3 تفنگدار )
3 تفنگدار )
پارت ۴۶
هاری : واقعا نمیفهمم اونا که عاشق بودن اینو از ما مخفی کرده بودن تا اینکه یه شب ... سکوت کرد و منتظر ماند تا جونگکوک دست تو جای پیراهن آستین بکند اون سوک میخواست وارد سالن بشه ولی تهیونگ دست رو شانه اون سوک گذاشت و با اشاره چشم و ابرو تکان داد تا بایسته در حالی که پشت در ایستاده بودن درست نزدیک هم گوش به حرف های بقیه شد
جونگکوک غرق در فکر گفت
جونگکوک: چطور به این فکر نکرده بودم
جیمین هر دو آرنج هایش را روی زانو هایش گذاشت و جام شراب ای که جلویش روی میز گذاشته را برداشت و کمی تو لیوان ریخت بلافاصله گفت
جیمین : درسته حق با اون عروسک زشته
جونگکوک زلزد بهش
جونگکوک: آخ خدا دستو پاتو بشکنه جیمین چرا بهم نگفتی
هاری غر زده گفت
هاری: لطفا دستاتو بکن تو آستین دستم خشک شد
جونگکوک بدون جواب دادن بهش روپوش را پوشید هاری کنارش نشست و سمته گردن و پایین اش را مرتب میکرد
هاری : نمیخواستم نگرانت کنم ولی رفتار عاشقانه با هم ندارن
جونگکوک اخم کرده به زمین با جدیت و خشم گفت
جونگکوک: حاضرم شرط ببندم که دارن دروغ میگن که عاشق هستند
تحش لبخند پر از خشمگینی و ناراحتی زد سپس همان دقیقه تهیونگ و پشت سرش اون سوک هم سالن شد لبخند زد و روی مبل نشست
تهیونگ: .. خب اگه آماده آید بریم ؟
اون سوک : یوری کجاست ؟
جیمین بدون هیچگونه حسی در صورت لبه لیوان شیشه ای که حالا تهش ماده تلخ و عسلی رنگ بود را روی لبش گذاشت و زمزمه کرد
جیمین : رفت
اون سوک اخم کرده دست به کمر شد .
اون سوک : یعنی چی که رفت
جونگکوک سرد و غمگین اول به خواهرش و بعد به تهیونگ سپس با لحن انرژی و محیط دوستانه همچنان لبخند و در نقاب نگرانی گفت
جونگکوک: راستش خیلی بهش خوش گذشت باهام گپ زدیم اون گفت که گفتم دیگه ... و در اخر زمزمه کنان سر پایین کرد
جونگکوک: آخرشم گریه کرد و رفت
تهیونگ با لحن و حالت جدید صورت گفت
تهیونگ: تو هم جونگکوک ؟ .. یه جیمین بس نیست ؟
جیمین سری تکون داد و در کنج لب گفت
جیمین : ممنون قابل شما رو نداشت
اون سوک با تأسف سری تکون داد و با لحن ناراحتی گفت
اون سوک ؛ براتون متاسفم ... هم هاری هم جونگکوک اوپا هم جیمینشی
با قدم های سریع به سمت اتاق یوری رفت بلافاصله با در باز متوجه شد پس یعنی تو اتاق نبود نگاه ریزی به اتاق انداخت
اون سوک : یوری خانم ؟
برگشت بیرون اتاق و با تهیونگ متوجه شد و با لحن نگران گفت
تهیونگ: نبود ؟
اون سوک : نه
تهیونگ دست به کمر ایستاد سپس لبش را گزید کمی فکر کرد و گفت
تهیونگ: برو پایینو نگاه کن منم برم بالکن
اون سوک سری تکون داد سپس راهی شد و تهیونگ با قدم های سریع به بالکن رفت
پارت ۴۶
هاری : واقعا نمیفهمم اونا که عاشق بودن اینو از ما مخفی کرده بودن تا اینکه یه شب ... سکوت کرد و منتظر ماند تا جونگکوک دست تو جای پیراهن آستین بکند اون سوک میخواست وارد سالن بشه ولی تهیونگ دست رو شانه اون سوک گذاشت و با اشاره چشم و ابرو تکان داد تا بایسته در حالی که پشت در ایستاده بودن درست نزدیک هم گوش به حرف های بقیه شد
جونگکوک غرق در فکر گفت
جونگکوک: چطور به این فکر نکرده بودم
جیمین هر دو آرنج هایش را روی زانو هایش گذاشت و جام شراب ای که جلویش روی میز گذاشته را برداشت و کمی تو لیوان ریخت بلافاصله گفت
جیمین : درسته حق با اون عروسک زشته
جونگکوک زلزد بهش
جونگکوک: آخ خدا دستو پاتو بشکنه جیمین چرا بهم نگفتی
هاری غر زده گفت
هاری: لطفا دستاتو بکن تو آستین دستم خشک شد
جونگکوک بدون جواب دادن بهش روپوش را پوشید هاری کنارش نشست و سمته گردن و پایین اش را مرتب میکرد
هاری : نمیخواستم نگرانت کنم ولی رفتار عاشقانه با هم ندارن
جونگکوک اخم کرده به زمین با جدیت و خشم گفت
جونگکوک: حاضرم شرط ببندم که دارن دروغ میگن که عاشق هستند
تحش لبخند پر از خشمگینی و ناراحتی زد سپس همان دقیقه تهیونگ و پشت سرش اون سوک هم سالن شد لبخند زد و روی مبل نشست
تهیونگ: .. خب اگه آماده آید بریم ؟
اون سوک : یوری کجاست ؟
جیمین بدون هیچگونه حسی در صورت لبه لیوان شیشه ای که حالا تهش ماده تلخ و عسلی رنگ بود را روی لبش گذاشت و زمزمه کرد
جیمین : رفت
اون سوک اخم کرده دست به کمر شد .
اون سوک : یعنی چی که رفت
جونگکوک سرد و غمگین اول به خواهرش و بعد به تهیونگ سپس با لحن انرژی و محیط دوستانه همچنان لبخند و در نقاب نگرانی گفت
جونگکوک: راستش خیلی بهش خوش گذشت باهام گپ زدیم اون گفت که گفتم دیگه ... و در اخر زمزمه کنان سر پایین کرد
جونگکوک: آخرشم گریه کرد و رفت
تهیونگ با لحن و حالت جدید صورت گفت
تهیونگ: تو هم جونگکوک ؟ .. یه جیمین بس نیست ؟
جیمین سری تکون داد و در کنج لب گفت
جیمین : ممنون قابل شما رو نداشت
اون سوک با تأسف سری تکون داد و با لحن ناراحتی گفت
اون سوک ؛ براتون متاسفم ... هم هاری هم جونگکوک اوپا هم جیمینشی
با قدم های سریع به سمت اتاق یوری رفت بلافاصله با در باز متوجه شد پس یعنی تو اتاق نبود نگاه ریزی به اتاق انداخت
اون سوک : یوری خانم ؟
برگشت بیرون اتاق و با تهیونگ متوجه شد و با لحن نگران گفت
تهیونگ: نبود ؟
اون سوک : نه
تهیونگ دست به کمر ایستاد سپس لبش را گزید کمی فکر کرد و گفت
تهیونگ: برو پایینو نگاه کن منم برم بالکن
اون سوک سری تکون داد سپس راهی شد و تهیونگ با قدم های سریع به بالکن رفت
- ۱۵.۵k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط