──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب³⁶
تهیونگ جلو اومد،دستشو روی شونهی پسرش گذاشت و خیلی آروم گفت:دوهیون..الان وقت این حرفها نیست
دوهیون با چشم های درشتِ اشکیش فقط به جیان نگاه میکرد و چیزی نمیگفت.
جیان نفس عمیقی کشید..
لبخند کمرنگی روی لبهاش نشوند و خیلی آروم گفت:وقتی بزرگ شدی..جواب این سوالو پیدا میکنی..دوهیون
بعد نگاه کوتاهی به من انداخت.
و بدون اینکه چیز دیگهای بگه،آروم از کنارمون گذشت و بین جمعیت گم شد.
تهیونگ هوفی کشید و برای لحظهای چشمهاشو روی هم فشار داد..
اون خستگی و غم رو میشد از توی چهرهش احساس کرد.
یه قدم به دوهیون نزدیک شدم.
برای عوض کردن حالش گفتم:نظرت چیه فردا دوباره توی حیاط باهم قدم بزنیم؟
آروم سرشو آورد بالا،لبخند کوچیکی زد و سرشو تکون داد.
بعد یهو نگاهش افتاد به پشت سرم.
چشمهایش برق زد و دوید.
آروم برگشتم.
جونگکوک بود که آغوشش رو برای دوهیون باز کرده بود.
دوهیون با ذوق پرید بغل جونگکوک.
_عــمــو..
جونگکوک با یه دست،خیلی راحت دوهیون رو توی بغلش نگه داشت.
جونگ کوک برای اولین بار یه لبخند خیلی کوچیک زد و گفت:باز که گریه کردی..
دوهیون با اخم کوچیکی گفت:مگه گریه کردن اشکالی داره؟
جونگکوک سرشو به معنی تایید تکون داد و گفت:یه مرد هیچوقت گریه نمیکنه..
دوهیون اشک هاشو پاک کرد و گفت:خب از این به بعد گریه نمیکنم
تهیونگ هوف کوتاهی کشید و گفت:این خودتی که لوسش کردی
جونگکوک شونهای بالا انداخت و گفت:بچهست
بعد خیلی آروم موهای آشفتهی دوهیون رو مرتب کرد و گفت:شام خوردی؟
دوهیون سرشو تکون داد و گفت:اوهوم..همهشو خوردم
_آفرین
عجیب بود..
هیچوقت فکر نمیکردم جونگکوک،با اون همه سردی و بیاحساسی،انقدر با یه بچه مهربون باشه.
دوهیون ناگهان دستش رو به سمتم گرفت و گفت:رُزا..تو هم بیا
متعجب لبخند زدم و گفتم:کجا؟
با هیجان گفت:میخوام عموم هم دوستت داشته باشه
برای لحظهای سکوت بینمون نشست.
جونگکوک نگاه کوتاهی به دوهیون کرد و بعد خیلی آروم،با همون لحن همیشگیش گفت:دوهیون..
دوهیون با شیطنت خندید و صورتشو توی شونهی جونگکوک قایم کرد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب³⁶
تهیونگ جلو اومد،دستشو روی شونهی پسرش گذاشت و خیلی آروم گفت:دوهیون..الان وقت این حرفها نیست
دوهیون با چشم های درشتِ اشکیش فقط به جیان نگاه میکرد و چیزی نمیگفت.
جیان نفس عمیقی کشید..
لبخند کمرنگی روی لبهاش نشوند و خیلی آروم گفت:وقتی بزرگ شدی..جواب این سوالو پیدا میکنی..دوهیون
بعد نگاه کوتاهی به من انداخت.
و بدون اینکه چیز دیگهای بگه،آروم از کنارمون گذشت و بین جمعیت گم شد.
تهیونگ هوفی کشید و برای لحظهای چشمهاشو روی هم فشار داد..
اون خستگی و غم رو میشد از توی چهرهش احساس کرد.
یه قدم به دوهیون نزدیک شدم.
برای عوض کردن حالش گفتم:نظرت چیه فردا دوباره توی حیاط باهم قدم بزنیم؟
آروم سرشو آورد بالا،لبخند کوچیکی زد و سرشو تکون داد.
بعد یهو نگاهش افتاد به پشت سرم.
چشمهایش برق زد و دوید.
آروم برگشتم.
جونگکوک بود که آغوشش رو برای دوهیون باز کرده بود.
دوهیون با ذوق پرید بغل جونگکوک.
_عــمــو..
جونگکوک با یه دست،خیلی راحت دوهیون رو توی بغلش نگه داشت.
جونگ کوک برای اولین بار یه لبخند خیلی کوچیک زد و گفت:باز که گریه کردی..
دوهیون با اخم کوچیکی گفت:مگه گریه کردن اشکالی داره؟
جونگکوک سرشو به معنی تایید تکون داد و گفت:یه مرد هیچوقت گریه نمیکنه..
دوهیون اشک هاشو پاک کرد و گفت:خب از این به بعد گریه نمیکنم
تهیونگ هوف کوتاهی کشید و گفت:این خودتی که لوسش کردی
جونگکوک شونهای بالا انداخت و گفت:بچهست
بعد خیلی آروم موهای آشفتهی دوهیون رو مرتب کرد و گفت:شام خوردی؟
دوهیون سرشو تکون داد و گفت:اوهوم..همهشو خوردم
_آفرین
عجیب بود..
هیچوقت فکر نمیکردم جونگکوک،با اون همه سردی و بیاحساسی،انقدر با یه بچه مهربون باشه.
دوهیون ناگهان دستش رو به سمتم گرفت و گفت:رُزا..تو هم بیا
متعجب لبخند زدم و گفتم:کجا؟
با هیجان گفت:میخوام عموم هم دوستت داشته باشه
برای لحظهای سکوت بینمون نشست.
جونگکوک نگاه کوتاهی به دوهیون کرد و بعد خیلی آروم،با همون لحن همیشگیش گفت:دوهیون..
دوهیون با شیطنت خندید و صورتشو توی شونهی جونگکوک قایم کرد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱.۶k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط