من عقابی بودم که نگاه یک مار

من عقابی بودم که نگاه یک مار
سخت آزارم داد
بال بگشودم و سمتش رفتم
از زمینش کندم
به هوا آوردم
آخر عمرش بود که فریب چشمش سخت جادویم کرد
در نوک یک قله آشیانش دادم که همین دل رحمی چه بروزم آورد
عشق جادویم کرد
زهر خود بر من ریخت
از نوک قله به زمین افتادم
تازه آمد یادم من عقابی بودم
بر فراز یک کوه آشیان خود را به نگاهی دادم...
دیدگاه ها (۲)

آدَمٰــــــــــا مَنوٌ نــــــــــِگٰاهْ میکَرْدَنْ عــــــ...

هــــــــــرگــــــــــزبــــــــــــراے چیـــــــزے کـــہ ت...

تو کجایی سهراب؟ خانه ی دوست فرو ریخت سرم! ...

معجزه زندگی دیگران باش …. .بیقرار باش برای شادی ساختن در زند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط