پارت

پارت ۳
ظهر شده بود و نیکس از خواب بیدار شد.به اینه ی قدی رو به روی تختش نگاهی انداخت و با سر و وضع بهم ریخته خودش مواجه شد.از تخت پایین اومد و رفت حموم.اومد بیرون لباس مناسبی پوشید رفت برای ناهار.شاید یه پاستا با اهنگای ویکتور خوب باشه.پس شروع کرد به پختن و همخونی.میخوند و میرقصید.بعد از اماده شدن پاستا با ویدویی از یوتوب نشست و خورد و بعدش کاراشو کرد.رفت داخل اتاقش دنبال لباسی گشت.متاسفانه همه ی لباساش باز بود پس مجبور بود که اینجوری بره.یک شلوار جین سورمه ای با یه کراپ سفید.با همین دو تیکه کارو تمام کرد غافل از اینکه امروز هواشناسی گفته بود عصر بارندگی هست.تو راه بود و داشت پیاده میرفت.رسید جلوی کلاب و همون اول نگاه های مردای هیز رو حس کرد.ولی توجهی نکرد و رفت سمت میزی‌که ویکتور رو دیده بود.رسید به میز و گفت
-سلام اقای خواننده
-او سلام نیکسی
نشست
-چیزی برای خودت سفارش ندادی؟
-نه منتظر بودم بیای باهم بخوریم
-او مثل اینکه جنتلمنم هستی
-ما اینیم دیگه
و هردو خندیدند
-امروز اجرا داری؟
-اره ولی به همراه تو
-به همراه من؟
-اره...من رو صحنه میخونم و تو کنار من رو صحنه میمونی
-اوکی...بیا نوشیدنی سفارش بدیم
ویکتور سرشو تکون داد و گارسون رو خیلی محترمانه صدا زد
×چی میل دارید؟
ویکتور نگاهی به نیکس کرد تا اون اول بگه که نیکس گفت
-یه موهیتو
×بله و شما
-یه ویسکی درصد پایین
×چشم
و بعد اونجا رو ترک کرد.ویکتور به صندلی تکیه داد و به دور و بر‌ نگاه کرد که یکدفعه نیکس گفت
-تو بدت نمیاد من لباسای باز‌ میپوشم؟
-نه چون میدونم مشکل لباس پارتنرم نیست بلکه نگاه های اطرافشه...و اینکه تو هرجور مسخوای لباس بپوش مت خوب بلدم دعوا کنم
-اووووووو
نیکس تو ذهنش داشت کلی نکته ی مثبت جمع میکرد که گارسون سفارشاشونو اورد.خوردنو بعد دیگه تایم اجرای ویکتور شد.باهم رفتن روی صحنه و ویکتور قبل از اینکه شروع به خوندن کنه توی بلندگو گفت
-خانم ها اقایون...معرفی میکنم نیکس دوست دخترم
و همه براشون دست زدن.حتی بعضی دخترا ناراحت شدن ولی گذشت و اجرا شروع شد.ویکتور میخوند و جاهای احساسی و عاشقانه ی اهنگا نگاهشو اختصاص میداد به نیکی که داشت خیلی ریز برای خودش میرقصید.اجرا بعد از ۲ ساعت تموم شد و هر دو بیرون کلاب بودن.نگاهی به اسمون کردن که بی وقفه میبارید.ویکتور نگاهی به نیکس کرد و دید لباس زیادی نداره.پس کت چرمشو دراورد و انداخت رو دوش نیکس.نیکس برگشت سمتش و گفت
-ولی خودت چی
-مهم نیست بخاطر ویسکی گُر گرفتم و لباس توام کمه
نیکس لبخندی زد و گفت
-مرسی بابت کت فردا برات میارم
و خواست راه بیوفته بره که دستش توسط دست ویکتور گرفته شد و ویکتور گفت
-کجا کجا...ماشین اوردم با ماشین من میریم میرسونمت دم خونت بعدش میرم
-باشه
و بعد دوتایی رفتن سمت ماشین و بعدش هم خونه ی نیکس.ویکتور نیکس رو رسونت و بعدش رفت خونه.اونشب هردوشون پروانه های تو سینشون رو احساس میکردن و خیلی خوشحال بودن.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴صبح روز بعد ویکتور از خواب بیدار شد.مثل همیشه کاراش رو...

پارت ۲از کمر نیکس گرفت و نزدیک خودش کرد و با صدای بم و اروم ...

پارت ۱کراپ مشکی با یه شلوارک جین مشکی پوشیده بود و ارایش تقر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط