خب قسمت اول رمان رو نوشتم :

خب قسمت اول رمان رو نوشتم :
(هر قسمت ۲ پارت دارد)
میدونم بد شده چون دادم هوش مصنوعی ویرایشش کرده🎈

🎀 نفرتی که نفرت نماند 🎀

مقدمه

دبیرستان نمونهٔ «ساکوراگائوکا».

مدرسه‌ای که هر سال هزاران نفر برای ورود به آن رقابت می‌کردند، اما فقط ۱۶۰ نفر پذیرفته می‌شدند.

ساکوراجیما یوکی یکی از همان ۱۶۰ نفر بود.

اما نه با رتبهٔ اول.

با رتبهٔ دوم.

و بالاتر از او فقط یک اسم دیده می‌شد:

ناتسوکی کو.

پسری که سر کلاس همیشه بی‌حوصله به نظر می‌رسید، تکالیفش را نصفه تحویل می‌داد، و انگار حتی تلاش هم نمی‌کرد...
اما با این حال، همیشه از همه جلوتر بود.

یوکی از همان لحظهٔ اعلام نتایج، از او متنفر شد.

«واقعاً؟ همچین آدمی از من جلو زده؟ منی که برای هر امتحان تا نصف شب بیدار می‌موندم؟»

و انگار دنیا هنوز به اندازهٔ کافی بی‌رحم نبود.

هر دو افتاده بودند در کلاس ۱-۱.

همکلاس.
کنار هم.
هر روز.

و یوکی فقط یک آرزو داشت:

تا جایی که ممکن است از ناتسوکی کو دور بماند.

---

🔪 پارت اول: نفر اول و دوم

راهروی مدرسه — روز اول

یوکی آرنج‌هایش را روی نردهٔ راهرو گذاشت و با خستگی نفس کشید.

باد آرامی موهایش را تکان داد، اما نتوانست عصبانیتش را کم کند.

«اگه اون پسر نبود... الان من نفر اول بودم.»

آن طرف راهرو، آئویی با ذوق دفترچهٔ تازه‌اش را ورق می‌زد؛ انگار نه انگار وارد سخت‌ترین دبیرستان شهر شده‌اند.

«یوکی-چاان، بیخیال دیگه! همین که قبول شدیم خودش معجزه‌ست 😌»

یوکی برگشت و با نگاهی خسته به او خیره شد.

«تو چیزی نمی‌فهمی. تو رتبهٔ ۱۵۶ شدی!»

آئویی نمایشی دستش را روی قلبش گذاشت.

«آخی... چرا زخم می‌زنی؟ 😭»

یوکی بالاخره خندید.
همان خنده‌های کوتاهی که فقط مخصوص آدم‌های نزدیکش بود.

اما ناگهان لبخندش خشک شد.

قدم‌هایی آرام در راهرو پیچید.

تَق.
تَق.
تَق.

یوکی زیر لب زمزمه کرد:

«اِه... خودش اومد.»

ناتسوکی کو.

تنها راه می‌رفت؛ بی‌توجه به نگاه‌هایی که دنبالش می‌کردند.

یوکی اخم کرد.

«انگار کل دنیا مال خودشه... چقدر مغرور راه میره.»

اما آئویی ناگهان با خوشحالی دست تکان داد.

«سلام ناتسوکی‌سان!»

کو مکث کوتاهی کرد.

نگاهش اول روی آئویی افتاد...
بعد برای یک لحظه سمت یوکی چرخید.

و رد شد.

«آمم... سلام.»

فقط همین.

نه لبخند.
نه مکث.
نه حتی نگاه دوم.

یوکی حس کرد رگ شقیقه‌اش تیر کشید.

«یعنی چی؟! چطور انقدر راحت رد شد؟!»

بلند گفت:

«هی! چرا بهش سلام کردی اصلاً؟! 😡»

آئویی شانه بالا انداخت.

«چون دشمن توئه، نه من. تازه... ازش خوشم میاد.»

«چی؟!»

«خب خوشتیپه، قدش بلنده، باهوشه...»

خوشتیپ؟
باهوش؟
قدبلند؟

یوکی حس کرد چیزی در گلویش گیر کرده.

نه.
این حسادت نبود.

فقط عصبانیت.

صددرصد عصبانیت.

برگشت و شروع کرد به راه رفتن.

کفش‌هایش روی زمین صدا می‌دادند:

تَق.
تَق.
تَق.

آئویی پشت سرش داد زد:

«هییی! این قهر بچگونه دیگه چیه؟! 😂»

اما یوکی دیگر گوش نمی‌داد.

فقط در ذهنش می‌شمرد:

«بار اول: نگاهم نکرد.
بار دوم: بدون توقف رد شد.
بار سوم...»

ناگهان فکر عجیبی از ذهنش رد شد.

«نکنه اصلاً منو یادش نمی‌مونه؟»

و همان لحظه اخم کرد.

«مهم نیست.
من که ازش متنفرم.»

---

🔪 پارت دوم: همزمان

کلاس ۱-۱ — هفتهٔ اول

یوکی طبق معمول کنار پنجره نشسته بود.

ردیف دوم.
جایی که همیشه بهترین دید را به تخته داشت.

اما کو؟

ردیف آخر، کنار در.

انگار هر لحظه آماده بود از کلاس فرار کند.

خانم یوشیدا گچ را روی تخته گذاشت و گفت:

«کسی جواب این سوالو می‌دونه؟»

یوکی فوراً دستش را بالا برد.

محکم.
مطمئن.

اما همان لحظه صدایی از ته کلاس آمد:

«من.»

یوکی خشکش زد.

برگشت.

کو هم دستش را بالا آورده بود.

نگاهشان برای یک ثانیه در هوا گره خورد.

و قلب یوکی محکم کوبید.

نه از خجالت.

از حرص.

«باز شروع شد...»

اما ناگهان کو دستش را پایین آورد.

«آه... اشتباه کردم. جوابشو یادم نیست.»

معلم متعجب پلک زد.

«اوه... خب، یوکی؟»

یوکی ایستاد و شروع کرد توضیح دادن.

اما وسط حرف‌هایش حس کرد کسی نگاهش می‌کند.

و وقتی ناخودآگاه برگشت...

کو مستقیم به او خیره شده بود.

بدون پلک زدن.

یوکی برای لحظه‌ای مکث کرد.

«ول کن نگاهتو... چرا دارم لکنت می‌گیرم؟!»

صورتش داغ شد.

اما سریع نگاهش را به تخته برگرداند و ادامه داد.

وقتی نشست، هنوز قلبش تند می‌زد.

و فقط یک فکر در سرش بود:

«...چرا داشت نگاهم می‌کرد؟»
دیدگاه ها (۰)

ترفند ابیس پینت بدردتون می خوره:)

منم ازینا:)

سرش جر خوردم ولی قشنگ نشد😭به نظر خودم لباسش بد نشد ولی کله ا...

part2

پارت: 7اسم: رویایی ترسناکشبِ بارانیِ پاییز بود و مدرسه بعد ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط