مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخ

مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه هایش هر روز دعا می کرد : "خداوندا زلزله ای بفرست تا این میخانه ویران شود ."
روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فرو ریخت . و میخانه ویران شد . صاحب میخانه نزد امام جماعت رفت و گفت : "تو دعا کردی میخانه من ویران شود پس باید خسارتش را بدهی !"
امام جماعت گفت : "مگر دیوانه شدی ! مگر می شود با دعای من زلزله بیاید و میخانه ات خراب شود !"
پس هر دو به نزد قاضی رفتند . قاضی با شنیدن ماجرا گفت : "در عجبم که صاحب میخانه به خدای تو ایمان دارد ، ولی تو که امام جماعت هستی به خدای خود ایمان نداری
دیدگاه ها (۲)

وقتی میگه فقط با تو ام عشقم

وقتی که دیگر دلواپس آن نباشیم که در چشم محبوبمان چگونه دیده ...

🕊 شما نتیجۀ افکاری هستید کهتاکنون داشته اید. پس اگر زندگی به...

حکایت زیبا در مورد امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه السلام💫🌸...

داستان مردی که با دو نان خشک ثروتمند شد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط