سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۷
سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۷
بعد از یک هفتهای که آنیا در کنار والدینش (یور و لوید) بود و از گرمای خانواده لذت برد، مدرسه ادن دوباره با هیجان بازگشایی شد. با ورود برف سبک به شهر، فضای مدرسه پر از تزئینات کریسمس، درختهای کاج و نورهای درخشان شد. آنیا با روحیهای تازه و لبخندی که نشان از آرامشِ خانگی داشت، وارد کلاس شد. دامیان که در طول تعطیلات کمی بیشتر از همیشه به او فکر کرده بود، با دیدن آنیا، احساسی شبیه به بازگشتِ خورشید به دنیایش داشت.
هفته اول بازگشت، روز مخصوص تبادل کادو بود. همه دانشآموزان با هیجان برای هم کادو تهیه کرده بودند. بکی با کادویی رنگارنگ و پر از انرژی برای همه، و امیل و اوین با کادوهایی که نشان از وفاداریشان به دامیان داشت، فضا را شاد کردند. دامیان، با دقتی که کسی انتظار نداشت، کادویی بسیار خاص و ظریف برای آنیا آماده کرده بود؛ چیزی که نشان میداد او چقدر به جزئیات شخصیت آنیا توجه دارد. وقتی آنیا کادو را باز کرد و چشمانش از خوشحالی برق زد دامیان برای انیا یک گردند بند از جنس طلا اماده کرده بود.دامیان برای اولین بار در برابر جمع، نمیتوانست نگاهش را از او بدزدد.
در میانهی شادیها، هندرسون خبر مهمی را اعلام کرد: «برای تقویت روحیه تیمی و تحقیق میدانی، یک اردوی علمی یکهفتهای در جنگلهای حفاظتشدهی ادن برگزار خواهد شد!» این خبر موجی از هیجان را در مدرسه به راه انداند. اما چالش اصلی اینجا بود: گروهها باید توسط اساتید تعیین میشدند. آنیا و دامیان با نگرانی به هم نگاه کردند؛ آنها میخواستند در یک گروه باشند، اما قوانین مدرسه سختگیرانه بود.
روز گروهبندی رسید. بکی با خوشحالی در گروهی بود که شامل امیل و اوین هم میشد. اما در کمال تعجب، آنیا و دامیان در یک گروه قرار گرفتند! این یعنی آنها در تمام مدت یک هفته در جنگل، با هم زیر یک چادر و در کنار هم بودند. این خبر باعث شد بکی از شادی فریاد بکشد، در حالی که رایان با حسادت زیاد و الینا با نگاهی کینهتوزانه از دور به این خوشبختی خیره شدند.
اردو شروع شد. جنگل، با درختان عظیم و مه غلیظ، فضایی اسرارآمیز و در عین حال رمانتیک داشت. تیم «نور» (آنیا، دامیان، بکی، امیل و اوین) مسئول انجام تحقیقات گیاهشناسی و نقشهبرداری بودند. وقتی از فضای مدرسه و ساختمانهای مدرن جدا شدند، حس آزادی عجیبی در آنها جاری بود. شب اول، در حالی که همه در چادرها بودند، آنیا و دامیان زیر آسمان پرستاره، در لبهی اردوگاه نشستند تا از صدای طبیعت لذت ببرند.
در دومین شب اردو، آتش کوچکی روشن کردند. امیل و اوین مشغول صحبتهای خندهدار بودند و بکی در حال تعریف کردن داستانهای قدیمی. در این میان، دامیان و آنیا کمی دورتر از بقیه نشستند. سکوت بین آنها سنگین اما آرام بود. دامیان، در حالی که به شعلههای آتش نگاه میکرد، زیر لب گفت: «اینجا... اینجا انگار زمان ایستاده است. فقط من و تو و این سکوت.» آنیا سرش را روی شانهی دامیان گذاشت؛ این اولین بار بود که این حرکت در محیطی طبیعی و دور از چشم دیگران، با این همه صمیمیت انجام میشد.
در روز چهارم، در حین انجام عملیات نقشهبرداری، مه بسیار شدیدی جنگل را پوشاند. تیم از هم جدا شد و آنیا و دامیان برای لحظاتی در میان درختان، تنها ماندند. ترس در دل آنیا نشست، اما دامیان دست او را محکم گرفت. او با لحنی مطمئن گفت: «ترس نداشته باش، من اینجا هستم. تا وقتی دست هم را گرفتیم، هیچ سایهای نمیتواند به ما برسد.» در آن لحظهی تنشزا، آنیا متوجه شد که دامیان دیگر آن پسر جنگجو و خشن نیست، بلکه پناهگاه امن اوست.
پس از پیدا شدن توسط امیل و اوین که با چراغقوههایشان به دنبال آنها بودند، آنیا و دامیان مجبور شدند برای مدتی در یک چادر کوچک پناه بگیرند تا از سرمای شدید مه در امان باشند. فضای چادر بسیار تنگ و گرم بود. در میانهی آن نزدیکیِ فیزیکی، نگاهها طولانیتر شد. دامیان با انگشتانش، به آرامی موهای آنیا را از روی صورتش کنار زد. قلبها به شدت میتپید، اما آنها هنوز کلمات را به زبان نمیآوردند؛ فقط حضورشان در کنار هم، تمام حرفها را میگفت.
بعد از یک هفتهای که آنیا در کنار والدینش (یور و لوید) بود و از گرمای خانواده لذت برد، مدرسه ادن دوباره با هیجان بازگشایی شد. با ورود برف سبک به شهر، فضای مدرسه پر از تزئینات کریسمس، درختهای کاج و نورهای درخشان شد. آنیا با روحیهای تازه و لبخندی که نشان از آرامشِ خانگی داشت، وارد کلاس شد. دامیان که در طول تعطیلات کمی بیشتر از همیشه به او فکر کرده بود، با دیدن آنیا، احساسی شبیه به بازگشتِ خورشید به دنیایش داشت.
هفته اول بازگشت، روز مخصوص تبادل کادو بود. همه دانشآموزان با هیجان برای هم کادو تهیه کرده بودند. بکی با کادویی رنگارنگ و پر از انرژی برای همه، و امیل و اوین با کادوهایی که نشان از وفاداریشان به دامیان داشت، فضا را شاد کردند. دامیان، با دقتی که کسی انتظار نداشت، کادویی بسیار خاص و ظریف برای آنیا آماده کرده بود؛ چیزی که نشان میداد او چقدر به جزئیات شخصیت آنیا توجه دارد. وقتی آنیا کادو را باز کرد و چشمانش از خوشحالی برق زد دامیان برای انیا یک گردند بند از جنس طلا اماده کرده بود.دامیان برای اولین بار در برابر جمع، نمیتوانست نگاهش را از او بدزدد.
در میانهی شادیها، هندرسون خبر مهمی را اعلام کرد: «برای تقویت روحیه تیمی و تحقیق میدانی، یک اردوی علمی یکهفتهای در جنگلهای حفاظتشدهی ادن برگزار خواهد شد!» این خبر موجی از هیجان را در مدرسه به راه انداند. اما چالش اصلی اینجا بود: گروهها باید توسط اساتید تعیین میشدند. آنیا و دامیان با نگرانی به هم نگاه کردند؛ آنها میخواستند در یک گروه باشند، اما قوانین مدرسه سختگیرانه بود.
روز گروهبندی رسید. بکی با خوشحالی در گروهی بود که شامل امیل و اوین هم میشد. اما در کمال تعجب، آنیا و دامیان در یک گروه قرار گرفتند! این یعنی آنها در تمام مدت یک هفته در جنگل، با هم زیر یک چادر و در کنار هم بودند. این خبر باعث شد بکی از شادی فریاد بکشد، در حالی که رایان با حسادت زیاد و الینا با نگاهی کینهتوزانه از دور به این خوشبختی خیره شدند.
اردو شروع شد. جنگل، با درختان عظیم و مه غلیظ، فضایی اسرارآمیز و در عین حال رمانتیک داشت. تیم «نور» (آنیا، دامیان، بکی، امیل و اوین) مسئول انجام تحقیقات گیاهشناسی و نقشهبرداری بودند. وقتی از فضای مدرسه و ساختمانهای مدرن جدا شدند، حس آزادی عجیبی در آنها جاری بود. شب اول، در حالی که همه در چادرها بودند، آنیا و دامیان زیر آسمان پرستاره، در لبهی اردوگاه نشستند تا از صدای طبیعت لذت ببرند.
در دومین شب اردو، آتش کوچکی روشن کردند. امیل و اوین مشغول صحبتهای خندهدار بودند و بکی در حال تعریف کردن داستانهای قدیمی. در این میان، دامیان و آنیا کمی دورتر از بقیه نشستند. سکوت بین آنها سنگین اما آرام بود. دامیان، در حالی که به شعلههای آتش نگاه میکرد، زیر لب گفت: «اینجا... اینجا انگار زمان ایستاده است. فقط من و تو و این سکوت.» آنیا سرش را روی شانهی دامیان گذاشت؛ این اولین بار بود که این حرکت در محیطی طبیعی و دور از چشم دیگران، با این همه صمیمیت انجام میشد.
در روز چهارم، در حین انجام عملیات نقشهبرداری، مه بسیار شدیدی جنگل را پوشاند. تیم از هم جدا شد و آنیا و دامیان برای لحظاتی در میان درختان، تنها ماندند. ترس در دل آنیا نشست، اما دامیان دست او را محکم گرفت. او با لحنی مطمئن گفت: «ترس نداشته باش، من اینجا هستم. تا وقتی دست هم را گرفتیم، هیچ سایهای نمیتواند به ما برسد.» در آن لحظهی تنشزا، آنیا متوجه شد که دامیان دیگر آن پسر جنگجو و خشن نیست، بلکه پناهگاه امن اوست.
پس از پیدا شدن توسط امیل و اوین که با چراغقوههایشان به دنبال آنها بودند، آنیا و دامیان مجبور شدند برای مدتی در یک چادر کوچک پناه بگیرند تا از سرمای شدید مه در امان باشند. فضای چادر بسیار تنگ و گرم بود. در میانهی آن نزدیکیِ فیزیکی، نگاهها طولانیتر شد. دامیان با انگشتانش، به آرامی موهای آنیا را از روی صورتش کنار زد. قلبها به شدت میتپید، اما آنها هنوز کلمات را به زبان نمیآوردند؛ فقط حضورشان در کنار هم، تمام حرفها را میگفت.
- ۸۳
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط