MY FAVORITE ENEMY
"MY FAVORITE ENEMY"
GHAPTER:1
PART:۱۲۴
"ویو جونگکوک"
جئون:پایین منتظرتم سریع بیا...واجبه..
نزاشت مخالفت کنم و قط کرد.
از برج خارج شدم و ماشینشو و دییدم..
رو صندلی پشت رانند سوار شدم..
کوک:چیه؟؟
جئون:میخوام برم روسیه..
کوک:خب؟؟
جئون:میخوام باهام بیای
کوک:شوخی میکنی دیگه؟؟؟..تو نمیبینی تو چه وضعیتیم..؟وسیله نمونده نابودش نکرده باشم..؟قرص ارام بخشی نبوده که نخورده باشم..میدونی تو این هفته چی بهم گذشت؟؟
جئون:به هر حال تو به عنوان پسر من باید بیایی..
به صندلی تکیه دادم..یه ساک رو صندلی کنار رااننده بود که روش یه تصویری بود شبیه ماه که ازش سه ستاره در امده بود..
جئون:ببین من حاظرم کمکت بکنم،کسایی و میشناسم که کمکت کنن جنا رو پیدا کنی...ولی تو باید باهام بیای..
کوک:من باید خودم این کار و بکنم و جنا رو پیدا کنم،و تا پیدا نشه جایی نمی رم،و حتی وقتی پیدا شه هم هیچ وقت تنهاش نمی زارم که به جاش با تو بیام..
جئون:جئون جونگکوک،من پدر تو ام...
کوک:تو که اشنا داری این پدر پسری و از شناسنامه هامون پاک کن،لطف بزرگی میکنی.
و از ماشین خارج شدم.
"ویو جنا"..
یه چندتا مرد گنده هر روز بهم اب و غذا می دادن البته که جز اب لب غذا نمی زدم و دوباره به صندلی بسته میشدم از روز چهارم بهم سِرُم وصل میکنن تا نمیرم..
و سر غذا نخوردنم سر داد می کشیدن.و به کتک و مرگ تهدیدم می کردن
انقدر محکم به صندلی میبستنم که مسیر جریان خونم بسته می شد..
وقتی تنها می شدم گریه می کردم..
تا کی قرار اینجا باشم؟
کی من و اینجا اورده.؟
با من چیکار داره..؟؟
اصلا قراره یه روزی از اینجا خارج بشم؟.
یا همینجا میمیرم..
یعنی تهیونگ و بقیه دنبالمن؟
یعنی تونستن بهم نزدیک بشن.؟
زمان خیلی کند میگزشت و هر روز برام مثل یک ماه بود و تموم نمی شد..
از یجایی به بعد مطمئن نبودم که یک روز شده یا نه..
چون پنجره ایی نبود..
و فقط امیدم به این بود که این در باز شه و جونگکوک یا تهیونگ و ببینم..
که میان و من و از این اتاق وحشت میبرن بیرون
_____________________
سیسیا ۱۲ تا پارت گزاشتم امروز ام خوابم نیاد هم دستم واقعا درد میکنه
تا اینجا ازم بپذیرید و شب بخیر🫠🥺
نظراتونم بدید
GHAPTER:1
PART:۱۲۴
"ویو جونگکوک"
جئون:پایین منتظرتم سریع بیا...واجبه..
نزاشت مخالفت کنم و قط کرد.
از برج خارج شدم و ماشینشو و دییدم..
رو صندلی پشت رانند سوار شدم..
کوک:چیه؟؟
جئون:میخوام برم روسیه..
کوک:خب؟؟
جئون:میخوام باهام بیای
کوک:شوخی میکنی دیگه؟؟؟..تو نمیبینی تو چه وضعیتیم..؟وسیله نمونده نابودش نکرده باشم..؟قرص ارام بخشی نبوده که نخورده باشم..میدونی تو این هفته چی بهم گذشت؟؟
جئون:به هر حال تو به عنوان پسر من باید بیایی..
به صندلی تکیه دادم..یه ساک رو صندلی کنار رااننده بود که روش یه تصویری بود شبیه ماه که ازش سه ستاره در امده بود..
جئون:ببین من حاظرم کمکت بکنم،کسایی و میشناسم که کمکت کنن جنا رو پیدا کنی...ولی تو باید باهام بیای..
کوک:من باید خودم این کار و بکنم و جنا رو پیدا کنم،و تا پیدا نشه جایی نمی رم،و حتی وقتی پیدا شه هم هیچ وقت تنهاش نمی زارم که به جاش با تو بیام..
جئون:جئون جونگکوک،من پدر تو ام...
کوک:تو که اشنا داری این پدر پسری و از شناسنامه هامون پاک کن،لطف بزرگی میکنی.
و از ماشین خارج شدم.
"ویو جنا"..
یه چندتا مرد گنده هر روز بهم اب و غذا می دادن البته که جز اب لب غذا نمی زدم و دوباره به صندلی بسته میشدم از روز چهارم بهم سِرُم وصل میکنن تا نمیرم..
و سر غذا نخوردنم سر داد می کشیدن.و به کتک و مرگ تهدیدم می کردن
انقدر محکم به صندلی میبستنم که مسیر جریان خونم بسته می شد..
وقتی تنها می شدم گریه می کردم..
تا کی قرار اینجا باشم؟
کی من و اینجا اورده.؟
با من چیکار داره..؟؟
اصلا قراره یه روزی از اینجا خارج بشم؟.
یا همینجا میمیرم..
یعنی تهیونگ و بقیه دنبالمن؟
یعنی تونستن بهم نزدیک بشن.؟
زمان خیلی کند میگزشت و هر روز برام مثل یک ماه بود و تموم نمی شد..
از یجایی به بعد مطمئن نبودم که یک روز شده یا نه..
چون پنجره ایی نبود..
و فقط امیدم به این بود که این در باز شه و جونگکوک یا تهیونگ و ببینم..
که میان و من و از این اتاق وحشت میبرن بیرون
_____________________
سیسیا ۱۲ تا پارت گزاشتم امروز ام خوابم نیاد هم دستم واقعا درد میکنه
تا اینجا ازم بپذیرید و شب بخیر🫠🥺
نظراتونم بدید
- ۹۱.۱k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط