تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره سیب را از خان

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره سیب را از خانه ی همسایه دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به کرد نگاه
سیب گاز زده ازدست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا
(خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟!)
دیدگاه ها (۱)

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وسوم: روزی که زنده بودیم---صبح.چشمانم...

Ten

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۱۰ا.ت با بدنی که از گ...

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره ازباغچه همسایه س...

تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه ی همسایه...

تو به من میخندی ونمیدانستی من به چه دلهره ای ازباغچه همسایه ...

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسای...

🕯 تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه...

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه ...

تو به من خندیدی ,و نمی‌دانستی ...من به چه دلهره از باغچه همس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط