممون دور آلاچیق نشسته بودیم
اینم از پات ۱۳💋
این پارت شرط نداره ولی تا جایی که میتونید لایک،کامنت و بازنشر کنید🫂🍒
part:1۳
ویو هیونا
هنوز توی شوک بودم آخه هیون چرا باید همچین کاری کنه یعنی منظورش چی بوده کلی افکار مسخره تو ذهنم میومد و رسما داشتم دیوونه میشدم که جنی وارد اتاق شد
جنی:(یا خدا هیونا چرا مثل کسایی که برق گرفته شون تکون نمیخورییییییی)
هیونا:(جنی یه چیزی بهت بگم به هیچکس نمیگی؟)
جنی:(هیونا تو کی یه چیزی به من گفتی و من به همه گفتم؟)
هیونا:(هیچوقت!)
جنی:(خب پس چی میگیییی!)
هیونا:(راستش بعد از اینکه اومدیم هتل به هیون گفتم بیاد اتاق ما تا شما ها میاین خلاصه قبول کرد و من رفتم جلوی آینه ولی نمیتونستم گیره رو از تو موهام باز کنم به هیونجین گفتم که برام بازش کنه)
جنی:(خب!)
هیونا:(بعد از اینکه گیره رو در آورد من سریع برگشتم تا یه سوال ازش بپرسم ولی فاصله امون خیلی کم بود که اون یهو...)
جنی:(یهو چی؟)
هیونا:(من و بوسیددددد!)
جنی:(چیییییییییییییییییی؟)
هیونا:(ساکت همه فهمیدن)
جنی:(یعنی چی بوسیدتتتتتتت)
هیونا:(خودمم نمیدونمممم دارم عقلم و از دست میدم آخه چرا باید همچین کاری کنهههههه)
جنی:(شاید مست بودههههه)
هیونا:(مطمئنی؟میدونی چی من و بیشتر گیج میکنه؟وقتی من و بوسید یه تپش قلب عجیبی گرفتمممم)
جنی:(هیونااااا به خودت بیاااا اون برادرتههههه)
هیونا:(میدونمممممم الان من چطوری فردا تو صورتش نگاه کنم مطمئنم از خجالت رنگ گوجههه میشمممم)*ادای گریه*
جنی:(ولی من مطمئنم که مست بوده وگرنه چرا باید همچین کاری کنهههه)
هیونا:(نمیدونم بیا بهش فکر نکنیممممم)
جنی:(باشه)
بلند شدم برم برای خواب آماده شم ولی همش اون صحنه میومد جلوی چشمم:(واییییییی چرا این صحنه از جلو چشمم نمیرههههههه)
بعد از اینکه لباس های خوابم و پوشیدم رفتم روی تخت دراز بکشم ولی مگه من خوابم میبرد
اونقدر درگیر افکارم شده بودم که دوباره اون حس مزخرف به سراغم اومد اون خاطره ها اصن نمیخوام بهشون فکر کنم ولی نمیتونم و احساس اینکه یکی هم داره تعقیبمون میکنه بیشتر باعث ترسم میشه
فلش بک به دیروز
هیونا:(جنی؟)
جنی:(بلههه؟)
هیونا:(یه چیزی میگم به هیچکس نگو حتی فلیکس و هیونجین باشه؟)
جنی:(باشه بگو)
هیونا:(از وقتی پامون و گزاشتیم بوسان همش احساس میکنم که یه نفر تعقیبمون میکنه نمیدونم شاید دارم توهم میزنم)
جنی:(واقعا؟پس چرا من متوجه نشدم؟میخوای به فلیکس و هیونجین بگیم؟)
هیونا:(نه فعلا نگو نمیخوام الکی نگرانشون کنم میگم شاید دارم توهم میزنم)
جنی:(پس باشه ولی هر جایی میخواستی بریم تنهایی نرو بگو من همرات میام)
هیونا:(باشه مرسی که پیشمی)*لبخند ملیح*
پایان فلش بک
فردا صبح
ویو هیونا
از خواب پاشدم ولی دیشب اصلا نتونستم خوب بخوابم پاشدم تا آماده بشم بعد از اینکه آماده شدیم همگی رفتیم تا جاهای دیدنی بوسان و ببینیم تو این مدت سعی میکردم که با هیونجین چشم تو چشم نشم چون واقعا خجالت میکشیدم با اینکه تقصیر من نبود
یه جا وایسادیم تا یکم استراحت کنیم
چانگبین:(وایییییی هوا چقدر گرم شد یهو هوا شناسی که اعلام کرده بود امروز بارون میباره پس چرا هوا اینقدر گرمههههه)
آی ان:(بوسان همیشه همینطوریه یهو دیدی وسط گرما بارون میباره)
هیونجین:(الان یه نوشیدنی خنک میچسبه من میرم سوپر مارکت تا بگیرم هیونا همرام میای؟)
تو حال خودم بودم که یهو هیون ازم خواست همراش برم آخه چرا مننننن
سوپر مارکت زیاد دور نبود
هیونجین:(هیونا؟)
هیونا:(بله)
هیونجین:(عامممم راجب دیشب)
آخه چرا دوباره بحث شو پیش کشیدددد مطمئنم الان مثل لبو سرخ شده بودم
هیونجین:(راستش من دیشب مست بودم اصن حالم دست خودم نبود واقعا معذرت میخوام راجب دیشب نمیخوام بخاطرش ازم فاصله بگیری یا احساس معذب بودن کنی بیا کلا اتفاق دیشب و فراموش کنیم باشه؟)
هیونا:(باشه)*لبخند*
بعد از اینکه نوشیدنی ها رو گرفتیم به سمت اعضا حرکت کردیم و الان تقریبا بیشتر بوسان و گشته بودیم
دیگه تقریبا شب شده بود و هممون دور آلاچیق نشسته بودیم
اینم از پات ۱۳💋
این پارت شرط نداره ولی تا جایی که میتونید لایک،کامنت و بازنشر کنید🫂🍒
- ۱.۲k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط