ڪاش در برف رفته بودم،

ڪاش در برف رفته بودم،
ڪاش درّپای رفتنم روی برف به جا می‌ماند تا تو بتوانی در پی‌ام باشی و پیدایم ڪنی.
ڪاش در باران رفته بودم
و آسمان سخاوتمندانه پشت پایِ رفتنم می‌بارید
و آب میپاشید تا زود برگردم.

نه در برف، نه در باران،
من در آفتابی‌ترین روز خدا رفتم
و خورشید بی رحمانه میتابید
و هیچ ردّپایی پشت سرم نماند
تا مبادا هوای برگشتن به سرم بزند و به تو برگردم...

#دلنوشته
دیدگاه ها (۲۳)

نامم بر برگه ی خاطرات رَدّی مرده خواهد گذاشت چندان که طرح گو...

چگونه جایِ خالی ات را تاب آورمهمچو گلدانی بی گل در انزوایِ پ...

دل من و این تلخی بی‌نهایتسرچشمه‌اش کجاست؟ ‌ #احمد_شاملو

اندیشه ای جنون آمیز در مرز هوشیاری ترڪیبی از هزاران رنگِ نقش...

اگه ۱۰ تا بازنشرو ۲۰ تا لایک بشه پارت بعدی رو میزارم

فصل دومپارت بیست و پنجم | حقیقتی که همه‌چیز را تغییر دادجنگک...

my snow ❄#my_snow PT 8ویو کوک:نگاهم از پنجره جدا نمی‌شد برف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط