☆-------------------------------------------------------☆
☆-------------------------------------------------------☆
MY LIFE STORY (TAEHYUNG)*BY PARK YONI*
☆-------------------------------------------------------☆
داستان زندگی من (تهیونگ)*از پارک یونی*
☆-------------------------------------------------------☆
○P³○
ا.ت
بعد از خوردن ناهار با تهیونگ به سمت اتاق رفتیم . احتمال دادم خسته باشه پس بهش گفتم
+تهیونگ شی نیاز نیست الان کمکم کنی. وقت زیاده الان برو استراحت کن.
×نه کوچولو من الان از هر وقت دیگه ای سرحال ترم چون ترو دیدم.
لبخند ریزی زدم و جلو تر از او وارد اتاقم شدم
30 MIN LATER
رو تخت نشسته بودیم . کتاب ها و کاغذ ها دور و برمون پخش و پلا بودن.
+چکار کنیم ؟ من هیچ ایده ای ندارم .
× نگران نباش کوچولو . اول باید یه موضوع خوب انتخاب کنیم . ببینم تو رمان نوستالژی دوست داری؟
+آره خوب . چطور ؟
×پس بیا یه رمان عاشقانه نوستالژی بنویسیم . یه چیزی که توش یه خاطره ی قدیمی باشه . یه عشق نافرجام.
+این خیلی عالیه . ولی باید چی بنویسیم ؟
×من یه ایده دارم . چی میشه اگه..... اگه داستان راجب دوتا بچه باشه که تو یه تابستون کلی خاطره های قشنگ میسازن ولی مجبور میشن جدا بشن و بعد سال ها دوباره همو میبینن و
+و دوباره عشق پنهونشون زنده میشه . این عالیه . بیا شروع کنیم .
یونی *خودم
اونا شروع کردن به ایده پردازی . تهیونگ ایده میداد و ا.ت مینوشت. گاهی باهم بحث میکردن . گاهی با هم شوخی میکردن و صمیمیت بینشون بعد سال ها دوباره پدیدار میشد.
5 HOUR LATER
ا.ت
بالاخره تموم شد . خودم رو ، روی تخت ولو کردم و خطاب به تهیونگ گفتم
+فکر کنم کافیه . دیگه نمیتونم بنویسم
×*خنده . آره . خیلی خوب پیش رفتیم .حالا باید براش اسم انتخاب کنیم .
HOLD ON TO NEXT PORT...
☆ENJOY☆
MY LIFE STORY (TAEHYUNG)*BY PARK YONI*
☆-------------------------------------------------------☆
داستان زندگی من (تهیونگ)*از پارک یونی*
☆-------------------------------------------------------☆
○P³○
ا.ت
بعد از خوردن ناهار با تهیونگ به سمت اتاق رفتیم . احتمال دادم خسته باشه پس بهش گفتم
+تهیونگ شی نیاز نیست الان کمکم کنی. وقت زیاده الان برو استراحت کن.
×نه کوچولو من الان از هر وقت دیگه ای سرحال ترم چون ترو دیدم.
لبخند ریزی زدم و جلو تر از او وارد اتاقم شدم
30 MIN LATER
رو تخت نشسته بودیم . کتاب ها و کاغذ ها دور و برمون پخش و پلا بودن.
+چکار کنیم ؟ من هیچ ایده ای ندارم .
× نگران نباش کوچولو . اول باید یه موضوع خوب انتخاب کنیم . ببینم تو رمان نوستالژی دوست داری؟
+آره خوب . چطور ؟
×پس بیا یه رمان عاشقانه نوستالژی بنویسیم . یه چیزی که توش یه خاطره ی قدیمی باشه . یه عشق نافرجام.
+این خیلی عالیه . ولی باید چی بنویسیم ؟
×من یه ایده دارم . چی میشه اگه..... اگه داستان راجب دوتا بچه باشه که تو یه تابستون کلی خاطره های قشنگ میسازن ولی مجبور میشن جدا بشن و بعد سال ها دوباره همو میبینن و
+و دوباره عشق پنهونشون زنده میشه . این عالیه . بیا شروع کنیم .
یونی *خودم
اونا شروع کردن به ایده پردازی . تهیونگ ایده میداد و ا.ت مینوشت. گاهی باهم بحث میکردن . گاهی با هم شوخی میکردن و صمیمیت بینشون بعد سال ها دوباره پدیدار میشد.
5 HOUR LATER
ا.ت
بالاخره تموم شد . خودم رو ، روی تخت ولو کردم و خطاب به تهیونگ گفتم
+فکر کنم کافیه . دیگه نمیتونم بنویسم
×*خنده . آره . خیلی خوب پیش رفتیم .حالا باید براش اسم انتخاب کنیم .
HOLD ON TO NEXT PORT...
☆ENJOY☆
- ۵۲
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط