چند پارتی از چان وقتی اونp

چند پارتی از چان: (وقتی اون.....)p3


ات: م..میگم یه فیلم دیگه هم ببینیم
هایجونگ: چطور؟
ات: خب....کیف داد....یه فیلم دیگه که ضرری نداره
هایجونگ: ولی من که میگم بخوابیم
ات: بخوابیم....عاممم زود نیست؟اخه میگم....نه دیگه بیا باز فیلم ببینیـ....
تا خواستی از اینکه داره میاد طرفت در بری تورو گرفت و محکم چسبوند به دیوار پشتت و با دو تا دستاش دورتو حصار کرد...
ات: هی....چیکار داری می‌کنی....ولم کن....ولم کن لطفا...
هایجونگ: چیز ترسناکی نیست...میدونم توهم میخوای....
ات: ن..نه نه....من خوشم نمیاد...از اولش هم گفتم....ولم کن....
هایجونگ: اگر بخوای حتی از عقب، داگی انجام بدیم...میدونم که خوب میتونی.... -لبشو کوبوند رو لبت
داشتی سعی و تقلا میکردی تا از خودت جداش کنی ولی بیشتر داشت فشار میاورد و با تمام تکون خوردنات و تقلاهات اصلا تکون نمی‌خورد، اشکت داشت درمیومد و داشتی نفس کم میاوردی که صدای در اومد که کسی محکم لگد میزد و زنگ آیفونو پشت سر هم میزد، دیگه به زور تموم قدرتتو گذاشتی و یکم از خودت دورش کردی و سریع رفتی پشت مبل....
هایجونگ: این دیگه کدوم خریه...
رفت طرف در و از سوراخش نگاه کرد که چان بود ولی اون نشناخت(اون چان رو نمی‌شناخت و تو باهاش اشناش نکرده بودی)میخواست محل نده تا خود طرف بره ولی بخاطر لگد های محکم و سر و صدا درو باز کرد که چان به سرعت روش حمله ور شد و شروع کرد به مشت زدنش، نمیدونستی کیه چون رفته بودی تو اتاق و در رو قفل کرده بودی ولی حدس می‌زدی چان باشه و بعد چند دقیقه دیگه صدای کتک زدن نمیومد و دوباره ترسیده بودی که کسی دست گیره در رو تکون میداد و سعی میکرد بیاد داخل
چان: ا..ات...اونجایی؟منم چان....
تا صداشو شنیدی قفل وَ در رو باز کردی و سریع رفتی تو بغل چان و شروع به گریه کردن کردی، بدنت می‌لرزید و نفست بند اومده بود.....
چان: باشه باشه....چیزی نیست....دیگه تموم شد دختر نازم.... -سرتو نوازش میکرد
ات: گریه‌ت شدید تر شد-
ات: بریـ..م....مـ..میترسم....
چان: باشه...میتونی بیای؟....
ات: سرتو به علامت نمی‌دونم تکون دادی-
چان: میخوای بغلت کنم؟
دوباره سرتو به علامت نمی‌دونم تکون دادی و بخاطر ترسی که داشتی و شوکی که بهت وارد شده بود کلا زبونت قفل کرده بود....
چان آروم بلندت کرد و به طور برآید استایل بغلت کردو بردتت بیرون، سوار ماشینش کردتت و بعد یکم آروم کردنت ماشین روشن کرد و حرکت کرد سمت خونت....
رسیده بود خونت و توُ، تو ماشین خوابت برده بود...از اونجایی که کلید خونت رو بهش از قبل داده بودی و یدونه برای خودش جدا داشت، در رو باز کرد و بردتت داخل خونه و گذاشتت رو تختت، سرتو آروم بوسید و تا که خواست بره دستشو گرفتی....
ات: ن..نرو -تو خواب
دستشو کشیدی که اونم مجبور شد بیاد کنارت دراز بکشه و کمرت و سرت رو نوازش میکرد که در اصل میخواست یکم پیشت باشه بره ولی......
ات: هومممممم...-خوابالو-....چیشده....-خوابالو-
چشماتو بیشتر باز کردی که دیدی تو بغل چانی...
ات: عع....چ..چان.... -رو تخت نشستی
چان: هوممممم...چیه -خوابالو
ات: پاشو....
چان: یهو همه چیز یادش اومد- عع...من چرا اینجام...
ات: نمیدونم...
چان: وای دیشب خوابم برد....
ات: واقعا؟
چان: اره
ات: دوباره رفتی تو بغلش-
چان: هوم؟....حالت خوبه....
ات: .... -سکوت کردی
چان: هی.... -ناراحت
ات: باید....به حرفت گوش میکردم....
چان: دیگه بیا به گذشته فکر نکنیم....مهم اینه الان جات امنه...
چیزی نگفتی و آروم گریه کردی.....
(چند روز بعد)
بعد از اون روز چند روزی بود که همه چیز عادی شده بود و دیگه با هایجونگ صحبتی نکردی، از همه جا بلاکش کردی و سعی میکردی بیشتر فقط با چان باشی چون امن ترین کسی بود که داشتیش، بعد این چند روز او متوجه ی چیزی شده بودی اونم این بود که انگار چان به تو یه حس هایی داشت و نه تنها اون بلکه توهم احساس میکردی که بهش حسی داری، تا اینکه یشب مثل بقیه شب ها اومد تا باهم PS4 بازی کنید....شامتونو خورده بودید و دیگه اخرای بازی بود که تو دیگه چون حوصله و انرژی نداشتی گفتی بازی نمیکنی....
چان: باشه دیگه خاموش کنیم -خنده
ات: کلم سوخت...-غر
چان: خنده- پس دیگه تو برو برای خواب آماده شو منم وسایلارو جمع کنم و برم...
ات: میشه نری....
چان: ....چی؟.... -سکوت
سکوت چند دقیقه همه جارو گرفت و تو دوباره صحبت کردی
دیدگاه ها (۲)

چند پارتی از چان: (وقتی اون.....)p4 اخرات: م..من..-سکوت-.......

چند پارتی از چان: (وقتی اون.....)p2فردا قرار بود بری به دیدن...

چند پارتی از چان: (وقتی اون.....)p1تو و چان سه چهار سالی میش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط