آرزوی دیدارت را دارم..
آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 56
["ویو جونگکوک"]
هیچوقت از بیمارستان خوشم نمیاومد.
بوی مواد ضدعفونی.
نور سفید چراغها.
و انتظار...
لعنتی انتظار.
بدترین بخشش همین بود.
روی صندلی راهرو نشسته بودم.
آوا کنارم بود.
اما هیچکدوم حرفی نمیزدیم.
چون چیزی برای گفتن وجود نداشت.
سلین توی اتاق عمل بود.
و زندگی همهمون به یه در بسته گره خورده بود.
نگاهم سمت تهیونگ رفت.
چند متر اونطرفتر نشسته بود.
آمِلیا توی بغلش خوابش برده بود.
دست کوچیکش دور گردن تهیونگ حلقه شده بود.
و تهیونگ...
حتی جرئت تکون خوردن نداشت.
انگار میترسید دخترش از بغلش جدا بشه.
پنج سال.
پنج سال ازش گرفته شده بود.
و حالا داشت تکتک ثانیههاشو جبران میکرد.
آوا آروم سرش رو روی شونهام گذاشت.
_"کوکی..."
صدای گرفتهاش باعث شد بهش نگاه کنم.
چشمهاش از گریه پف کرده بودن.
_"هوم؟"
اشکش رو پاک کرد.
_"سلین خوب میشه... مگه نه؟"
برای چند ثانیه نتونستم جواب بدم.
چون خودمم نمیدونستم.
اما مجبور بودم قوی باشم.
برای آوا.
برای آمِلیا.
برای همه.
پس دستش رو گرفتم.
+"سلین از اونایی نیست که راحت تسلیم بشه."
لبخند کمرنگی زد.
اما اشک تازهای از چشمش پایین افتاد.
_"خیلی ترسیدم."
دستم رو روی سرش کشیدم.
+"منم."
و این حقیقت داشت.
امشب...
از هر شب دیگهای بیشتر ترسیده بودم.
چند دقیقه بعد آوا از جاش بلند شد.
_"میرم برای آمِلیا یه آبمیوه بگیرم."
سر تکون دادم.
و نگاهش کردم که سمت بوفه بیمارستان رفت.
بعد دوباره نگاهم روی تهیونگ نشست.
برای چند لحظه فقط نگاهش کردم.
بعد از جام بلند شدم.
و آروم کنارش نشستم.
هیچکدوم حرف نزدیم.
تا اینکه بالاخره گفتم:
+"بابا شدی."
لبخند تلخی روی لبش نشست.
نگاهش روی صورت خوابیده آمِلیا بود.
_"دیر فهمیدم."
دلم گرفت.
خیلی.
اما چیزی نگفتم.
چون هیچ جملهای نبود که این درد رو درست کنه.
چند ثانیه بعد تهیونگ آروم موهای آمِلیا رو کنار زد.
_"شبیه سلینه."
خندیدم.
+"وقتی عصبانی میشه شبیه توئه."
برای اولین بار بعد از ساعتها لبخند خیلی کوچیکی زد.
خیلی کوچیک.
اما واقعی.
_"آره."
بعد سکوت بینمون نشست.
اما این بار سکوت مثل قبل سنگین نبود.
انگار هر دومون خستهتر از اون بودیم که دعوا کنیم.
یا همدیگه رو سرزنش کنیم.
چند دقیقه بعد تهیونگ بیصدا گفت:
_"ممنون."
اخم کردم.
+"برای چی؟"
نگاهش روی آمِلیا موند.
_"که مواظبش بودی."
نفسم بند اومد.
برای چند لحظه فقط بهش خیره شدم.
بعد لبخند محوی زدم.
+"اون دختر منه."
تهیونگ سرش رو بلند کرد.
و برای اولین بار بعد از مدتها...
نگاه دو تا دوست قدیمی دوباره به هم رسید.
+"خون توی رگهاش مال توئه."
ادامه دادم.
+"اما بزرگ شدنش..."
دستم رو روی سر آمِلیا گذاشتم.
+"کار همهمون بود."
چشمهای تهیونگ خیس شد.
اما چیزی نگفت.
فقط دخترش رو محکمتر بغل کرده بود..
چند دقیقه بعد آوا برگشت.
سه تا لیوان قهوه و یک آبمیوه دستش بود.
همین که آمِلیا رو توی بغل تهیونگ دید، لبخند غمگینی زد.
بعد کنارمون نشست.
_"سلین وقتی بیدار بشه..."
صدایش لرزید.
_"احتمالاً اول از همه دعوامون میکنه."
من و تهیونگ همزمان نگاهش کردیم.
آوا بینیاش رو بالا کشید.
_"برای اینکه گریه کردیم."
برای چند ثانیه سکوت شد.
و بعد...
برای اولین بار از شروع اون کابوس...
هر سه نفرمون خندیدیم.
خندهای کوتاه.
خسته.
اشکی.
اما واقعی.
چون همهمون یه چیز رو میدونستیم.
سلین باید برمیگشت.
باید.
چون هنوز کلی آدم منتظرش بودن.
یه برادر.
یه شوهر.
یه خواهر.
و یه دختر کوچولو...
که تازه فهمیده بود باباش کیه...
پارت 56
["ویو جونگکوک"]
هیچوقت از بیمارستان خوشم نمیاومد.
بوی مواد ضدعفونی.
نور سفید چراغها.
و انتظار...
لعنتی انتظار.
بدترین بخشش همین بود.
روی صندلی راهرو نشسته بودم.
آوا کنارم بود.
اما هیچکدوم حرفی نمیزدیم.
چون چیزی برای گفتن وجود نداشت.
سلین توی اتاق عمل بود.
و زندگی همهمون به یه در بسته گره خورده بود.
نگاهم سمت تهیونگ رفت.
چند متر اونطرفتر نشسته بود.
آمِلیا توی بغلش خوابش برده بود.
دست کوچیکش دور گردن تهیونگ حلقه شده بود.
و تهیونگ...
حتی جرئت تکون خوردن نداشت.
انگار میترسید دخترش از بغلش جدا بشه.
پنج سال.
پنج سال ازش گرفته شده بود.
و حالا داشت تکتک ثانیههاشو جبران میکرد.
آوا آروم سرش رو روی شونهام گذاشت.
_"کوکی..."
صدای گرفتهاش باعث شد بهش نگاه کنم.
چشمهاش از گریه پف کرده بودن.
_"هوم؟"
اشکش رو پاک کرد.
_"سلین خوب میشه... مگه نه؟"
برای چند ثانیه نتونستم جواب بدم.
چون خودمم نمیدونستم.
اما مجبور بودم قوی باشم.
برای آوا.
برای آمِلیا.
برای همه.
پس دستش رو گرفتم.
+"سلین از اونایی نیست که راحت تسلیم بشه."
لبخند کمرنگی زد.
اما اشک تازهای از چشمش پایین افتاد.
_"خیلی ترسیدم."
دستم رو روی سرش کشیدم.
+"منم."
و این حقیقت داشت.
امشب...
از هر شب دیگهای بیشتر ترسیده بودم.
چند دقیقه بعد آوا از جاش بلند شد.
_"میرم برای آمِلیا یه آبمیوه بگیرم."
سر تکون دادم.
و نگاهش کردم که سمت بوفه بیمارستان رفت.
بعد دوباره نگاهم روی تهیونگ نشست.
برای چند لحظه فقط نگاهش کردم.
بعد از جام بلند شدم.
و آروم کنارش نشستم.
هیچکدوم حرف نزدیم.
تا اینکه بالاخره گفتم:
+"بابا شدی."
لبخند تلخی روی لبش نشست.
نگاهش روی صورت خوابیده آمِلیا بود.
_"دیر فهمیدم."
دلم گرفت.
خیلی.
اما چیزی نگفتم.
چون هیچ جملهای نبود که این درد رو درست کنه.
چند ثانیه بعد تهیونگ آروم موهای آمِلیا رو کنار زد.
_"شبیه سلینه."
خندیدم.
+"وقتی عصبانی میشه شبیه توئه."
برای اولین بار بعد از ساعتها لبخند خیلی کوچیکی زد.
خیلی کوچیک.
اما واقعی.
_"آره."
بعد سکوت بینمون نشست.
اما این بار سکوت مثل قبل سنگین نبود.
انگار هر دومون خستهتر از اون بودیم که دعوا کنیم.
یا همدیگه رو سرزنش کنیم.
چند دقیقه بعد تهیونگ بیصدا گفت:
_"ممنون."
اخم کردم.
+"برای چی؟"
نگاهش روی آمِلیا موند.
_"که مواظبش بودی."
نفسم بند اومد.
برای چند لحظه فقط بهش خیره شدم.
بعد لبخند محوی زدم.
+"اون دختر منه."
تهیونگ سرش رو بلند کرد.
و برای اولین بار بعد از مدتها...
نگاه دو تا دوست قدیمی دوباره به هم رسید.
+"خون توی رگهاش مال توئه."
ادامه دادم.
+"اما بزرگ شدنش..."
دستم رو روی سر آمِلیا گذاشتم.
+"کار همهمون بود."
چشمهای تهیونگ خیس شد.
اما چیزی نگفت.
فقط دخترش رو محکمتر بغل کرده بود..
چند دقیقه بعد آوا برگشت.
سه تا لیوان قهوه و یک آبمیوه دستش بود.
همین که آمِلیا رو توی بغل تهیونگ دید، لبخند غمگینی زد.
بعد کنارمون نشست.
_"سلین وقتی بیدار بشه..."
صدایش لرزید.
_"احتمالاً اول از همه دعوامون میکنه."
من و تهیونگ همزمان نگاهش کردیم.
آوا بینیاش رو بالا کشید.
_"برای اینکه گریه کردیم."
برای چند ثانیه سکوت شد.
و بعد...
برای اولین بار از شروع اون کابوس...
هر سه نفرمون خندیدیم.
خندهای کوتاه.
خسته.
اشکی.
اما واقعی.
چون همهمون یه چیز رو میدونستیم.
سلین باید برمیگشت.
باید.
چون هنوز کلی آدم منتظرش بودن.
یه برادر.
یه شوهر.
یه خواهر.
و یه دختر کوچولو...
که تازه فهمیده بود باباش کیه...
- ۸.۲k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط