part 25
part 25
یونگی«چی؟ دوباره بگو؟»
آلینا دست پاچه شد و فکر کرد که یونگی ناراحت شده.
&چیزه..... معذرت میخوام.....اگه دوست ندارین دیگه نمیگم
یونگی که فقط میخواست مطمئن بشه درست شنیده گفت:
یونگی« نه نه فقط همینی که گفتی رو دوباره تکرار کن»
آلینا که هنوز به گفتن این کلمه عادت نداشت با تردید دوباره تکرارش کرد.
&ام.....د...داداش
یونگی اول چند ثانیه مکث کرد تا مطمئن بشه درست شنیده بعد ناخودآگاه گوشه لبش بالا رفت و بعد از یکم مقاومت بالاخره یه لبخند لثه ای بزرگ که خیلی کم ازش دیده میشد رو زد.
&چیز بدی گفتم؟
یونگی که تازه متوجه دست پاچگی الینا شده بود گفت:
یونگی« نه نه اصلا چیز بدی نبود؛اتفاقا خوشحالم شدم»
& خوشحال؟ برای چی
پسرا تازه داشتن به خودشون میومدن که جیهوپ جواب آلینا رو داد.
جیهوپ«چونکه اولین باره یکیمون رو داداش صدا میزنی»
تهیونگ که هیجان زده شده بود گفت:
تهیونگ« و...این خیلی خوبه»
& واقعا اینقدر خوشحال شدین؟
جین«بنظرم این بهترین اتفاق امروز بود»
&یعنی شما ناراحت نشدین؟
نامجون« چرا باید ناراحت بشیم برعکس خیلیم خوشحال شدیم»
&پس سعی میکنم بیشتر بگم
جونگکوک« ولی یه چیزی چرا فقط یونگی هیونگ رو داداش صدا کردی منم میخوام»
&چی؟
جونگکوک«منم میخوام داداش صدام کنی»
نامجون« عه کوک بچه رو مجبور نکن هر وقت خودش دوست داشت میگه»
جونگکوک«اما به یونگی هیونگ گفت خوب منم داداشش هستم دیگه»
& باشه باشه میگم
آلینا چندبار بگه اما هربار خجالت کشید و خیلی کیوت دستاشو هر بار میزاشت رو صورتش.
جونگکوک که دید نمیتونه بگه با لحنی که تظاهر میکرد ناراحته گفت:
جونگکوک«باشه اگه نمیخوای بگی لازم نیست»
آلینا که فکر کرد جدی جدی ناراحته شده نگران شد.
&نه نه نه منظورم این نبود....من....فقط..خوب چیزه من
جین« آروم باش کوچولو اون ناراحت نشد فقط ادش رو در آورد»
اینو گفت و بعدم به کوک یه چشم غره رفت تا بس کنه.
آلینا کامل چرخید سمت جونگکوک و بهش نگاه کرد.
&خیلی خوب میگم....داداش
جونگکوک که انگار با همین یه کلمه دنیا رو بهش داده بودن مثل پسر بچه سه ساله ذوق کرد.
جونگکوک«هورا.....این بهترین چیزی بود که تا حالا شنیده بودم»
ادامه دارد...
یونگی«چی؟ دوباره بگو؟»
آلینا دست پاچه شد و فکر کرد که یونگی ناراحت شده.
&چیزه..... معذرت میخوام.....اگه دوست ندارین دیگه نمیگم
یونگی که فقط میخواست مطمئن بشه درست شنیده گفت:
یونگی« نه نه فقط همینی که گفتی رو دوباره تکرار کن»
آلینا که هنوز به گفتن این کلمه عادت نداشت با تردید دوباره تکرارش کرد.
&ام.....د...داداش
یونگی اول چند ثانیه مکث کرد تا مطمئن بشه درست شنیده بعد ناخودآگاه گوشه لبش بالا رفت و بعد از یکم مقاومت بالاخره یه لبخند لثه ای بزرگ که خیلی کم ازش دیده میشد رو زد.
&چیز بدی گفتم؟
یونگی که تازه متوجه دست پاچگی الینا شده بود گفت:
یونگی« نه نه اصلا چیز بدی نبود؛اتفاقا خوشحالم شدم»
& خوشحال؟ برای چی
پسرا تازه داشتن به خودشون میومدن که جیهوپ جواب آلینا رو داد.
جیهوپ«چونکه اولین باره یکیمون رو داداش صدا میزنی»
تهیونگ که هیجان زده شده بود گفت:
تهیونگ« و...این خیلی خوبه»
& واقعا اینقدر خوشحال شدین؟
جین«بنظرم این بهترین اتفاق امروز بود»
&یعنی شما ناراحت نشدین؟
نامجون« چرا باید ناراحت بشیم برعکس خیلیم خوشحال شدیم»
&پس سعی میکنم بیشتر بگم
جونگکوک« ولی یه چیزی چرا فقط یونگی هیونگ رو داداش صدا کردی منم میخوام»
&چی؟
جونگکوک«منم میخوام داداش صدام کنی»
نامجون« عه کوک بچه رو مجبور نکن هر وقت خودش دوست داشت میگه»
جونگکوک«اما به یونگی هیونگ گفت خوب منم داداشش هستم دیگه»
& باشه باشه میگم
آلینا چندبار بگه اما هربار خجالت کشید و خیلی کیوت دستاشو هر بار میزاشت رو صورتش.
جونگکوک که دید نمیتونه بگه با لحنی که تظاهر میکرد ناراحته گفت:
جونگکوک«باشه اگه نمیخوای بگی لازم نیست»
آلینا که فکر کرد جدی جدی ناراحته شده نگران شد.
&نه نه نه منظورم این نبود....من....فقط..خوب چیزه من
جین« آروم باش کوچولو اون ناراحت نشد فقط ادش رو در آورد»
اینو گفت و بعدم به کوک یه چشم غره رفت تا بس کنه.
آلینا کامل چرخید سمت جونگکوک و بهش نگاه کرد.
&خیلی خوب میگم....داداش
جونگکوک که انگار با همین یه کلمه دنیا رو بهش داده بودن مثل پسر بچه سه ساله ذوق کرد.
جونگکوک«هورا.....این بهترین چیزی بود که تا حالا شنیده بودم»
ادامه دارد...
- ۱.۰k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط