مردی در ساحل...
مردی در ساحل...
[پارت دوم]
ات چند دقیقهی دیگر کنار یونگی ایستاد.
نه یونگی حرفی میزد...
نه ات میدانست دیگر چه بگوید.
آخر سر لبخند زد.
ات: خب...
من دیگه مزاحمت نمیشم.
یونگی فقط سرش را خیلی آرام تکان داد.
ات چند قدم دور شد.
اما قبل از اینکه کاملاً برود، برگشت.
ات: راستی...
فردا هم میای اینجا؟
یونگی چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
یونگی: همیشه.
ات با تعجب خندید.
ات: همیشه؟
یونگی: هوم.
ات: پس...
فردا میبینمت.
یونگی چیزی نگفت.
ات با لبخند از ساحل دور شد.
...
شب...
ات روی تختش دراز کشیده بود.
اما ذهنش هنوز کنار دریا مانده بود.
ات: چه آدم عجیبی...
همش یه کلمه جواب میداد.
ولی...
بدجور کنجکاوم کرده.
با خودش خندید.
ات: فردا دوباره میرم.
...
روز بعد...
ات این بار زودتر از همیشه خودش را به ساحل رساند.
نگاهش همهجا را گشت.
تا اینکه...
همان لباس سفید...
همان موهای مشکی...
همان مرد ساکت...
کنار دریا نشسته بود.
ات بیاختیار لبخند زد.
آرام به سمتش رفت.
ات: سلام.
یونگی نگاه کوتاهی به او انداخت.
یونگی: سلام.
ات همانجا روی شنها نشست.
بینشان تقریباً یک متر فاصله بود.
چند دقیقه فقط صدای موجها میآمد.
ات طاقت نیاورد.
ات: هر روز میای اینجا؟
یونگی: آره.
ات: خسته نمیشی؟
یونگی: نه.
ات: من اگه جای تو بودم، حوصلهم سر میرفت.
یونگی خیلی آرام گفت:
یونگی: من اینجا حوصلهم سر نمیره.
ات به دریا نگاه کرد.
ات: چرا؟
یونگی نگاهش را از موجها برنداشت.
یونگی: دریا...
هیچوقت شبیه دیروز نیست.
ات چند ثانیه ساکت ماند.
بعد لبخند زد.
ات: قشنگ گفتی...
...
باد کمی شدیدتر شد.
چند تار موی ات روی صورتش افتاد.
یونگی برای اولین بار نگاهش را کامل به او دوخت.
یونگی: سردته؟
ات خندید.
ات: نه.
یونگی بدون حرف اضافه، سوییشرت نازک کنار خودش را برداشت و سمت ات گرفت.
ات با تعجب نگاهش کرد.
ات: ولی خودت چی؟
یونگی: عادت دارم.
ات لبخند گرمی زد.
ات: ممنون...
سوییشرت را گرفت.
بوی نمک دریا و نسیم خنک روی پارچه مانده بود.
...
غروب نزدیک میشد.
ات از جایش بلند شد.
ات: خب...
من باید برم.
یونگی فقط نگاهش کرد.
ات چند قدم رفت.
بعد برگشت.
ات: فردا هم میام.
یونگی چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
یونگی: باشه.
فقط همین یک کلمه...
اما این بار...
برخلاف دیروز...
صدایش دیگر آنقدر سرد نبود.
ات تمام مسیر برگشت تا خانه را با لبخند طی کرد.
و یونگی...
تا وقتی ات از دیدش ناپدید نشد...
نگاهش را از او برنداشت.
ولی خودش هنوز نمیدانست...
چرا امروز، بعد از مدتها...
منتظر آمدن یک نفر شده بود.
ادامه دارد... 🌊🤍
[پارت دوم]
ات چند دقیقهی دیگر کنار یونگی ایستاد.
نه یونگی حرفی میزد...
نه ات میدانست دیگر چه بگوید.
آخر سر لبخند زد.
ات: خب...
من دیگه مزاحمت نمیشم.
یونگی فقط سرش را خیلی آرام تکان داد.
ات چند قدم دور شد.
اما قبل از اینکه کاملاً برود، برگشت.
ات: راستی...
فردا هم میای اینجا؟
یونگی چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
یونگی: همیشه.
ات با تعجب خندید.
ات: همیشه؟
یونگی: هوم.
ات: پس...
فردا میبینمت.
یونگی چیزی نگفت.
ات با لبخند از ساحل دور شد.
...
شب...
ات روی تختش دراز کشیده بود.
اما ذهنش هنوز کنار دریا مانده بود.
ات: چه آدم عجیبی...
همش یه کلمه جواب میداد.
ولی...
بدجور کنجکاوم کرده.
با خودش خندید.
ات: فردا دوباره میرم.
...
روز بعد...
ات این بار زودتر از همیشه خودش را به ساحل رساند.
نگاهش همهجا را گشت.
تا اینکه...
همان لباس سفید...
همان موهای مشکی...
همان مرد ساکت...
کنار دریا نشسته بود.
ات بیاختیار لبخند زد.
آرام به سمتش رفت.
ات: سلام.
یونگی نگاه کوتاهی به او انداخت.
یونگی: سلام.
ات همانجا روی شنها نشست.
بینشان تقریباً یک متر فاصله بود.
چند دقیقه فقط صدای موجها میآمد.
ات طاقت نیاورد.
ات: هر روز میای اینجا؟
یونگی: آره.
ات: خسته نمیشی؟
یونگی: نه.
ات: من اگه جای تو بودم، حوصلهم سر میرفت.
یونگی خیلی آرام گفت:
یونگی: من اینجا حوصلهم سر نمیره.
ات به دریا نگاه کرد.
ات: چرا؟
یونگی نگاهش را از موجها برنداشت.
یونگی: دریا...
هیچوقت شبیه دیروز نیست.
ات چند ثانیه ساکت ماند.
بعد لبخند زد.
ات: قشنگ گفتی...
...
باد کمی شدیدتر شد.
چند تار موی ات روی صورتش افتاد.
یونگی برای اولین بار نگاهش را کامل به او دوخت.
یونگی: سردته؟
ات خندید.
ات: نه.
یونگی بدون حرف اضافه، سوییشرت نازک کنار خودش را برداشت و سمت ات گرفت.
ات با تعجب نگاهش کرد.
ات: ولی خودت چی؟
یونگی: عادت دارم.
ات لبخند گرمی زد.
ات: ممنون...
سوییشرت را گرفت.
بوی نمک دریا و نسیم خنک روی پارچه مانده بود.
...
غروب نزدیک میشد.
ات از جایش بلند شد.
ات: خب...
من باید برم.
یونگی فقط نگاهش کرد.
ات چند قدم رفت.
بعد برگشت.
ات: فردا هم میام.
یونگی چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
یونگی: باشه.
فقط همین یک کلمه...
اما این بار...
برخلاف دیروز...
صدایش دیگر آنقدر سرد نبود.
ات تمام مسیر برگشت تا خانه را با لبخند طی کرد.
و یونگی...
تا وقتی ات از دیدش ناپدید نشد...
نگاهش را از او برنداشت.
ولی خودش هنوز نمیدانست...
چرا امروز، بعد از مدتها...
منتظر آمدن یک نفر شده بود.
ادامه دارد... 🌊🤍
- ۳۷۸
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط