ناپلئون گمشده (فصل سوم)
ناپلئون گمشده (فصل سوم)
پارت ۲۹
صبح بود و هوا روشن و خنک
سفره توی ایوان چیده شده بود و بوی نان تازه و چای و تخممرغ توی فضا پیچیده بود
سئول داشت غذاها را میچید و تهیونگ با یه کتاب قدیمی روی مبل نشسته بود و جونگ کوک کنار پنجره ایستاده بود و به باغچه نگاه میکرد و برفی هم زیر میز خوابیده بود
جونگ کوک برگشت و گفت
«امروز هوا خوبه»
سئول گفت
«اوما بیا بشین صبحونه سرد میشه»
جونگ کوک آمد و نشست و تهیونگ هم کتاب را بست و کنارشان نشست
سفره پر بود از چیزهای ساده اما گرم و همه چیز آرام بود
جونگ کوک نگاهی به اطراف انداخت و لبخند زد
بعد نگاهش به تهیونگ افتاد که کتاب را دوباره باز کرده بود و داشت ورق میزد
جونگ کوک گفت
«چی میخونی»
تهیونگ سرش را بلند کرد و گفت
«یه کتاب قدیمیه یه روز توی کشو پیدا کردم مال سالها پیشه»
جونگ کوک نگاه کرد به عمارت جدید و بعد به تهیونگ و گفت
«تهیونگ»
«جون دلم»
«چرا این خونه مثل قبلی صفا نداره»
سکوت
تهیونگ کتاب را بست و به جونگ کوک نگاه کرد و گفت
«جونگ کوک...»
صدایش گرم بود اما سنگین
«نمیتونم توضیح بدم چون...»
سئول ناگهان قاشق را گذاشت زمین و گفت
«اجازه بدین من بگم»
تهیونگ چپ چپ نگاه کرد به سئول و سئول نگاه کرد به جونگ کوک
جونگ کوک گفت
«چی»
سئول نفس عمیقی کشید و شروع کرد
«اوما وقتی تو رفتی مادربزرگ می-سوک خبر رو شنید و سکته کرد و درجا مرد
نوک یعنی سون-اوک هم زیادی پیر شده بود و رفت شهرش ولی زیاد دووم نیاورد و مرد
پدر هم از تو متنفر شد دیگه کسی نمیتونست اسمت رو بیاره
من و پدر و برفی از اون عمارت قدیمی رفتیم و اومدیم اینجا
اون عمارت هنوز هست دست نخورده ولی دیگه کسی توش زندگی نمیکنه
و من هر وقت بهش فکر میکنم همه اون خندهها و لحظهها رو یادم میاد که دیگه هیچوقت برنمیگردن»
سئول حرفش که تمام شد نگاهش را به جونگ کوک دوخت
جونگ کوک رنگ پریده بود و قاشق را روی سفره گذاشته بود و نگاهش خالی بود
تهیونگ دستش را گرفت و گفت
«جونگ کوک»
جونگ کوک چند ثانیه نگاه کرد به سفره و بعد به تهیونگ
«می-سوک مرد سون-اوک مرد»
تهیونگ سرش را تکان داد
«چهارده ساله جونگ کوک چهارده سال»
جونگ کوک گریه کرد
«من نمیدونستم من توی اون تاریکی فقط به شما فکر میکردم به سئول به تو به برفی»
سئول دستش را گرفت و گفت
«اوما گریه نکن ما هستیم من هستم بابا هستم برفی هستم»
برفی از زیر میز بیرون آمد و رفت کنار پای جونگ کوک و سرش را گذاشت روی پاش
جونگ کوک دستش را گذاشت روی سر برفی
و سکوت کرد
سکوت سنگینی که پر از همه چیز بود
پر از چهارده سال
پر از مرگهایی که جونگ کوک توی تاریکی ندیده بود
پر از دلتنگیهایی که حالا داشت با خودش میآورد
و سئول کنارش ماند و تهیونگ دستش را ول نکرد
برفی هم همانجا ماند
همه ماندند
چون خانواده یعنی همین
یعنی ماندن حتی وقتی همه چی از هم پاشیده باشه
حتی وقتی خونه صفای قبل رو نداشته باشه
چون صفا رو آدمها میسازن نه دیوارها
و آدمها هنوز بودند
تهیونگ بود و سئول و جونگ کوک و برفی
همین کافی بود.
پارت ۲۹
صبح بود و هوا روشن و خنک
سفره توی ایوان چیده شده بود و بوی نان تازه و چای و تخممرغ توی فضا پیچیده بود
سئول داشت غذاها را میچید و تهیونگ با یه کتاب قدیمی روی مبل نشسته بود و جونگ کوک کنار پنجره ایستاده بود و به باغچه نگاه میکرد و برفی هم زیر میز خوابیده بود
جونگ کوک برگشت و گفت
«امروز هوا خوبه»
سئول گفت
«اوما بیا بشین صبحونه سرد میشه»
جونگ کوک آمد و نشست و تهیونگ هم کتاب را بست و کنارشان نشست
سفره پر بود از چیزهای ساده اما گرم و همه چیز آرام بود
جونگ کوک نگاهی به اطراف انداخت و لبخند زد
بعد نگاهش به تهیونگ افتاد که کتاب را دوباره باز کرده بود و داشت ورق میزد
جونگ کوک گفت
«چی میخونی»
تهیونگ سرش را بلند کرد و گفت
«یه کتاب قدیمیه یه روز توی کشو پیدا کردم مال سالها پیشه»
جونگ کوک نگاه کرد به عمارت جدید و بعد به تهیونگ و گفت
«تهیونگ»
«جون دلم»
«چرا این خونه مثل قبلی صفا نداره»
سکوت
تهیونگ کتاب را بست و به جونگ کوک نگاه کرد و گفت
«جونگ کوک...»
صدایش گرم بود اما سنگین
«نمیتونم توضیح بدم چون...»
سئول ناگهان قاشق را گذاشت زمین و گفت
«اجازه بدین من بگم»
تهیونگ چپ چپ نگاه کرد به سئول و سئول نگاه کرد به جونگ کوک
جونگ کوک گفت
«چی»
سئول نفس عمیقی کشید و شروع کرد
«اوما وقتی تو رفتی مادربزرگ می-سوک خبر رو شنید و سکته کرد و درجا مرد
نوک یعنی سون-اوک هم زیادی پیر شده بود و رفت شهرش ولی زیاد دووم نیاورد و مرد
پدر هم از تو متنفر شد دیگه کسی نمیتونست اسمت رو بیاره
من و پدر و برفی از اون عمارت قدیمی رفتیم و اومدیم اینجا
اون عمارت هنوز هست دست نخورده ولی دیگه کسی توش زندگی نمیکنه
و من هر وقت بهش فکر میکنم همه اون خندهها و لحظهها رو یادم میاد که دیگه هیچوقت برنمیگردن»
سئول حرفش که تمام شد نگاهش را به جونگ کوک دوخت
جونگ کوک رنگ پریده بود و قاشق را روی سفره گذاشته بود و نگاهش خالی بود
تهیونگ دستش را گرفت و گفت
«جونگ کوک»
جونگ کوک چند ثانیه نگاه کرد به سفره و بعد به تهیونگ
«می-سوک مرد سون-اوک مرد»
تهیونگ سرش را تکان داد
«چهارده ساله جونگ کوک چهارده سال»
جونگ کوک گریه کرد
«من نمیدونستم من توی اون تاریکی فقط به شما فکر میکردم به سئول به تو به برفی»
سئول دستش را گرفت و گفت
«اوما گریه نکن ما هستیم من هستم بابا هستم برفی هستم»
برفی از زیر میز بیرون آمد و رفت کنار پای جونگ کوک و سرش را گذاشت روی پاش
جونگ کوک دستش را گذاشت روی سر برفی
و سکوت کرد
سکوت سنگینی که پر از همه چیز بود
پر از چهارده سال
پر از مرگهایی که جونگ کوک توی تاریکی ندیده بود
پر از دلتنگیهایی که حالا داشت با خودش میآورد
و سئول کنارش ماند و تهیونگ دستش را ول نکرد
برفی هم همانجا ماند
همه ماندند
چون خانواده یعنی همین
یعنی ماندن حتی وقتی همه چی از هم پاشیده باشه
حتی وقتی خونه صفای قبل رو نداشته باشه
چون صفا رو آدمها میسازن نه دیوارها
و آدمها هنوز بودند
تهیونگ بود و سئول و جونگ کوک و برفی
همین کافی بود.
- ۳۷۱
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط