امن ترین خطر
«امن ترین خطر »
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟓
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
شب آرامی نبود.
باد شدیدی بیرون میوزید و شاخههای درختهای بلند حیاط را تکان میداد. نور چراغهای حیاط روی شیشههای بزرگ عمارت میافتاد و سایهها را روی دیوارها میکشید.
آیلین روی مبل سالن نشسته بود و سعی میکرد حواسش را با نگاه کردن به تبلتش پرت کند، اما هر چند دقیقه یکبار نگاهش به در ورودی میافتاد.
جونکوک هنوز برنگشته بود.
از عصر رفته بود و حالا نزدیک نیمهشب بود.
او نمیدانست چرا منتظرش است. شاید چون این خانه بدون حضور او عجیب خالی و ناآرام به نظر میرسید.
صدای باز شدن در عمارت ناگهان سکوت خانه را شکست.
آیلین سریع سرش را بلند کرد.
چند مرد وارد شدند، و بعد از آنها جونکوک.
کت مشکیاش را روی شانه انداخته بود و چهرهاش خستهتر از همیشه به نظر میرسید.
چشمهایش وقتی آیلین را در سالن دید، برای لحظهای باریک شد.
«هنوز بیداری؟»
آیلین شانه بالا انداخت.
«خوابم نمیبرد.»
جونکوک آرام از کنارش رد شد و کت را روی مبل انداخت.
«باید میخوابیدی.»
آیلین با کمی ناراحتی گفت:
«تو هم باید کمتر تیراندازی کنی.»
جونکوک پوزخند خیلی کوتاهی زد اما چیزی نگفت.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
بعد یکی از مردهای جونکوک با عجله وارد سالن شد.
«رئیس.»
جونکوک بدون اینکه برگردد گفت:
«چی شده؟»
مرد مکث کرد. نگاه کوتاهی به آیلین انداخت، انگار مطمئن نبود جلوی او حرف بزند.
جونکوک متوجه شد.
«بگو.»
مرد آهسته گفت:
«یه بسته براتون رسیده.»
جونکوک اخم کرد.
«از طرف کی؟»
مرد سرش را تکان داد.
«اسم نداره.»
این بار نگاه جونکوک کمی جدیتر شد.
«کجاست؟»
مرد جعبه کوچکی را که در دست داشت جلو آورد.
جعبه سیاه و ساده بود.
آیلین ناخودآگاه از جایش بلند شد.
جونکوک جعبه را گرفت و چند لحظه نگاهش کرد.
هیچ برچسبی نداشت.
هیچ اسمی.
فقط یک پاکت سفید روی آن چسبانده شده بود.
جونکوک پاکت را باز کرد.
یک کارت کوچک داخلش بود.
چشمهایش وقتی جمله روی کارت را خواند، آرام آرام تاریک شد.
آیلین جلوتر رفت.
«چی نوشته؟»
جونکوک جواب نداد.
فقط کارت را روی میز انداخت.
آیلین خم شد و آن را برداشت.
روی کارت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«دلم برات تنگ شده، جئونم.»
زیر جمله یک اسم بود.
𝐌𝐢𝐫𝐞𝐡
آیلین نام را آهسته خواند.
«میره؟»
وقتی سرش را بالا آورد، نگاه جونکوک دیگر مثل قبل نبود.
سردتر شده بود.
خطرناکتر.
«اون اینجاست.»
آیلین گیج شد.
«کی؟»
«میره.»
وقتی سرش را بالا آورد، نگاه جونکوک دیگر مثل قبل نبود.
سردتر شده بود.
خطرناکتر.
«اون اینجاست.»
آیلین گیج شد.
«کی؟»
«میره.»
نام را طوری گفت که انگار مزه تلخی روی زبانش داشت.
آیلین پرسید:
«کیه؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونکوک خیلی کوتاه گفت:
«گذشتهای که باید دفنش میکردم.»
قبل از اینکه آیلین چیزی بگوید، صدای موبایل جونکوک بلند شد.
همه نگاهها به گوشی افتاد.
شماره ناشناس.
جونکوک چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
بعد تماس را جواب داد.
هیچکس حرف نمیزد.
چند لحظه فقط سکوت بود.
و بعد صدای زنانهای از گوشی شنیده شد.
آرام.
کشدار.
و عجیب آشنا.
«سلام، کوکی.»
صورت جونکوک کاملاً بیحرکت شد.
آیلین نفسش را نگه داشت.
زن ادامه داد:
«فکر کردی میتونی بدون خداحافظی ناپدید شی؟»
چشمهای جونکوک تاریکتر شد.
«تو نباید برمیگشتی.»
صدای خنده آرامی از آن طرف خط آمد.
«ولی برگشتم.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد زن خیلی آرام گفت:
«و این بار… چیزی هست که مال منه.»
چشمهای جونکوک ناگهان به سمت آیلین چرخید.
نگاهشان برای چند ثانیه در هم قفل شد.
و آیلین برای اولین بار حس کرد شاید…
او همان چیزی باشد که آن زن دربارهاش حرف میزند.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟓
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
شب آرامی نبود.
باد شدیدی بیرون میوزید و شاخههای درختهای بلند حیاط را تکان میداد. نور چراغهای حیاط روی شیشههای بزرگ عمارت میافتاد و سایهها را روی دیوارها میکشید.
آیلین روی مبل سالن نشسته بود و سعی میکرد حواسش را با نگاه کردن به تبلتش پرت کند، اما هر چند دقیقه یکبار نگاهش به در ورودی میافتاد.
جونکوک هنوز برنگشته بود.
از عصر رفته بود و حالا نزدیک نیمهشب بود.
او نمیدانست چرا منتظرش است. شاید چون این خانه بدون حضور او عجیب خالی و ناآرام به نظر میرسید.
صدای باز شدن در عمارت ناگهان سکوت خانه را شکست.
آیلین سریع سرش را بلند کرد.
چند مرد وارد شدند، و بعد از آنها جونکوک.
کت مشکیاش را روی شانه انداخته بود و چهرهاش خستهتر از همیشه به نظر میرسید.
چشمهایش وقتی آیلین را در سالن دید، برای لحظهای باریک شد.
«هنوز بیداری؟»
آیلین شانه بالا انداخت.
«خوابم نمیبرد.»
جونکوک آرام از کنارش رد شد و کت را روی مبل انداخت.
«باید میخوابیدی.»
آیلین با کمی ناراحتی گفت:
«تو هم باید کمتر تیراندازی کنی.»
جونکوک پوزخند خیلی کوتاهی زد اما چیزی نگفت.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
بعد یکی از مردهای جونکوک با عجله وارد سالن شد.
«رئیس.»
جونکوک بدون اینکه برگردد گفت:
«چی شده؟»
مرد مکث کرد. نگاه کوتاهی به آیلین انداخت، انگار مطمئن نبود جلوی او حرف بزند.
جونکوک متوجه شد.
«بگو.»
مرد آهسته گفت:
«یه بسته براتون رسیده.»
جونکوک اخم کرد.
«از طرف کی؟»
مرد سرش را تکان داد.
«اسم نداره.»
این بار نگاه جونکوک کمی جدیتر شد.
«کجاست؟»
مرد جعبه کوچکی را که در دست داشت جلو آورد.
جعبه سیاه و ساده بود.
آیلین ناخودآگاه از جایش بلند شد.
جونکوک جعبه را گرفت و چند لحظه نگاهش کرد.
هیچ برچسبی نداشت.
هیچ اسمی.
فقط یک پاکت سفید روی آن چسبانده شده بود.
جونکوک پاکت را باز کرد.
یک کارت کوچک داخلش بود.
چشمهایش وقتی جمله روی کارت را خواند، آرام آرام تاریک شد.
آیلین جلوتر رفت.
«چی نوشته؟»
جونکوک جواب نداد.
فقط کارت را روی میز انداخت.
آیلین خم شد و آن را برداشت.
روی کارت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«دلم برات تنگ شده، جئونم.»
زیر جمله یک اسم بود.
𝐌𝐢𝐫𝐞𝐡
آیلین نام را آهسته خواند.
«میره؟»
وقتی سرش را بالا آورد، نگاه جونکوک دیگر مثل قبل نبود.
سردتر شده بود.
خطرناکتر.
«اون اینجاست.»
آیلین گیج شد.
«کی؟»
«میره.»
وقتی سرش را بالا آورد، نگاه جونکوک دیگر مثل قبل نبود.
سردتر شده بود.
خطرناکتر.
«اون اینجاست.»
آیلین گیج شد.
«کی؟»
«میره.»
نام را طوری گفت که انگار مزه تلخی روی زبانش داشت.
آیلین پرسید:
«کیه؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونکوک خیلی کوتاه گفت:
«گذشتهای که باید دفنش میکردم.»
قبل از اینکه آیلین چیزی بگوید، صدای موبایل جونکوک بلند شد.
همه نگاهها به گوشی افتاد.
شماره ناشناس.
جونکوک چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
بعد تماس را جواب داد.
هیچکس حرف نمیزد.
چند لحظه فقط سکوت بود.
و بعد صدای زنانهای از گوشی شنیده شد.
آرام.
کشدار.
و عجیب آشنا.
«سلام، کوکی.»
صورت جونکوک کاملاً بیحرکت شد.
آیلین نفسش را نگه داشت.
زن ادامه داد:
«فکر کردی میتونی بدون خداحافظی ناپدید شی؟»
چشمهای جونکوک تاریکتر شد.
«تو نباید برمیگشتی.»
صدای خنده آرامی از آن طرف خط آمد.
«ولی برگشتم.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد زن خیلی آرام گفت:
«و این بار… چیزی هست که مال منه.»
چشمهای جونکوک ناگهان به سمت آیلین چرخید.
نگاهشان برای چند ثانیه در هم قفل شد.
و آیلین برای اولین بار حس کرد شاید…
او همان چیزی باشد که آن زن دربارهاش حرف میزند.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱.۳k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط