جوانی، ای جوانــــــی !

جوانی، ای جوانــــــی !
رفتی ز دستـــم ، در خون نشستــم

جوانــــــی، کجایــــی ؟
چرا رفتـــی که من بر تو عهدی نبستم

غم پیری ، نبود دیری ، که در هم شکستــم
چه امید به کف داده ام رایگانی

کنون حسرت برم روز و شب بر جوانی
نه هوشیار و نه مستم
ندانم که چه هستم

جوانی چو رفتی تو ز دستم
ندیدم سود از جوانی در زندگانــــــــی
چه حاصل از زندگانی دور از جوانی

جفا کن که بودم دردا که دیدم از مهربانان ، نامهربانی
غمت را نهفتم در سینه اما با کس نگفتم راز نهانی

ندیدم سود از جوانی در زندگانــــــــی
چه حاصل از زندگانی دور از جوانی

چو این دل به نشا دادم
که چون جویم از رهابم

امیدم کجایــــی ، کجایـــــی
اگر در برم نیایــــی
بسازم با سوز هجر و داغ جدایـــــی




«نواب صفا»
دیدگاه ها (۱)

مسلمانان مرا وقتی دلی بودکه با وی گفتمی گر مشکلی بودبه گرداب...

مِی و میخانه مست و مِی کشان مست زمین مست و زمان مست آسمان مس...

........ چون که ارزش هر فرد یا هر کاری به ختم آن فرد یا کار ...

باید که نیّت اهل عُزلت، نگاهداشتن خلق باشد از شر خود، نه نگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط