🖤 قراردادی که واقعی شد
🖤 قراردادی که واقعی شد
پارت ۷ | من خودم حقیقت رو پیدا میکنم
ماشین دوباره راه افتاد.
هانا هنوز عکس رو توی دستش گرفته بود.
چند بار پشت و روی عکس رو نگاه کرد.
— یعنی من تنها شاهدم؟
جونگکوک چیزی نگفت.
— جونگکوک، از چی میترسی؟
— از اینکه دوباره همون اتفاق بیفته.
هانا برگشت سمتش.
— چه اتفاقی؟
جونگکوک دستهاش رو روی فرمون محکمتر کرد.
— گفتم که... تو اون شب یه چیزی دیدی.
— ولی من هیچی یادم نیست!
— دقیقاً.
سکوت ماشین سنگین شد.
چند دقیقه بعد، هانا گفت:
— من میخوام برگردم اون خونه.
جونگکوک سریع جواب داد:
— نه.
— چرا؟
— چون خطرناکه.
— برای من یا برای تو؟
جونگکوک نگاه کوتاهی بهش انداخت.
— برای هردومون.
هانا دست به سینه نشست.
— خب پس من میام.
— هانا.
— چیه؟
— گفتم نه.
— و منم گفتم میام.
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
— همیشه اینقدر لجبازی؟
— فقط وقتی یکی فکر میکنه میتونه به جای من تصمیم بگیره.
چند ثانیه سکوت.
بعد جونگکوک خیلی آروم گفت:
— باشه.
هانا با تعجب نگاهش کرد.
— جدی؟
— آره.
— همینقدر راحت؟
— نه.
— پس؟
جونگکوک لبخند کوچیکی زد.
— خودم باهات میام.
---
چند ساعت بعد دوباره جلوی خانهی قدیمی ایستادند.
این بار جونگکوک یک چراغقوه و چند وسیلهی ضروری همراهش داشت.
هانا بهش نگاه کرد.
— برای یه خونهی قدیمی خیلی آمادهای.
— چون قبلاً اینجا رو میشناسم.
— چقدر؟
— خیلی.
داخل رفتند.
هانا مستقیم به سمت اتاقی رفت که حتی خودش نمیدونست چرا بهش حس عجیبی داشت.
در رو باز کرد.
اتاق تقریباً خالی بود.
فقط یک کمد قدیمی گوشهی اتاق قرار داشت.
هانا جلو رفت.
— اینجا رو قبلاً دیدم.
جونگکوک پشت سرش ایستاد.
— مطمئنی؟
— آره... ولی نمیدونم کِی.
در کمد رو باز کرد.
یک جعبهی چوبی کوچک داخلش بود.
روی جعبه با حروف انگلیسی نوشته شده بود:
H & J
هانا به جونگکوک نگاه کرد.
— بازش کنیم؟
— صبر کن.
جونگکوک جعبه رو برداشت و زیرش رو نگاه کرد.
— یه قفل داره.
هانا گردنبندش رو لمس کرد.
یکدفعه متوجه چیزی شد.
پلاک گردنبند دقیقاً هماندازهی جای قفل بود.
— جونگکوک...
پلاک رو جلوی قفل گرفت.
تق.
قفل باز شد.
هردوشون به هم نگاه کردند.
داخل جعبه سه چیز بود:
یک کلید،
یک نوار ضبط قدیمی،
و یک نامه.
هانا نامه رو برداشت.
روی اون نوشته شده بود:
«برای هانا و جونگکوک، وقتی هر دو آمادهی شنیدن حقیقت شدید.»
هانا نفسش رو حبس کرد.
— فکر کنم وقتشه.
جونگکوک نوار رو برداشت.
— این دستگاه رو باید پیدا کنیم.
چند دقیقه بعد، دستگاه قدیمی رو داخل یکی از کمدها پیدا کردند.
جونگکوک نوار رو داخلش گذاشت.
صدای خشخش بلند شد.
بعد...
صدای یک مرد پخش شد.
صدایی که هانا فوراً شناخت.
صدای پدرش بود.
— اگر این نوار رو پیدا کردید، یعنی نقشهام شکست خورده...
هانا خشکش زد.
صدای پدرش ادامه داد:
— جونگکوک، اگه داری اینو میشنوی، یعنی بالاخره برگشتی پیش هانا.
جونگکوک به هانا نگاه کرد.
صدای ضبط ادامه پیدا کرد:
— من مجبور شدم خاطرات هانا رو از اون شب پنهان کنم. چون اگه دشمنها میفهمیدن اون چی دیده، هیچکدومتون زنده نمیموندید.
هانا دستش رو روی دهانش گذاشت.
اشک توی چشمهاش جمع شد.
بعد صدای پدرش آرامتر شد:
— اما چیزی که هانا دیده، فقط یک راز خانوادگی نیست...
نوار برای چند ثانیه قطع شد.
صدای خشخش.
بعد آخرین جمله:
— هانا، تو وارث چیزی هستی که همه برای به دست آوردنش دنبال تو هستن.
نوار تمام شد.
سکوت.
هانا آرام گفت:
— وارث چی؟
جونگکوک به جعبه نگاه کرد.
کلید هنوز داخلش بود.
— فکر کنم جوابش رو پیدا کردم.
— کجا؟
جونگکوک کلید رو برداشت.
— جایی که پدرت هیچوقت فکر نمیکرد پیداش کنیم.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۷ | من خودم حقیقت رو پیدا میکنم
ماشین دوباره راه افتاد.
هانا هنوز عکس رو توی دستش گرفته بود.
چند بار پشت و روی عکس رو نگاه کرد.
— یعنی من تنها شاهدم؟
جونگکوک چیزی نگفت.
— جونگکوک، از چی میترسی؟
— از اینکه دوباره همون اتفاق بیفته.
هانا برگشت سمتش.
— چه اتفاقی؟
جونگکوک دستهاش رو روی فرمون محکمتر کرد.
— گفتم که... تو اون شب یه چیزی دیدی.
— ولی من هیچی یادم نیست!
— دقیقاً.
سکوت ماشین سنگین شد.
چند دقیقه بعد، هانا گفت:
— من میخوام برگردم اون خونه.
جونگکوک سریع جواب داد:
— نه.
— چرا؟
— چون خطرناکه.
— برای من یا برای تو؟
جونگکوک نگاه کوتاهی بهش انداخت.
— برای هردومون.
هانا دست به سینه نشست.
— خب پس من میام.
— هانا.
— چیه؟
— گفتم نه.
— و منم گفتم میام.
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
— همیشه اینقدر لجبازی؟
— فقط وقتی یکی فکر میکنه میتونه به جای من تصمیم بگیره.
چند ثانیه سکوت.
بعد جونگکوک خیلی آروم گفت:
— باشه.
هانا با تعجب نگاهش کرد.
— جدی؟
— آره.
— همینقدر راحت؟
— نه.
— پس؟
جونگکوک لبخند کوچیکی زد.
— خودم باهات میام.
---
چند ساعت بعد دوباره جلوی خانهی قدیمی ایستادند.
این بار جونگکوک یک چراغقوه و چند وسیلهی ضروری همراهش داشت.
هانا بهش نگاه کرد.
— برای یه خونهی قدیمی خیلی آمادهای.
— چون قبلاً اینجا رو میشناسم.
— چقدر؟
— خیلی.
داخل رفتند.
هانا مستقیم به سمت اتاقی رفت که حتی خودش نمیدونست چرا بهش حس عجیبی داشت.
در رو باز کرد.
اتاق تقریباً خالی بود.
فقط یک کمد قدیمی گوشهی اتاق قرار داشت.
هانا جلو رفت.
— اینجا رو قبلاً دیدم.
جونگکوک پشت سرش ایستاد.
— مطمئنی؟
— آره... ولی نمیدونم کِی.
در کمد رو باز کرد.
یک جعبهی چوبی کوچک داخلش بود.
روی جعبه با حروف انگلیسی نوشته شده بود:
H & J
هانا به جونگکوک نگاه کرد.
— بازش کنیم؟
— صبر کن.
جونگکوک جعبه رو برداشت و زیرش رو نگاه کرد.
— یه قفل داره.
هانا گردنبندش رو لمس کرد.
یکدفعه متوجه چیزی شد.
پلاک گردنبند دقیقاً هماندازهی جای قفل بود.
— جونگکوک...
پلاک رو جلوی قفل گرفت.
تق.
قفل باز شد.
هردوشون به هم نگاه کردند.
داخل جعبه سه چیز بود:
یک کلید،
یک نوار ضبط قدیمی،
و یک نامه.
هانا نامه رو برداشت.
روی اون نوشته شده بود:
«برای هانا و جونگکوک، وقتی هر دو آمادهی شنیدن حقیقت شدید.»
هانا نفسش رو حبس کرد.
— فکر کنم وقتشه.
جونگکوک نوار رو برداشت.
— این دستگاه رو باید پیدا کنیم.
چند دقیقه بعد، دستگاه قدیمی رو داخل یکی از کمدها پیدا کردند.
جونگکوک نوار رو داخلش گذاشت.
صدای خشخش بلند شد.
بعد...
صدای یک مرد پخش شد.
صدایی که هانا فوراً شناخت.
صدای پدرش بود.
— اگر این نوار رو پیدا کردید، یعنی نقشهام شکست خورده...
هانا خشکش زد.
صدای پدرش ادامه داد:
— جونگکوک، اگه داری اینو میشنوی، یعنی بالاخره برگشتی پیش هانا.
جونگکوک به هانا نگاه کرد.
صدای ضبط ادامه پیدا کرد:
— من مجبور شدم خاطرات هانا رو از اون شب پنهان کنم. چون اگه دشمنها میفهمیدن اون چی دیده، هیچکدومتون زنده نمیموندید.
هانا دستش رو روی دهانش گذاشت.
اشک توی چشمهاش جمع شد.
بعد صدای پدرش آرامتر شد:
— اما چیزی که هانا دیده، فقط یک راز خانوادگی نیست...
نوار برای چند ثانیه قطع شد.
صدای خشخش.
بعد آخرین جمله:
— هانا، تو وارث چیزی هستی که همه برای به دست آوردنش دنبال تو هستن.
نوار تمام شد.
سکوت.
هانا آرام گفت:
— وارث چی؟
جونگکوک به جعبه نگاه کرد.
کلید هنوز داخلش بود.
— فکر کنم جوابش رو پیدا کردم.
— کجا؟
جونگکوک کلید رو برداشت.
— جایی که پدرت هیچوقت فکر نمیکرد پیداش کنیم.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۴۰۴
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط