سایههای کلاغ
سایههای کلاغ
پارت سیوسوم | انتخاب خون
صدای رعد، جنگل را لرزاند.
باران بیوقفه روی صورت کاوه میریخت.
اسلحهاش را پایین نیاورد.
نیما هم همانطور روبهرویش ایستاده بود.
بین دو برادر...
فقط چند متر فاصله بود.
و سالها کینه.
نیما لبخند زد.
ـ «هنوزم نمیتونی بهم شلیک کنی، نه؟»
کاوه با صدایی سرد گفت:
ـ «امتحانم کن.»
ـ «تو همیشه همین بودی...»
یک قدم جلو آمد.
ـ «ظاهرِ بیرحم... قلبِ احمق.»
ناگهان صدای بیسیم نیما بلند شد.
«دختر داره فرار میکنه!»
همه برای یک لحظه خشکشان زد.
کاوه اولین کسی بود که دوید.
چند دقیقه قبل...
آوا آخرین رشتهی طناب را برید.
دستانش آزاد شدند.
قلبش آنقدر محکم میکوبید که انگار هر لحظه از سینهاش بیرون میزد.
در اتاق نیمهباز بود.
صدای نگهبانها از راهرو میآمد.
او کفشهای پاشنهبلندش را از پا درآورد.
با پای برهنه، آرام از اتاق بیرون رفت.
هر قدم...
روی کف چوبی قدیمی.
نفسش را حبس کرده بود.
به پلهها رسید.
فقط چند متر تا در خروجی مانده بود.
اما...
ـ «ایست!»
یکی از نگهبانها او را دیده بود.
آوا دیگر فکر نکرد.
شروع به دویدن کرد.
صدای فریاد و تیراندازی پشت سرش بلند شد.
او از میان راهروهای پیچدرپیچ، از پلهها و سالنهای تاریک گذشت.
در را با تمام قدرت باز کرد.
هوای سرد شب به صورتش خورد.
جنگل.
تنها امیدش.
او میان درختها دوید.
شاخهها دستهایش را خراش میدادند.
نفسش بریده بود.
اما فقط یک فکر در سرش بود:
«باید فرار کنم...»
دانیال با آرامش از عمارت بیرون آمد.
نگاهی به رد پاهای آوا انداخت.
بعد زیر لب گفت:
ـ «بذار فرار کنه...»
یکی از افرادش با تعجب پرسید:
ـ «دنبالش نمیریم؟»
دانیال لبخند زد.
ـ «نه...»
به جنگل خیره شد.
ـ «اون خودش، ما رو به چیزی که میخوایم میرسونه.»
آوا دیگر توان دویدن نداشت.
پایش به ریشهی درختی گیر کرد.
با شدت روی زمین افتاد.
نفسش بند آمد.
خواست بلند شود...
اما صدای قدمهایی از پشت سرش نزدیک میشد.
اشک در چشمهایش جمع شد.
ـ «نه... نه...»
سایهای بالای سرش افتاد.
او با وحشت چشمهایش را بست.
اما بهجای دست دشمن...
صدایی آشنا شنید.
ـ «آوا...»
چشمهایش را باز کرد.
کاوه بود.
خیس از باران.
نفسنفسزنان.
بدون اینکه چیزی بگوید، زانو زد.
دستش را به سمت او دراز کرد.
ـ «پاشو...»
آوا دیگر طاقت نداشت.
همین که دست کاوه را گرفت...
تمام ترسی که ساعتها در دلش جمع شده بود، شکست.
بیاختیار خودش را در آغوشش انداخت.
هقهق گریهاش در جنگل پیچید.
ـ «فکر کردم... دیگه هیچوقت پیدام نمیکنین...»
کاوه چشمهایش را بست.
آرام دستش را پشت سر آوا گذاشت.
ـ «تا وقتی من نفس میکشم...»
زمزمه کرد:
ـ «هیچوقت گمت نمیکنم...»
برای چند ثانیه...
هیچکدام تکان نخوردند.
فقط صدای باران بود...
و قلبهایی که بیقرار میتپیدند.
اما ناگهان...
تق!
صدای مسلح شدن اسلحه.
آرمان.
چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
چهرهاش خیس از باران بود.
اما نه فقط از باران...
انگار تمام شب را با ترس گذرانده بود.
وقتی آوا را سالم دید، نفس راحتی کشید.
اما همان لحظه...
نگاهش روی آغوش آوا و کاوه ثابت ماند.
سکوتی سنگین بین هر سه نفر حاکم شد.
آوا آرام از کاوه فاصله گرفت.
لبهایش لرزید.
ـ «آرمان...»
آرمان چیزی نگفت.
فقط نگاهش را از کاوه برنداشت.
کاوه هم عقب نکشید.
دو مرد...
در سکوت...
روبهروی هم ایستاده بودند.
نه از روی نفرت...
بلکه با حقیقتی که دیگر نمیشد از آن فرار کرد.
هر دو عاشق یک نفر بودند.
در همان لحظه...
صدای شلیک از دل جنگل پیچید.
گلولهای از تاریکی آمد...
و مستقیم به سمت آوا رفت.
کاوه و آرمان...
هر دو همزمان خودشان را جلوی آوا انداختند.
پارت سیوسوم | انتخاب خون
صدای رعد، جنگل را لرزاند.
باران بیوقفه روی صورت کاوه میریخت.
اسلحهاش را پایین نیاورد.
نیما هم همانطور روبهرویش ایستاده بود.
بین دو برادر...
فقط چند متر فاصله بود.
و سالها کینه.
نیما لبخند زد.
ـ «هنوزم نمیتونی بهم شلیک کنی، نه؟»
کاوه با صدایی سرد گفت:
ـ «امتحانم کن.»
ـ «تو همیشه همین بودی...»
یک قدم جلو آمد.
ـ «ظاهرِ بیرحم... قلبِ احمق.»
ناگهان صدای بیسیم نیما بلند شد.
«دختر داره فرار میکنه!»
همه برای یک لحظه خشکشان زد.
کاوه اولین کسی بود که دوید.
چند دقیقه قبل...
آوا آخرین رشتهی طناب را برید.
دستانش آزاد شدند.
قلبش آنقدر محکم میکوبید که انگار هر لحظه از سینهاش بیرون میزد.
در اتاق نیمهباز بود.
صدای نگهبانها از راهرو میآمد.
او کفشهای پاشنهبلندش را از پا درآورد.
با پای برهنه، آرام از اتاق بیرون رفت.
هر قدم...
روی کف چوبی قدیمی.
نفسش را حبس کرده بود.
به پلهها رسید.
فقط چند متر تا در خروجی مانده بود.
اما...
ـ «ایست!»
یکی از نگهبانها او را دیده بود.
آوا دیگر فکر نکرد.
شروع به دویدن کرد.
صدای فریاد و تیراندازی پشت سرش بلند شد.
او از میان راهروهای پیچدرپیچ، از پلهها و سالنهای تاریک گذشت.
در را با تمام قدرت باز کرد.
هوای سرد شب به صورتش خورد.
جنگل.
تنها امیدش.
او میان درختها دوید.
شاخهها دستهایش را خراش میدادند.
نفسش بریده بود.
اما فقط یک فکر در سرش بود:
«باید فرار کنم...»
دانیال با آرامش از عمارت بیرون آمد.
نگاهی به رد پاهای آوا انداخت.
بعد زیر لب گفت:
ـ «بذار فرار کنه...»
یکی از افرادش با تعجب پرسید:
ـ «دنبالش نمیریم؟»
دانیال لبخند زد.
ـ «نه...»
به جنگل خیره شد.
ـ «اون خودش، ما رو به چیزی که میخوایم میرسونه.»
آوا دیگر توان دویدن نداشت.
پایش به ریشهی درختی گیر کرد.
با شدت روی زمین افتاد.
نفسش بند آمد.
خواست بلند شود...
اما صدای قدمهایی از پشت سرش نزدیک میشد.
اشک در چشمهایش جمع شد.
ـ «نه... نه...»
سایهای بالای سرش افتاد.
او با وحشت چشمهایش را بست.
اما بهجای دست دشمن...
صدایی آشنا شنید.
ـ «آوا...»
چشمهایش را باز کرد.
کاوه بود.
خیس از باران.
نفسنفسزنان.
بدون اینکه چیزی بگوید، زانو زد.
دستش را به سمت او دراز کرد.
ـ «پاشو...»
آوا دیگر طاقت نداشت.
همین که دست کاوه را گرفت...
تمام ترسی که ساعتها در دلش جمع شده بود، شکست.
بیاختیار خودش را در آغوشش انداخت.
هقهق گریهاش در جنگل پیچید.
ـ «فکر کردم... دیگه هیچوقت پیدام نمیکنین...»
کاوه چشمهایش را بست.
آرام دستش را پشت سر آوا گذاشت.
ـ «تا وقتی من نفس میکشم...»
زمزمه کرد:
ـ «هیچوقت گمت نمیکنم...»
برای چند ثانیه...
هیچکدام تکان نخوردند.
فقط صدای باران بود...
و قلبهایی که بیقرار میتپیدند.
اما ناگهان...
تق!
صدای مسلح شدن اسلحه.
آرمان.
چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
چهرهاش خیس از باران بود.
اما نه فقط از باران...
انگار تمام شب را با ترس گذرانده بود.
وقتی آوا را سالم دید، نفس راحتی کشید.
اما همان لحظه...
نگاهش روی آغوش آوا و کاوه ثابت ماند.
سکوتی سنگین بین هر سه نفر حاکم شد.
آوا آرام از کاوه فاصله گرفت.
لبهایش لرزید.
ـ «آرمان...»
آرمان چیزی نگفت.
فقط نگاهش را از کاوه برنداشت.
کاوه هم عقب نکشید.
دو مرد...
در سکوت...
روبهروی هم ایستاده بودند.
نه از روی نفرت...
بلکه با حقیقتی که دیگر نمیشد از آن فرار کرد.
هر دو عاشق یک نفر بودند.
در همان لحظه...
صدای شلیک از دل جنگل پیچید.
گلولهای از تاریکی آمد...
و مستقیم به سمت آوا رفت.
کاوه و آرمان...
هر دو همزمان خودشان را جلوی آوا انداختند.
- ۴۷
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط