ناگهان آمد و زد ....

ناگهان آمد و زد ....

آمد و کُشت ...

آمد و برد ... !!


او فقـط آمــده بود ....


از دلِ ما ....
رَد بشود ....
دیدگاه ها (۲)

چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرمناگهان دل داد زد: دیوانه!...

زندگی.......

می‌پرسی آخرِ قصه چه می‌شود؟آخرِ قصه هیچ‌کس از این جهان با خو...

💫اثبات_مثبت_اندیشی 🌹آیه_ای_آرامش ❤وَ مـنَ اللَّیْــلِ فَاسْج...

قم، پیش از تو فقط شهری بودو پس از تو، روایت شد...روزی که کار...

پارت ۲۵یک شب روی بالکن هتل ایستاده بودیم.جونگکوک از پشت سر ب...

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

فقط بعضی شب‌ها،میانِ سکوتِ خانه،ناگهان چیزی در دل آدم سنگین ...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وپنجم | تلهدرهای انبار قفل شدند.صدای دنیل ...

تانام تو را در دفتر سینه رقم خوردعشق تو پدید آمد و این قصّه‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط