خواستم بین همه اول و آخِر باشم

خواستم بین همه اول و آخِر باشم
عشق من باشی و با عشق تو شاعر باشم

دست من نیست اگر ذکر نمازم شده ای
شاید این بار خدا خواسته کافِر باشم

مانده ام بعدِ تو در پیچ و خم فاصله ها
مصلحت نیست در این جاده مسافر باشم

من که یک عمر دخیل دل و جانت بودم
می پسندی که از این فاصله زائر باشم؟

تو سرت را بگذاری به سر شانه ی بخت
و من از بخت بدم مرغ مهاجر باشم؟

پس نخواه از من عاشق که ببینم او را
در دل خانه ی آغوش تو ؛ عابر باشم

هیچ کس مثل من اینگونه تو را خواست؟نخواست!
شاید اینبار خدا خواست مقصر باشم
دیدگاه ها (۱)

من آمده ام تا پَر تو بال تو باشمچون سایه کنار تو و دنبال تو ...

از کنارم رد شدی ، عطرت مرا بی تاب کردیاد گیسو های لرزانت مرا...

نگاهم میکنی قلبم چقدر آرام میگیردنگاهم از نگاهت زندگی را وام...

درد یعنی من کنارت باشم و تو دورتردرد یعنی عاشقت باشم ولی تو ...

آرزو حاجی خانی ، غزل مثنوی

اربعین که می‌آید، انگار تمامِ زمین و زمان در یک بغضِ طولانی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط